
پاییز بود و باران
و قطاری که مرا به جنوب ترین آفتاب ها می برد،
پس از آنهمه انتظار
در گیج ترین ایستگاه متروک.
صندلی من
در سی امین واگن از همین قطار بی بازگشت
در سی امین کوپهی روشن بی پرده
در کنار پنجره ای که باد بازیگوش
گیسوان تو را
در جست و خیز کودکانه اش
به بازی گرفته بود .
صندلی من
در سمت روشن این کوپهی خلوت
پهلو به پهلوی افتاب
چشم انتظار مسافری بود که اینبار
چمدانش بوی ناوندهی کهنهی میخک می داد
و خداحافظی اش مثل همیشه نبود،
نه کاسهی آبی و
نه آیینه ای
و نه قرآنی .
به تو سلام می کنم
هی صندلی کوچک جنوبی من !
از حوالی این شب بی ستاره
ما را به جشن آفتاب
به مهمانی دریا
وبه پایکوبی خرماپزان آنهمه نخلستان ببر!
(1)
نذر
به کُناری که رسیدی خواهر
لِکهی1 کهنهی سبزت را
به سر شاخه بیاویز و برو.
بادها می دانند
بوی تند عرق مرد تورا
در کدامین بُته پنهان کردند.
(2)
سوک
دیشب گیسو بران ماه و ستاره بود
در عزای آسمانی که شبش را دزدیدند.
هی چشمان خیس بی قرار
شب را به آسمانش برگردان!
----------------------
1-لکه به کسر اول تکهای از پارچه
مدهوش کرد و موسم خاموشی ات نبود
سهراب اضطراب وطن بودی و کسی
زینان به فکر داروی بیهوشی ات نبود
درپرده ماند نغمهی آزادی وطن
کاندیشه جز به رفتن و چاووشی ات نبود
ای سوگوار صبح نشابور سرمه گون
عصری چنین سزای سیه پوشی ات نبود

مضراب های مشتاق پرویز- که حالا دیگر با او خودمانی شده بودم – مثل باران تند بهاری یکریز و نرم بر دل می نشست وچمنزار روحت را تازه و باطراوت می کرد . چه شیرینی غریبی بود وقتی کلماتی زیبا با رقص سرخوشانهی مضراب ها ترا تا ناکجا می برد و چه شوری می افرید آواز شجریان در هیاهوی آن زخمه هایی که هرکدام رگی و عصبی از وجودت را نوازش می داد.
این بهترین و جالب ترین خرید ی بود که تا کنون با پول تو جیبی ام کرده بودم ؛ پس مشتاقانه آن را به پدرم نشان دادم و او هم که روحی آشنا و جانی مشتاق داشت چندین بار شنید و مرا به خاطر حسن سلیقه ام ستایش کرد . هم او بود که نخستین بار چاووش ها را برایم خرید و با موسیقی متعهد و آرمان گرای آن روزها آشنایم کرد. بعدها هرآلبومی که نام مشکاتیان یا شجریان بر آن نقش بسته بود بی هیچ تردیدی مهمان گوش و هوش خانوادهی ما بود .
آن روزها بیشتر از امروز فضای عمومی جامعه از آهنگ ها و نغمه های سالم و متعهد آکنده بود . در رادیو و تلویزیون در میادین شهر در ماشین ها در مدارس و هر جا که می شد نغمه ای را شنید صدای ساز اساتیدی چون مشکاتیان ، لطفی ، علیزاده و آواز گرم خنیاگرانی چون شجریان ، ناظری و ... را می شد شنید. در همهی آن آهنگ ها شور و حماسه و حرارت عشقی پاک را می شد حس کرد . عشق به آزادی و میهن و آرمان های بلندی که میوه های درخت سر به گردون سای انقلابی بودند که اینک درختانش پوشیده در شولای عریانی « در تابوت پست خاک » مدفون شده اند. مشکاتیان از نسل تذروانی بود که صدای سازشان یادگار خون سروی است که اینک خشکیده و تکیده در گوشهی متروک باغی خزان زده همچون خود این هنرمندانِدر کنج عزلت خزیده دارد فراموش می شود . هنرمندانی که به قول استادمحمدرضا لطفی همه با هم تلاش می کردند« لاشهی فروپاشیدهی موسیقی ایرانی اصیل و ناب هنری را با برداشت جدید و پویا به مقام والای خود برسانند» ( به نقل از روزنامهی اعتماد، ضمیمه روزانه شمارهی 2066، پنجشنبه 9 مهر 1388 ) .
« کسی نمی خواهد گویی خطر کند به سؤال / اگرنه از کس ،/ از خود بپرسد: « ای ناکس! / کتاب هستی ما ، این سفینه، این دریا،/دوباره آیا شیرازه بسته خواهد شد ؟/ و یا تمامی اوراقش / در تند باد حادثه / از هم گسسته خواهد شد ؟/... کتاب هستی ما را / که موریانه / زهر گوشه / توشه ای کرده است ./
م.سرشک
برای استاد شفیعی کدکنی و کوچ اجباریش

شاعر شیرین سخنی را می شناختم که سال ها پیش با خود عهد کرده بود مثل درختی که ریشه های کهن خود را در خاک استوار کرده بود ، تا نفسی در سینه دارد دل از آن خاک نکند و ترک چمن نکند . او بی آنکه بداند از این چمنزار چه می خواهد و در این خاک پاک چه می کندسال ها سیلی باد و تازیانه ی باران و غرش رعد را به جان خرید و تا نفس داشت ماند واز آنچه می خواست سرود اما دوستانی هم داشت که آنها را بانگ بی تعطیل زاغان و هنگامه ی شوم شغالان به ستوه آورده بود و از دست بیداد زمانه آسمان وطنی را که فقط مرگ را در آن به مساوات تقسیم می کنند برای یافتن آسمان های دیگر ترک گفتند و زان سوی بلاساغون و جابلسا شارسانی فارغ از سرما و گشنامار را جستند
در این میان شاعری هم بود که با دیدن کوچ بنفشه های مهاجر ،جوی زمزمه در وجودش می جوشید که : « ای کاش آدمی وطنش را /مثل بنفشه ها /در جعبه های خاک / یک روز می توانست /همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست ./ در روشنای باران و در آفتاب پاک .» این سرود روشن شاید ترجمانی دیگر بود از حکایت آن گونی که در کویر تفته ی خراسان یا هر کجای دیگر از بسته بودن پای خویش شکایت داشت و چون آن طوطی مشتاق در قفس می خواند : همه آرزویم اما / چکنم که بسته پایم .
حکایت ریشه و خاک اگر چه حکایت آشنای درختان تناور این سرزمین بلا خیز است اما جور آسمان و ازدحام تبرها که درخت بی بر و با بر در چشمشان تفاوتی ندارد نیز قصه ی همیشگی ماست . زندگی در این باغ باژ گونه براستی زیستن« در میان زخم و شب وشعله» است .
و دراین عصر زمهریری ظلمت /عصری که شاخ نسترن آنجا / گر بی اجازه برشکفد طرح توطئه است / عصر دروغ های مقدس / عصری که مرغ صاعقه را نیز /داروغه و دروغ درایان / می خواهند / در قفس . » باغ باژگونه تاریخ ما به خنده ی خاکستر و خون شبیه تر است تا جنگل سبز آرزوها . براستی در این شب چراغ مرده ی ملول از هوش افتابی کسی کاری برمی اید ؟از آفتابی که قرار است دردل من و شما بتابد در این زمان زمهریری زمخت چه توقع ؟ نه استاد عزیز ! ان شاعر خسته جان و همشهری نالان شما شاید سال ها پیش از این سرنوشت محتوم ما و شما را می دید که فریاد می زد : که می گوید بمان اینجا / که گویی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور / خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را .»
چقدر این واژه در شعر شما خودنمایی می کند استاد ! شب را می گویم همان شبی که سالها بود بر آسمان وطن مرده ی ما سایه گسترده بود ویکی یکی ستارگانش فرو مرده بودند و ژرفای آن روز به روز بیشتر می شد .شب هولناکی که در آن گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد .در صحاری شب به نام گل سرخ چه ترانه ها که سرودید استاد و چه سد ها که بستند در برابر نور ودر برابر آواز ودر برابر شور . کلمات روشن تان را در جوی سحر و در روشنی باران می شستید ، آذرخشواره ی شعرتان را چون درفش کاویان بر سر می گرفتید تا برای میهنتان شعری بسرائید که مباد فردا کتیبه ای بنویسند با قطره ی مرکب ظلمت و با لهجه ی تاتار شهری که رفت از یاد /شهری که زیر شن ها مدفون شد چون شاعری نداشت . می خواستید کبریتی از پریدن شبتاب وام کنید و از شعله اش چراغ برافروزید که چه! که اینجا « مقصود از کلام /تدبیر حمل شعله ای بود در ظلام ؟ / آه استاد ! دیدی که باز هم / صد گونه گشت و بازی ایام /یک بیضه در کلاهش نشکست . دیدی که شوخ چشمی خزه چگونه رودخانه را فریب داد .«می نماید این که می روم ولی نمی رود .» دیدی که ان دلو پاره چگونه تا لب چاه بالا آمد و باز نگون سار وواژگون شد. دیدی که چگونه هر چه از جگر فریاد برآوردیم که آن مباد این باد ! چگونه طوفان سیاه و بی رحمی دوباره برخاست ؟« ...بادا که جابلقا /با آن طلسم پر طنین فردا /هستار گیتی را کند زیر درفش خویش/ فارغ ز گشنامار و بیماری و بی برگی / وز زمهریر و سوده ی سرما نامی نماند از بلاساغون و جابلسا./گفتیم و در این ارزو ها رفت . / بس روزها با سوزها بر ما/ حیف ان شقایق ها و عاشق ها .»
تو از رهایی باغ و بهار می گویی و زبان شکوه خار از تن نسیم گذشت . تو از سفرنامه ی باران و جسم چرکین زمین می گویی و هجوم نفرت و خشم در نگاه کویر خانه کرده است. تو از درخت و تنهایی اش در شب باران می گویی و عبور وحشت و شرم است در عروق درخت.

آری استاد !
« اینجا نه شادی است ،/نه غم ،/نه عزا ، نه سور ...شهر همچنان خاموش است وروح بهاران از آن گریزان .کوچه ها سوت و کورند و هنوز هیچ مستی در ته کوچه ی بن بستی هیچ ترانه ای را با سوت نمی زند .چهره ها مثل همیشه در هم و دل ها همه از هم بیگانه اند موج موج خزر نیز همچنان سیه پوش سوکی تازه اند و آسمانش نیزچونان همیشه سقف زندان بزرگی است به نام وطن . گرچه مثل شده ات که آسمان هر کجا همین رنگ است اما شما هر کجا هستید باشید آسمان مال شماست همواره بسرای که سرودن هستی توست و آفاق از چراغ صدای تو روشن است / خاموشیت مباد که فریاد میهنی .وطن برای ما شمائید استاد ! نه خاک و سنگی که اینک از هر سو بر سر وچشممان می بارد .بنفشه های کوچک وطن را با خود به هرکجا خواستید ببرید ریشه در خاک نه که در آسمان ها خواهند زد. فقط یادت باشد « چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی /به شکوفه ها به باران /برسان سلام ما را.
« اللهم فک کل اسیر »
اعتراف
وقتی که چشم ها بر پرده ی سیاهی خیره می ماند
وقتی که دستها روبه زنجیر
فریاد عجزولابه را سر می کنند
وقتی که پای خسته از رفتن می ماند
وقتی که مغزهای ملتهب از درد و اندوه
در ماشین های شستشوی روسی
پاک شسته می شوند
وقتی تن زخمدیده ات
مرتعی خوش خرام برای جنون شهوت گرازان می شود
چگونه می توان گفت :
«طاقت بیار » خواهرم
در خود مشکن برادرم.
از چشم های خسته و
دست های بسته و
مغزهای شسته و
فک ها و دنده های شکسته
چه توقع ؟!
بی پرده بگویم
اعتراف کن برادر
اعتراف کن خواهرم
اع...
...تراف.
زیر سرپنجه ی گرگیم و جگرها خون است
ای شبان دل ماناله ی نای تو کجاست ؟
« سایه »
نشسته ای و با خودت خلوت کرده ای که مثلا با موسیقی خودت را آرام کنی و غصه هایت را برای لحظه ای به باد فراموشی بسپاری که یکباره آوازی عجیب که انگار زخمی قدیمی را در خود فریاد می کشد برایت می خواند : به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست / زچشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟ خوب که دقت می کنی می فهمی کلام همان کلام استوار ودردمندانه ی سایه است و صدا هم همان صدای آشنای همیشگی شجریان ؛ اما نه آن سایه ی سرخوش « ای عاشقان ای عاشقان پیمانه ها پرخون کنید » ونه آن سیاوش شوخ و شنگی که می خواند :« چنان مستم چنان مستم من امشب ...» .که کلام از حسرتی و اندوهی و افسوسی حکایت داشت که انگار سالهاست در کنج دل شاعران عاشق این مملکت خانه کرده و بیان آوازی آن نیز حکایت از ضجه ای و مویه ای که هر انسان حرمان کشیده ی ناامید و گرفتار سیلاب حوادث سر می دهد.
اینها البته برای ما که آشنا با این عوالم هستیم و هرروز میزبان اندوهی که به قول سهراب «از پس کوه » می آید وتا مدتها خانه ی دل و دیده مان را به آشوب می کشد دور از انتظار نیست. به قول همین سایه ی عزیز «گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز / که هست در پی شام سیاه صبح سپید »
برای من که ادبیات و شعر فارسی دل مشغولی هرروزه است , این روزها کلام بزرگی چون ابتهاج حتی , بدون حنجره ی استاد شجریان و گاه ساز لطفی – همان که خود او نیز سرود : «شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت » چندان عقده گشا نیست . اما یک گِل نم دیده به بارانکی نم نم هم فرو می ریزد واین حکایت دل ماست و صدای شجریان که گاه نرم و نوازشگر چون نم نم باران صبحگاهی است و گاه ویرانگر چون طوفان شبانگاهی .
استاد شفیعی کدکنی در مورد ملک الشعرای بزرگ معاصر, مرحوم بهار-سراینده ی مرغ سحر - معتقد است که آزادی و وطن دو نهنگ بزرگ دریای شعر اویند . و در مورد استاد شجریان هم باید گفت « آزادی و میهن » به اضافه ی «عشق » اصلی ترین دغدغه های آوازهایی است که او با حنجره ی داوودی خود خوانده است شجریان هم از عشق خوانده است و هم از آزادی . او عشق و آزادی را دو مروارید گرانبهایی می داند که در اقیانوس بزرگ ادب فارسی می توان صید کرد. عشق را از شعر وادبیات کهن عرفانی و آزادی را از شعر جوان معاصر فارسی می توان برداشت کرد. او هنر و تکنیک خود را در خدمت بیان این دو ایده ی اصلی قرار داده است چرا که عاشقانه به میهن خود عشق می ورزد و مانند مبارزی خستگی ناپذیر برای آزادی می خواند.
لازم نیست استاد را در جمع معترضین و یا در تظاهرات خیابانی ببینی تا بفهمی که او چگونه می اندیشد .حتما نباید آثار این چند ساله ی استاد را شنیده باشی تا به محتوای هنر او پی ببری .شجریان از روزی که سیاوش بود و در رادیو برنامه ی گل ها اجرا می کرد تا زمانی که در زیر زمین ها ی کم نوربا دیگر هنرمندان مردمی « همراه شو عزیز » را چاووشی می کرد همواره بی هیچ چشمداشت ستایشی اصالت هنر خود را به رخ می کشید و اندیشه ی پویا و مرام مردمی خود را فریاد می زد .
چه کسی جز شجریان می تواند با هنر خود اینچنین مفاهیم سنگین شعر کلاسیک را برای توده مردم آشنا و مأنوس جلوه دهد که حتی عامی مردی ساده دل وقتی کلام جاودانه ی خواجه را از حنجره استاد می شنود که : « شهر یاران بود و جای مهربانان این دیار/ مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد ؟ » سری تکان می دهد و از سر حسرت آهی می کشد و شاید با یاد جوانی بر باد رفته و یاران از یاد رفته و هزار شاید و ای کاش دیگر با نم اشکی قلب خود را تسکین می دهد. یا هنگامی که می خواند « طفیل هستی عشقند آدمی و پری / ارادتی بنما تا سعادتی ببری »که می داند که چند هزار نفر به سادگی و راحتی و در عین حال زیبایی هرچه تمامتر در معرض خطاب کلان ترین اندیشه و عصاره ی تفکر عارفان بزرگ این دیار قرار می گیرند و چه ساده با این کلام همدلی و همزبانی می کنند.
کیست که نداند پای شعر معاصر را استاد شجریان به موسیقی باز کرد و آن میهمان ناخوانده را اکنون همسایه ی دیوار به دیوار شهر موسیقی اصیل کرد .اگر امروزه شعر امثال ابتهاج , مشیری , شفیعی کدکنی و اخوان و حتی شاملو در «ردیف » شعر حافظ و سعدی خوانده می شود و قبول عام می یابد از نبوغ و جسارت امثال شجریان و لطفی و علیزاده و مشکاتیان و ناظری است که هنر خود را به روز کرده در خدمت آرمان های ملت خود درآورده اند.
او نیز چون آن همشهری و هم درد خود هیچگاه هنرش را به زر وزور و تزویر نفروخت و جز برای دل مردم میهنش آواز نخواند .و« هر کجا نامه ی عشق است نشان او نیز هست .» بی خود نیست که در پایان هر کنسرتی مرغ سحر ترجیع بند همیشگی اجراهای استاد است و ایشان برای خواست تاریخی این مردم حسرت زده با تمام توان خود آن را اجرا می کند .
کافی است یک بار دیگر چند دقیقه پایانی کنسرت همنوا با بم استاد را ببینید و بشنوید؛ آنجا که جمعیت مشتاق هیجان زده و یک صدا مرغ سحر را از استاد می خواهند و او متواضعانه گردن می نهد و چه پر شور است وقتی که آواز او بر بال مرغ جان اوج می گیرد : « ظلم ظالم / جور صیاد / آشیانم داده برباد /ای خدا / ای فلک / ای طبیعت / شام تاریک ما را سحر کن . ..» بشنوید همسرایی مردم بغض کرده را که چگونه در صدای او امید بر باد رفته ی خود و نیاکانشان را از انقلاب مشروطه تا کنون می جویند. و چه حقیرند آنانی که این بغض ها را نادیده می گیرند واین آرمان ها را برباد رفته تلقی می کنند و سرشت شیطانی خود را با انکار حقایق وتهمت و افترا به مردم وهنرمندان مردمی آشکار می کنند .
البته هر آوازه خوانی می تواند ادعا کند که او هم می خواند و می تواند اما عاقلان دانند که هزار نکته ی باریکتر زمو اینجاست و بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی / مقبول طبع مردم صاحب نظر شود . و این توفیق فعلا در عالم موسیقی و هنر آواز چه بپسندیم و چه نپسندیم در انحصار خسرو آواز ایران – شجریان – است و بس .
از من فقط عکسی درون قاب مانده ست
یا انعکاس سایه ای در آب مانده ست
از آن دل پر آرزو در سینه ی من
امروز تنها قالبی بی تاب مانده ست
وز خاطرات خوب ایام جوانی
طرحی غبار آلوده همچون خواب مانده ست
از این تن افتاده در سیلاب ایام
یک کشتی سرگشته در گرداب مانده ست...
خاتم سلیمان
تمام شهر لگد کوب فتنه و غوغا ست
به روی مردم غمگین نشسته رنگ عزا ست
به تیر و دشنه و نیرنگ مردمان کشتند
خدا عذاب دهد آنکه اینچنین می خواست
به دست فتنه نشاندند کینه در دلها
که کینه در دل مجروح زنده و زایا ست
به خار و خس نسب خلق قهرمان دادند
که خار و خس به نسب بهتر از نژاد ریا ست
نگین رأی مرا گرچه دست دیو ربود
زمام ملک سلیمان به دست دیو خطاست
نترس ای دل از این مارهای مکر و دغل
عصای موسوی آن اژدهای نامیرا ست
به سحر و شعبده گر چشم عامیان بستند
به یمن معجزه ی صدق , سامری رسوا ست
چنان که خون سیاوش گیاه سبزی شد
ز خون کشته ی ما گل دمد ,چه جای گیا ست؟
چقدر بزرگ شدی
لوبیای کوچک سحرآمیز
بزرگ ....آری
آما نه آنقدر
که سرت از شانه های آسمان در گذرد
و سینه ات
از بلوط های پیر دامنه های زاگرس
ستبرتر باشد.
بیاد داشته باش
لوبیای سحر آمیز
نه جادوی ریشه هایت سبزینه ی زمین را افسون خواهد کرد
ونه گردن فرازی ساحرانه ات
آبی آسمان را مسحور خویش می سازد.
هیزم شکنان در راهند
در دستشان تبرهایی فولادین
وبر زبانشان سرودهایی باستانی
ورد شان باطل السحر توست
بیاد داشته باش
لوبیای سحرآمیز!
بی حضور واژه ها
بی حضور واژه ها یک روز
شعر تازه خواهم گفت
بی حضور واژه ها
یک روز
آخرین ترانه ی خود را سرخوشانه خواهم خواند
بی حضور واژه ها یک روز
بی حضور حتی عشق
...شعر تازه خواهم گفت
