قصه دیوانگان آزادگی است
در آمدی بر حکایات دیوانگان در مصیبت نامه عطار
مکالمه انسان با خداوند تقریبا در همه ادیان و مذاهب الهی از نوعی منطق و عرف واحد برخوردار است . مبنا ی همه این اوراد و اذکار اظهار کرنش وعجز و تضرع و زاری انسان در برار خالق هستی و قدرت مطلق حهان و آفریدگار انسان است . گاه این گفتگو از سر نیاز و درخواست و گاهی هم ازبرای بیان شوق و اشتیاق بنده به معبود خویش است . در هر صورت کسی که خود را در جایگاه بندگی و عبودیت می داند ، خواه از سر خوف و ترس و خواه به طمع پاداش و صواب و در نوع عالی تراز روی میل و اشتیاق خداوند خود را می خواند و با او گفتگو می کند . این گفتگو ها که در بیان مؤمنان دعا و ذکر حق نامیده می شود ، در کمال خضوع و تواضع وبا بیانی رسمی ، جدی و حتی کلیشه ای و اغلب به صورت نیایش های دسته جمعی خوانده می شوند و ادب و متانت و حضور قلب شرط اصلی این ادعیه و اوراد شمرده می شود .
در عرفان اسلامی نیز عنصر مکالمه و گفتگو با خداوند که از آن با عنوان ذکر یاد می شود نقش بسیار مهم و اساسی در شعله ور نگاه داشتن آتش اشتیاق سالک به معشوق ازلی و ابدی خویش دارد . سالک دل خود را با یاد حق به اطمینان و آرامش می رساند . در این سبک از مکالمه با غیب انگیزه های مادی و منافع دنایی و کسب صواب که همه از سر خوف و رجا است و خاص عامه دینداران ، به یکسو می رود و تنها شوق و اشتیاق عاشقانه سالک برای گفتگو با معشوق است که او را از سر وجد و بی قراری به راز گفتن و ذکر گفتن می کشاند . در اینجا ذکر یا گفتگو خود هدف است و مقصودی بیش از سخن گفتن عاشقی با معشوق در میان نیست . همین نکته است که مناجات های عارفانه را از دعاهای دیگر مؤمنان متمایز می کند . عنصر خوف در مناجات زاهدانه جای خود را به شوق در راز و نیاز عاشقانه می دهد . عرفا با چنین نگرشی به مقوله دعا و مناجات معنایی دیگر بخشیده وشکل و ساختار ادعیه را از قوالب خشک و کلیشه ای زاهدانه به اسالیب ناب و خلاقانه هنری و جذاب تبدیل کردند . این مسأله به علاوه انتخاب زبان شاعرانه مناجات های عارفان را رنگی از ذوق و جذبه هنری قدسی بخشیده است .
دور شدن از کلیشه های مرسوم وانتخاب زبانی شاعرانه وشخصی و سیال برای ادعیه از یکسو و تغییر نگرش به مقوله گفتگوی انسان با خداوند از سویی دیگر نوعی هنجار شکنی و هنجار افزایی هنرمندانه در چارچوب ادبیات عرفانی بوده است . از نمونه های بارز این نوع اوراد و اذکار ، به مناجات های خواجه عبدالله انصاری به نثر و مناجات های پر مغز شاعران عارفی چون سنایی ، عطار و مولوی و.. به زبان شعر می توان اشاره کرد .
اززیباترین گفتگوها ی انسان با خداوند -که از منطقی متفاوت برخورداراند و در تمامی آنها نوعی طنز تلخ هنرمندانه ای نهفته است - می توان مکالمات پر مغز دیوانگان – عقلای مجانین – را در مصیبت نامه عطار
ذکر کرد . عطار در این حکایات با بیانی طنز آمیز و از زبان دیوانگان ، سخنانی در خطاب با خداوند بیان می کند که در ظاهر چیزی جز " ترک ادب شرعی " نیستند ، اما به اعتقاد عطار نمونه اعلای صمیمانه ترین و صادقانه ترین نوع مکالمه با خداوند محسوب می شوند .به تعبیر او عشق می بارد از این شیوه سُخُن/خواه تو انکار کن خواهی مکن " عطار سخنان گستاخ وار دیوانگان را که با زبانی تلخ خداوند را به بی اعتنایی به حال و روز تباه و تاریک خود متهم می کنند و حتی گاه عدالت او را زیر سؤال می برند و کار او را مستحق نقد و اعتراض می دانند به این دلیل که از سر صدق و اخلاص عاشقانه بیان می شوند نه از سر کبر و نفاق و کفر، لایق چشم پوشی و غمض عین می داند . ازنظر او دیوانگی اینان خود بهترین عذر در تقصیر سخنانشان تواند بود . چرا که حکم شرع بر دیوانه جاری نیست " شرع چون دیوانه را آزاد کرد / تو به انکارش نیاری یاد کرد . " ( مصیبت نامه ، ص 345 )
علاوه بر نکات معرفت شناختی ازقبیل جبر واختیار ، عدل الهی ، و لطیفه های باریک عرفانی نهفته در این حکایات ،جنبه انتقادی حکایات دیوانگان را نیز نباید از نظر دور داشت. در این داستان ها آشکارا فقر و تنگدستی طبقات محروم جامعه و ظلم و دراز دستی حاکمان ، هرج و مرج اجتماعی ، فساد اخلاقی ، تجمل پرسی و دنیا دوستی گروهی اندک و برخوردار در برابر فقر مطلق گروهی دیگر به نقد کشیده شده است .از بعد فنی نیز انتخاب شخصیت تیپیکال دیوانگان به عنوان قهرماننان اصلی این حکایت ها بیانگر درک بالای عطار از ساختار قصه گویی و نکات فنی روایت داستانی است .
قصه دیوانگان آزادگی است
جمله گستاخی و کار افتادگی است
آنچه فارغ می بگوید بیدلی
کی تواند گفت هرگز عاقلی
مصیبت نامه / 389
ارزش دیوانگی
وقت غز خلقی بجان در مانده
هر کسی دستی زجان افشانده
رخت می کردند پنهان هر کسی
پیشوایان گم شده در هر پسی
رفت آن دیوانه بر بام بلند
ژنده ای را در سر چوبی فکند
چوب گردانید گرد سر بسی
می نه اندیشید یک جو از کسی
گفت ای دیوانگی من بینوا
دارم از بهر چنین روزی ترا
11/2 ص 237
ژنده کفشی ده مرا
در رهی می رفت مجنونی عجب
بود پای و سر برهنه خشک لب
شد ز سرما و گل ره بی قرار
سر به بالا کرد و گفت ای کردگار
یا دلم ده باز تا چند از بلا
یا نه باری ژنده کفشی ده مرا
ص 312 22/9
کاش نان من می دادیی...
بود آن دیوانه دل برخاسته
وز غم بی نانیش جان کاسته
می گریست از غم که یک نانش نبود
چون نبودش نان غم جانش نبود
آن یکی گفتش که مگری ای نژند
کان خداوندی که این سقف بلند
بی ستونی در هوا بنهاد او
روزی تو هم تواند داد او
مرد مجنون گفت ای کاش این زمان
از برای محکمی آسمان
حق تعالی صد ستون بنهادیی
بی ز حیری نان من می دادیی
نان خورش می باید و نانم کنون
من چه دانم ؟آسمان بی ستون
22/10 ص 312
خدا شناسی دیوانه
آن یکی دیوانه ای پرسید راز
کای فلان حق را شناسی بی مجاز
گفت چون نشناسمش صد باره من
زانک از او گشتم چنین آواره من
هم ز شهر و هم ز خویشان دور کرد
دل زمن برد و مرا مهجور کرد
روز و شب در دست دارد دامنم
جمله من او را شناسم تا منم
27/ 9 ص 344
آزمودن خدا
آن یکی دیوانه ای یک گرده خواست
گفت من بی برگم این کار خداست
مرد مجنون گفتش ای شوریده حال
من خدا را آزمودم قحط سال
بود وقت غز زهر سو مرده ای
واو نداد از بی نیازی گرده ای
27/8 ص 343
جبرئیلت را ده این ...
دیوانه ای که روز عید به بازار رفت و مردمی رادید که انواع لباس ها ی الوان و گرانبها پوشیده بودند، از خدا طلب لباس کرد :
در دعا آمد که ای دانای راز جامه و نان مرا کاری بساز
من چو خلقان نیز جان دارم ببین
نه لباسی و نه نان دارم ببین
نقد کن عیدی برای چون منی
کفشی و دستاری و پیراهنی
گر دهیم این هر چه گفتم ما حضر
می نخواهم هیچ تا عید دگر
کسی در آن ویرانه صدای دیوانه را شنید،دستاری ژنده داشت آن را برای دیوانه پرتاب کرد .
چون بدید آن ژنده مجنون از شگفت
گشت سودایی و صفرا در گرفت
زود در پیچید نومید و اسیر
سوی بام انداخت گفتا هین بگیر
این چو من دیوانه چون بر سر نهد
جبرئیلت را ده این تا در نهد
عاقلی گر گوید این شیوه سخن
هم به شرعش حد زن و هم زجر کن
این سخن دیوانگان را خوش بود
عاشقان را گرمی و آتش بود .
گه بود کان یک سخن گستاخ وار از بسی طاعت فزون آید بکار
27/4 ص 342
نام مهین ذوالجلال
سایلی پرسید از آن شوریده حال
گفت اگر نام مهین ذوالجلال
می شناسی باز گو ای مرد نیک
گفت نان است این بنتوان گفت لیک
مرد گفتش احمقی و بی قرار
کی بود نام مهین نان شرم دار
گفت در قحط نشابور ای عجب
می گذشتم گرسنه چل روز و شب
نه شنودم هیچ جا بانگ نماز
نه در ی بر هیچ مسجد بود باز
من بدانستم که نان نام مهینْسْت
نامه ی جمعیت و بنیاد دینْسْت
29/ 6 ص 359
پی نوشت :
ازنظر ساختار و عناصر داستانی و همچنین نقد نکات فنی و زیبایی شناختی این جکایات نیز می توان بحث کرد که بدلیل توجه به مخاطب عام از ورود به این مسائل خودداری کردم .
ماخذ تمامی حکایات مصیبت نامه عطار به تصحیح دکتر شفیعی کدکنی ، نشر سخن ۱۳۸۷ ،
می باشد .