چقدر بزرگ شدی
لوبیای کوچک سحرآمیز
بزرگ ....آری
آما نه آنقدر
که سرت از شانه های آسمان در گذرد
و سینه ات
از بلوط های پیر دامنه های زاگرس
ستبرتر باشد.
بیاد داشته باش
لوبیای سحر آمیز
نه جادوی ریشه هایت سبزینه ی زمین را افسون خواهد کرد
ونه گردن فرازی ساحرانه ات
آبی آسمان را مسحور خویش می سازد.
هیزم شکنان در راهند
در دستشان تبرهایی فولادین
وبر زبانشان سرودهایی باستانی
ورد شان باطل السحر توست
بیاد داشته باش
لوبیای سحرآمیز!
بی حضور واژه ها
بی حضور واژه ها یک روز
شعر تازه خواهم گفت
بی حضور واژه ها
یک روز
آخرین ترانه ی خود را سرخوشانه خواهم خواند
بی حضور واژه ها یک روز
بی حضور حتی عشق
...شعر تازه خواهم گفت
اپیدمی ریا و تظاهر در سینمای ما
چند روز پیش فیلم دل شکسته را می دیدم فیلمی که بر خلاف ظاهر شیک و خوش بر و رویش و علیرغم بهره گرفتن از بازیگران حرفه ای و کاربلد سینمای ایران , دارای محتوایی بسیار نازل , سطحی , کلیشه ای و حتی تا حدودی مشمئز کننده است . با این همه باز برای یک بار دیدن فیلم بدی نیست . به این معنی که با وجود تمام ضعف های داستان و سطحی بودن محتوا باز روایت گر یک حقیقت است . حقیقتی به نام جامعه معاصر ایرانی . جامعه ای بیمار , شلخته , بی هویت و در عین حال سخت متظاهر , خود شیفته, منفعت طلب و سطحی نگر .مسلم است که بازگویی زشتی ها و نقص های یک جامعه به قصد نقد و تصحیح اشتباهات در عین اینکه مشمئز کننده و نفرت انگیز به نظر می رسد اماضروری و لازم است .اما مشکل از جایی آغاز می شود که کسی بخواهد این قیافه کریه و زشت را با انواع لوازم آرایش زیبا و خواستنی جلوه دهد . عین همان پیرزن جادویی که در خوان چهارم خود را به رستم عرضه می کند یا مثل خیلی چیز های زشت دیگری که ظاهرا زیبا وپسندیده معرفی می شوند .

داستان فیلم درباره دو دانشجویی است که ظاهراً هر کدام متعلق به یک دنیای معرفتی و فرهنگی جداگانه ای هستند . یکی متعلق به تیپ جوانان مذهبی وبسیار معتقد به همین نظام ارزشی رسمی موجود با همه ادا و اطوار به خصوص و آشنا و تا حدی کلیشه ای آن و دیگری دختری نازپرورده , پررو, لوس واز خود راضی و متعلق به خانواده بزرگ مرفهان بی درد. کسی که این بی دردی در رفتار سبک سرانه و بی قید و بندش نمایان می شود. تا اینجا ی مسئله که بد نیست اما در ادامه نویسنده داستان این دو جوان متظاهر و دو تیپ مضحک را در تضادی مضحک تر و جنگ و گریزی ظاهرا اعتقادی اما در واقع زرگری می اندازد. لابد دو گوش بزرگ روی سر بیننده هایش فرض کرده و گرنه هیچ وقت حاضر نمی شد این گونه سطحی و آبکی به مسئله اختلاف طبقاتی چه در شکل زندگی و چه در محتوای آن بپردازد.تکه کلام های نخ نما شده و کلیشه ای قشر بچه مذهبی های سوسول تازه سر از تخم درآورده و یقه بسته ای از نوع ؛ سید و حاجی و سلام علیکم و رحمه الله و... وخواهر و برادر و یا حسین و یا زهرا گفتن های نابجا و بی مورد وتسبیح چرخاندن هایی که هر کدام به طرز بسیار اغراق آمیزی توی چشم بیننده می زند از یک طرف و قرو اداهای بچه پولدارهای تیتیش مامانی سانتی مانتالی که بلاهت از سرورویشان می بارد و انگار توی این دنیا کاری غیر از خور و خواب و خشم و شهوت بلد نیستند از طرف دیگر , آنچنان کلیشه ای و تصنعی از این آدم ها سرمی زند که حوصله هر مخاطب بیکار و سفیهی را هم سر می برد چه رسد به بیننده ی اشنا به این مسائل .
شخصیت های این فیلم هر کدام در نوع خود کلکسیونی از ادا و اطوارهای بیجا و اعصاب خورد کنی هستند که عرض کردم . از دختر و پسرهای دیگر این کلاس که همگی در همین دو دسته خوب و بد و سیاه و سفید قرار دارند تا استاد ظاهرا مشنگ الکی خوشی که از قضا عارفی است تمام عیار و پیر و مرشدی است جهان دیده و جبهه رفته وداغ شهادت بردل مانده تا مادر شاعر مسلکی سلوک کرده و سوخته جانی که در مدرسه عشق و عرفان بازنشسته شده و به فرزند خام خود مثل نگاه کردن عاقل اندر سفیه مینگردو یا پدر خر پول دخترک سبک سر قصه ما که انگار در عالم هپروت سیر میکند و هیچ نسبتی با جامعه ی اطرافش نداردو مثل فرانسوی های لارج آداب دان واتو کشیده مدام لبخند می زند و تکه های با مزه می پراند. دوستان این دو شخصیت هم مثل خودشان هستند طایفه ی این یکی پر است از جبهه رفته های خون دل خورده ای که به زور کاسه ی زهر را به خوردشان داده اند وحالا گوشه ی عزلت گزیده اند و با شعر و آواز و گل وبلبل خودشان را سرگرم کرده اندودنیای دنی را به فرومایگان سپرده اند و سرداران بی یال و یراق کنج انزوا و خلوت انس هستند و با خاطرات خودشان زندگی می کنند .یا جانبازان در جوار مرگی که منتظر جامی از شربت شهادتند.و زن وبچه را به امان خدا و زنان ایثارگر راهب مسلک خود رها کرده اند .و قبیله ی این دیگری هم بروبچزالکی خوشی که مدام در جمع های مختلط باهمدیگر دل می هند وکیلویی قلوه دریافت می کنند.و لابد آتش تهیه دوزخ الهی اند.

تا اینجای داستان البته مقدمه چینی هوشمندانه ! و فضاسازی زیرکانه آقای کارگردان و قصه نویس بود تا به نوعی این دو موجود ناقص الخلقه یا بهتر بگوییم این دو تیپ فکری متضاد را سر راه هم قرار دهد و با در آمیختن فیلم های هندی-جنگی سینمای معناگرای معاصروداستان های پرآب چشم و عبرت انگیز عاشقانه و عارفانه ای چون لیلی و مجنون ناکام وشیخ صنعان پاکبازو فضای معنوی جبهه و جنگ که اتفاقا سر از تکیه و سینه زنی و نوحه خوانی با شعر مرحوم حسن حسینی در می آورد به اندازه کافی بیننده را بگریاند و بعد هم احتمالا التماس دعا و...البته عاقبت ماجرا که از همان اول معلوم بودبالاخره این پسر سربه زیر محجوب نماز خوان دائم الصوم مثل شیخ صنعان دل در گرو این دختر ترسا می دهد وبه تدریج او را به وسیله عشق پاک خود به آئین ایمان و معنویت هدایت می کند و در هیئت عزاداران سیدالشهداء که همه اعوان و انصار و برادران و خواهران در آن حضور دارند پیاده به خاکبوس آن درگاه می کشاند.
آنچه در این فیلم خیلی معنا گرا و آسمانی به شدت خودش را به رخ بیننده ی فریب خورده ی هالو فرض شده می کشاند دم خروس تظاهر و ریایی است که امروزه بوی گند آن تمام مملکت اسلامی ما را فراگرفته است .تصویر جامعه ای که هیچ چیز آن سر جای خودش نیست . شما نمی توانی رفتارو کردار افراد را با توجه به طبقه و تیپ اجتماعیشان توجیه کنی و اصلا این دو با هم هیچ نسبت آشنا و مألوفی ندارند. در چنین جامعه ای استاد دانشگاهش از جبهه نبرد حق علیه باطل دکترا گرفته است و به جای پرداختن به کارهای علمی و سمینارها و همایش های تخصصی در مسجد و تکیه ی محل با بقال سرکوچه یا دانشجوی بسیجی اش مشغول سینه زنی است , مرفه بی دردی که پنجاه سال از عمرش را لائیک زندگی کرده و نام امام حسین را فقط روی دیوارها ی شهر اتفاقی دیده , با شنیدن صدای عزاداران آقا دچار تحول عمیق روحی می شود ومانند بشر حافی پا برهنه به هیئت عزاداری می شتابد و از جوان بسیجی کذایی برای دخترش خواستگاری می کند.سرداران بازمانده از زمان جنگ هم هرکدام نیمچه عارفی شده به باغبانی و آبیاری فضای سبز می پردازند. دراین جامعه ی شلخته ی بی شکل و صورت واقعا موقعیت و موضع افراد معلوم نیست . به آنچه می بینی نمی توانی اعتماد کنی چون معمولا خلافش ثابت می شود . سینمای ایده آل چنین جامعه ای هم ظاهرا همین نوع سینما است . سینمایی که پرفروش ترین فیلمش "اخراجی ها " است که خودمضحکه ای عامه پسند از نوع سینمای آبگوشتی و فیلم فارسی است .گویی سه دهه تلاش جانفرسای هنرمندان متعهد و معرفت اندیش این مملکت در یک لحظه با باد فنا رفته است وسینمای ما بازگشت به عقبی وحشتناک را تجربه می کند. انگار همه دچار یک استحاله شده اند .هیچ چیز سر جای خودش نیست و مهمتر اینکه کسی دیگر خودش نیست . به قول پدر دختره در همین فیلم ( مرحوم خسرو شکیبایی ) :" قبلا به این یقه ها می گفتند یقه آخوندی . اما امروز می گن یقه دیپلماتی . حالا معلوم نیست آخوندای ما دیپلمات شدن یا دیپلمات های ما آخوند . "
خط پایان
آشفته ام چون آسمان در وقت باران
ای بادهای حادثه بر من بتازید
بگذار بی رونق بماند این بیابان
غیر از غبار لحظه ها در پیش چشمم
کو عابری تا بگذرد از این خیابان
بگذار و بگذر از من تنهای تنها
حالا که من افتاده ام از چشم یاران
حتی* نمی گیرند هیچ ازما سراغی
آن دشمنانی هم که حالا بی شماران
دیگر خیال ساحل از خوابش پریده ست
این کشتی سرگشته در چنگال طوفان
امروز یا فردا چه فرقی میکند هان؟
خوب فرض کن اینجاست، حالا، خط پایان
*کلمه ی « دیگر » را با نظر نقادانه دکتر ترکی به «حتی» تغییر دادم. به نظرم حق با ایشان است .
ضمن تبریک صمیمانه نوروز باستانی به کلیه بازدید کنندگان محترم شعر زیبای " نوروزنامه " را از دکتر شفیعی کدکنی به شما تقدیم می کنم .

نوروز نامه
کنار سبو سبزهی عید و سینهای دیگر
چه می شد گرت بود سین سرودی
که هفتاد سین گر تو را هست و آن نه
همان هیمهی خشک پاری که بودی
کنار سبو سبزی عید و سین های دیگر
بدین عذر لنگت چه کوشی که گویی
" سرود من اینجا ،
" نسیمی است ، که از بند رختی ، گذر می کند روی بامی
"و می داند آنجا
"درآن جامه ها هیچ جان و دلی نیست
" که از نام و پیغام او شاد گردند " و
آهسته مویی :
"چه شعر و سرودی ؟ چه گفت و شنودی ؟
" در آن سوی این هستی هیمه وار تو ، گیتی
برآیین آیینه وارش سرودهست و بر نغمهی خود فزودهست
چه هوهوی باران چه هیهای رودی.
ولی تو، همانی که پارینه بودی
نه شعری شکفتت
نه بر منظری تازه چشمی گشودی.
در این آبی آبی آفتابی
کنار سبو سبزهی عید و سین های دیگر
چه می شد گرت بود سین سرودی ؟
دکتر شفیعی کدکنی
/*]]-->
به چه معنی می توان در ادبیات از سیاست سخن گفت ؟(بخش اول )
خلاف رای سلطان رای جستن
به خون خویش باشد دست شستن
اگر خود روز را گوید شب است این
بباید گفتن :آنک ماه و پروین !
بسیاری امروزه بر این باورند که سخن گفتن از سیاست و ورود به این عرصه ولو در عرصه نظر و تئوریجز برای اهل سیاست و آنانکه در این حوزه اجتماعی فعالیت می کنند جایز نیست . هرچند این سخن در بادی امر درست به نظر می رسد و با وجه تخصص گرایی در دنیای جدید تناسب دارد ، اما در کشور ما به این وجه از قضیه کمتر توجه داشته اند و اگر نهی و انکاری هست نه از روحیه علمی منکران که از سر حزم و احتیاط است . آنچه مسلم است سیاست برای ما ایرانی ها از آن نوع کلماتی است که عامه بیشتر معنایی منفی از آن برداشت کرده اند چرا که انچه به نام سیاست در این مملکت همواره رایج بوده چیزی غیر از تغلب و چیرگی با شمشیر و تسلط با قوه قهریه وحفظ قدرت با زر و زور و تزویر نبوده است ؛ دست کم حافظهی جمعی ملت چیزی غیر از این را سراغ ندارد . با وجود تجربه های بسیار گرانقدر دو انقلاب مردمی ( انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی ) در ایران – که هردو با هدف آزادی خواهی و قانون گرایی سعی درمحدود کردن قدرت بی لجام استبداد داشتند ؛ اما حافظه جمعی مردم همچنان پر از وحشت و احتیاط در مواجهه با قدرت حاکم است . قدرت دولت حاکم برای این مردم همواره لویاتانی بوده است که گرچه وجودی موهوم و افسانه ای پنداشته می شود اما سایهی سنگین و هولناکش همیشه بر سر جامعه سنگینی کرده است .
اینکه در ادبیات ما زهد گرایی و دنیا گریزی اینهمه ترویج شده است و قدرتمندان و دنیاداران به شدت طرد و نفی شده اند همه از نفرتی پیوسته با ترس و وحشت از هیولای قدرت و سیاست در ذهن و ضمیر ایرانی جماعت حکایت می کند . گرچه حکما و اندیشمندانی چون فارابی ، غزالی ، خواجه نظام الملک ، سعدی و... هرکدام از نگرشی خاص سعی در تربیت حاکمان مطلق العنان و تهذیب نفوس قدرتمندان داشته اند و با انواع نصیحت الملوک ها خواسته اند حاکمان را به رعیت داری ورعایت جانب خلق و پاس خاطر مظلوم دعوت کنند و از بخشی مظالم کارهای آنان بکاهند، اما هیچگاه نتوانستند این ذهنیت را که سیاست هیولا است و سلطان، شیر نر خونخواره و رعیت خرگوشی ضعیف و بی پناه در برابر چنگال او، اصلاح کنند. چرا که در واقع سیاست چیزی غیر از این هم نبود :
در کف شیر نر خونخواره ای غیر تسلیم و رضا کو چاره ای
اما امروزه با گسترش و اشاعه اندیشه های مدرن در باب ماهیت قدرت و سیاست و جایگزینی مدل دموکراسی به جای استبداد در اقصی نقاط دنیا ( هرچند نیم بند و رنگ و رو رفته ) هیولای سیاست به شیری تربیت شده و رام که برای مردم از پشت قفس نعره ای می کشد و چنگ و دندانی نشان می دهد تبدیل شده ، شیری که می توان به راحتی با دم آن بازی کرد . هرچند بی آزاری این شیر اغلب نه از نجابت و اثر تربیت که از بی یال و دم و چنگال شدن اوست . و باید گفت شیر همیشه شیر است ولو در قفس .
در ایران البته هنوز شیرسیاست آنقدر چنگ و دندانش نریخته است که بتوان بی هول و هراس حتی از پشت میله ها به او نزدیک شد . شاید هم این ترس فوبیایی ما از سیاست و اهل آن است که همچنان ما را عذاب می دهد . هرچند ایرانی جماعت همواره عادت داشته این ترس مزمن و بدخیم خود را پشت ظاهر زهد و بی اعتنایی به دنیا یا تمسخر و استهزاء سیاست مداران و یا حقه باز و شارلاتان معرفی کردن آنها و پاک و طاهر نشان دادن خود پنهان کند( چنین نگرشی به سیاست را می توان به وضوح و صراحت هرچه تمام تر در عارفنامهی ایرج میرزا شاعر پس از مشروطه یافت ) . اما کیست که نداند بسیاری از همین منتقدان هفت آتشه و زاهدان از دنیا رسته وقتی دستشان به جایی رسید وپایشان در گره قدرت استوار شد در سواری گرفتن از همنوعان خود گوی سبقت را از دیگران می ربایند .
غریبه ای که از طریق ادبیات و فرهنگ مکتوب یا حتی شفاهی ما بخواهد خلقیات ما ایرانیان را بشناسد از این همه دورویی و ریا حیرت زده می شود . از طرفی اینهمه طعن و لعن سیاست در ادبیات و فرهنگ عامه و ضرب المثل ها و حکمت عامه و خاصهی ما و از طرفی دیگر دست و پا شکستن ها ومعلق زدن ها و رنگ و نیرنگ ها و تقلاهای" مشتی ریاست جوی رعنا" برای ورود به این عرصه را چگونه می توان با هم جمع کرد ؟!... (ادامه دارد )
![]()
آذرخش
از یال او عزم خطر می آمد آن روز
از شیهه اش بوی سفر می آمد آن روز
در نیزه باران عطش آن اسب خسته
مانند مرغی خسته پر می آمد آن روز
مثل درختی خشک در آن دشت تشنه
بر پیکرش زخم تبر می آمد آن روز
خورشید بر پشتش تو گویی آذرخشی
شمشیر در مشتش شرر می آمد ان روز
خون بود و زخم واتش و فریاد و شیون
از آن بیابان گر خبر می آمد آن روز
درقلب های مرده از زهر جهالت
آیات قرآن بی اثر می آمد آن روز
از آسمان خونفشان مثل پرنده
خورشید هم بی بال و پر می آمد آن روز
دشنه
دشنه ای درون گرده
دشنه ای برابرت
هی تو پهلوان پیل تن!
دگر تیر در کمان منه
تیغ را فرو شکن
وان کمند شسصت خم خود فرو بنه
اینک این طرف ببین
بزم مکر و دام ننگ
چاه حیله و درنگ
چاه دشمنان
نه ......آه
چاه نابرادرت.
اینک ای تو پهلوان فرو نگر
دشنه ای درون گرده
دشنه ای برابرت
سخنی درباب یرنامه ریزی درسی رشته ادبیات فارسی در دانشگاه ها
کرمی شدی میانه ی پیله
طوفان واژه های تو امروز
گر خاک در دهان شیاطین نیفکند
پس چیست شعر ، سحر قبیله ؟
(دکتر شفیعی کدکنی )
همیشه از بیم اعتراض و انتقاد های کوبنده آنها تا ثانیه های آخر را به متن خوانی و بیان ظرائف و طرایف ادبی و هنری این هنرمندان بی بدیل پرداخته ام تا مباد ساحت مقدس این بزرگان به نقد و اعتراض مشتی جوان تازه کار که گناهی جز تبعیت از هنجارها و پسندهای ذوق خویش ندارند -که احیانا با معاییر امثال شمس قیس ها همخوانی ندارد- آلوده نشود.

پس دلیل اصرار بیش از اندازه ی برنامه ریزان درس ادبیات دانشگاه ها بر اینکه چنین متونی را به عنوان وحی منزل ، سرلوحه و پیش آهنگ دروس دیگر ادبیات قرار می دهند چیست ؟ چرا حجم متون کلاسیک و بعضا دشوار و خالی از فایده ی هنری و فرهنگی ـ البته نه همه ی متون کلاسیک - در نظام آموزشی ما بر حجم نوشته های سالم و بی نقص بزرگان ادب معاصر بسی بیشتر است ؟
شاید از منظر زبان شناسی تاریخی ویا سبک شناسی و تاریخ ادبیات ؛ حذف چنین متونی فعلا منطقی به نظر نرسد -البته شاید - اما می توان آنها را با روش هایی نوین و بهنجار سامان دهی و برنامه ریزی کرد که بار ناهموار برخی از این متون بر دوش رشته ادبیات و دانشجویان این رشته سنگینی نکند چرا به جای ملاحظه تقدم و توالی تاریخی این آثار و نگاه خطی به آثار ادبی ، رده بندی کیفی یا موضوعی یا حداقل سبک شناختی با معیار های نقد ادبی جدید صورت نمی گیرد ؟
چرا مطالعه و تدریس ادبیات را از آثار ادبی معاصر شروع نکنیم . طبیعتا دانشجوی سال آخر ادبیات بهتر و بیشتر می تواند با متون کلاسیک ارتباط برقرار کند و از لطایف و ظرایف آنها بهره مند شود تا دانشجوی سال اولی که هنوز نه صناعات ادبی و معانی و بیان خوانده است و نه عروض و قافیه و نه سایر فنون مورد نیازبرای فهم این گونه متون . دانشجوی سال اول ادبیات هنوز درک و دریافت منسجمی و درستی از رشته ی خود ندارد و حتی بعضا توان لازم برای روخوانی صحیح متون کلاسک را کسب نکرده است و ذوق و طبع او برای فهم دقایق اینگونه متون پرورش نیافته است ؛ پس چگونه باید از او انتظار داشته باشیم که با این بخش از سنت ادبی خود ارتباط برقرار کرده و آنچه لازم است از این متون دریافت دارد؟ و مگر نه این است که سیر منطقی آموزش باید از آسان به دشوار باشد ؟ پس چرا در رشته ی ادبیات چنین نیست ؟
براستی این بی نظمی و شلختگی و بی سروسامانی در این رشته ی مظلوم تا کی باید ادامه پیدا کند ؟ و جواب سرگشتگی و پریشانی دانشجویان ادبیات از این بابت به عهده ی کیست ؟ چرا بعد از این همه سال از تأسیس و تدریس این رشته با وجود پیشرفت های چشمگیر هنوز اغلب دانشجویان فارغ التحصیل در سطوح مختلف این رشته توان نوشتن یک مقاله ی علمی سالم یا یک نقد کوچک بر شعر یا داستانی را ندارند ؟ و اصلا دروسی مانند نقد ادبی ، سبک شناسی ، روش تحقیق ،شیوه ی نگارش و ویرایش علمی و کاربردی ، شعر و نثر معاصر و ... در این سیستم آموزشی چه جایگاهی دارند ؟ آیا دانشکده های ادبیات ما اصولا منتقد و نویسنده و شاعر هم تربیت می کنند ؟یا صرفا وظیفه دارند گروهی نقال ادبی که کارشان صرفا انتقال یک سری محفوظات و محسوسات و لغات و اصطلاحات ادبی به این طرف و آن طرف است تحویل جامعه بدهند ؟ براستی آن عاشقانی که می خواستند « عشق را با خود به مدرسه و راهرو های کوتاه و تنگ دانشگاه ببرند » 1موفق شدند یا همان دم در ذوقشان را به نگهبانی سپردند ؟2
------------------------------------------
- من خود به اهمیت خواندن و آموزش متون کلاسیک واقف و معترفم اما چگونگی
آموزش این گونه متون و همچنین شیوه های منسوخ ارزشیابی از این درس ها را
نه تنها من معلم که بسیاری از اساتید مبرز نیز قبول نداشته ضرورت بازنگری
و تغییر درست و علمی این شیوه ها را گوشزد نموده اند
2- اشاره به طرحواره ی معروف مرحوم حسن حسینی « شاعری وارد دانشکده شد / دم در ذوقش را / به نگهبانی داد .»

افسوس که آتشی به جانم نزدی
بالی و پری به آشیانم نزدی
تو ماه شدی من اسمانت اما
چون ماه سری به اسمانم نزدی

