ضمن عرض پوزش از محضر همه ی خوانندگان گرامی به خاطر تعطیلی این وبلاگ ، از این به بعد نوشته های این مخلص را در وبلاگ خطی ز دلتنگی با این آدرس مطالعه بفرمایید .

نگاهت
گره از بغض پیکرم گشود
و درمن
رودهای عالم جاری شد...
آن شب
چشمان تو از خواب دریا پر شده بود
انگار .
زن آنچنان که تو یی جز تو در جهان زن نیست*
شبیه انچه تو بودی هنوز یک تن نیست
تو از عصاره ی نوری نه از سلاله ی خاک
بهشت بی نفس پاک تو مزین نیست
اگر چه عالم و آدم رهین منت توست
زهیچ آفریده تو را منتی به گردن نیست
تو مادر پدرت بودی و پیمبر گفت
کسی که رنجه کند خاطر تو از من نیست
تو آن عطای کثیری که آمدی زبهشت
و سرنوشت تو هرگز چو شمع مردن نیست
جهان چه دارد جز مهر تو و عزیزانت
جهان بدون تو در خورد دل نهادن نیست
---------------------------------------
*زنی چنین که تویی جز تو هیچ کس زن نیست ( حسین منزوی )
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده
هیچ اتفاقی ...
تنها خشکی خطوط آهنین موازی
و سردی دیوارهای قائمه بر سطح
از چارسو
مثل همیشه حصار جدایی ما شده .
تو
این را
-از همان اول-
از چشم های مضطربم خوانده بودی
لبخند غریبت
تلخی عجیب این روزها را در خود داشت .
انگار تو می دانستی ...
من در یک چادر سیاه به دنیا آمدم .روز تولدم مادیانی را دور از کره شیری نگاه داشتند تا شیهه بکشد .هنگامی که به دنیا امدم و معلوم شد که بحمدلله پسرم و دختر نیستم پدرم تیر تفنگ به هوا انداخت .من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهه اسب آغاز کردم . (بخارای من ایل من )
محمد بهمن بیگی(تولد ۱۲۹۹ه.ش ) بنیانگذار آموزش عشایر ی ایران در شمار معدود نویسندگان خلاق و سر شناس معاصر است که از سر شوق و اشتیاق حرفه معلمی در ایلات را بر وسوسه های شهرت و ثروت ترجیح داده و میراثی ماندگار و جاویدان در عرصه آموزش و پرورش این مرز و بوم از خود به یادگار گذاشته است .
در بویراحمد
سال های بسیار در این گیر و دار بودم که کجا زندگی کنم . کودکی را در ایل و جوانی را در شهر به سر آورده بودم . به هر دو محیط دل بسته بودم .به گیاهی می ماندم که ریشه اش در ایل و ساقه اش در شهر بود .از یکی غذا واز دیگری هوا می خواست ...در جستجوی شغلی بودم که کوه و بیابان را به شهر و خیابان بپیوندد. آموزش عشایر همان بود که می خواستم .
... در میان ایلات به ایل بویر احمد علاقه خاصی داشتم . همین که آسمانم تیره می شد و قلبم می گرفت پیش از هر جا به سوی بویر احمد می شتافتم .من با این علائق به بویراحمد می رفتم . می رفتم تا کودکان و نوجوانانش را با سواد کنم . می رفتم تا شجاعت را با فضیلت و شمشیر را با قلم آشنا سازم و به جرأت های چشم بسته بصیرت و آگاهی دهم .
برای آنکه مدرسه ها به گوهر شجاعت بچه ها لطمه ای نزند به آموزگاران سپرده بودم که از نظم متداول و قبرستانی کلاس ها چشم بپوشند . از هرگونه توبیخ و ملامت کودکان بپرهیزند .بی پروا و آزادشان بگذارند .و از فرزندان آزادگان وطن ، غلامک های حلقه بگوش نسازند .برآستر چادرها و دیوارهای سنگ چین مدارس این عبارت نوشته بود : " طلای شهامت را با سیم سواد مبادله نکنیم ."

نمونه ای از مدارس عشایری در بویر احمد ( عکس از حسن غفاری )
...پس از دیدار از دبستان های حوزه تل خسرو به جلگه دل انگیز دشت روم رسیدم . دشت روم یکی از ییلاق های طایفه " کی گیوی " بود .طایفه ای که یک تنه بیش از همه طوایف ، مردان رشید زاده وپرورده بود .طایفه ای که صادرات عمده اش یاغی رشید و قهرمان بود .دبستان های کی گیوی نیز از شجاعت قهرمان هایشان چیزی کم نداشتند .در همه جا استعداد ها و پیشرفت ها کم نظیر بود.حال و هوای خردسالان حیرت انگیز بود .بچه ها برای امتحان بی تاب بودند . منتظر نوبت نمی شدند .با دهان شوخ ، زبان شیرین ، تن ورزیده ، چهره شکوفان ، دست پر اطمینان ، پای استوار کنار تخته می ایستادند و با صدای بلند و دور از بیم و هراس پرسش های دشوار می خواستند . هر کلمه ای که برای نوشتن می گفتم ، می گفتند آسان است . هر رقمی را که برای حساب می دادم می گفتند کم است .
به کودک خردسالی ارقامی دادم تا جمع کند . گفت تفریق می خواهم . اندکی درنگ کردم تا جمعش را عمل کند .به تخته سیاه چسبید و فریاد کشید : " تا تفریقم نگی تکون نیخرم . " ( تا تفریق نگویی تکان نمی خورم .)
... شب در کنار اجاق چادر خوابیدم . مدتی از خوابم نگذشته بود که با رگبار گلوله بیدار شدم . وحشت کردم . هنوز آتش جنگ در گوشه و کنار روشن بود . ولی صاحب خانه بی درنگ آسوده ام کرد و گفت : شبیخونی در کار نیست . زن همسایه می زاید. به شیطان و جن و آل تیر اندازی می کنند .
نوشته های استاد بهمن بیگی
1. عرف و عادت در عشاير فارس، انتشارات بنگاه آذر، 1324
2. بخاراي من ايل من. انتشارات آگاه، 1368
3. اگر قرهقاچ نبود. انتشارات باغ آدينه، 1377
4. به اجاقت قسم. انتشارات نوید شیراز، ۱۳۷۹
بدرقه
با بوسه ای
و لبخند گلی سرخ
بدرقه ام می کند
-هربار-
پروانه ای که بر شانه هایم آشیان دارد .
(2)
انتحار
وانفجار تحمل در آستانه ی این شب شرجی
با شلیک یک سلام
بر شقیقه های منتظر ...
این چندمین حمله ی انتحاری را هم
به حساب تو می گذارم
ای عشق!
تعطیلات کسل کننده ی عید هر سال برای من بی حادثه ی خاصی سپری می شد ، اما امسال در جریان مسافرتی که به شهرستان لار از توابع استان فارس برای شرکت در جشن عروسی چند تن از جوان های فامیل داشتم ، بخت با من یار بود که در روستای دیده بان -نزدیک روستای فداغ محل اقامت ما -با شاعر شیرین سخن طنز پرداز و سرشناس جنوبی آقای راشد انصاری (خالو راشد )آشنا شدم و ایشان هم لطف کرده از بنده برای شرکت در شب شعری با حضور برخی شاعران جنوبی که در روستایی به نام کریشکی برگزار می شد دعوت فرمودند .
توفیقی بود برای بنده از دوجهت ؛ یکی آشنایی با شاعران جوان و خوش ذوق شهرستان های لار و گراش و بوشهر و بندر عباس ودیگری بازدید از یک قلعه ی قدیمی روستای کریشکی که با همت آقای دلیر متولی این همایش ادبی و میراث دار این قلعه به شکل موزه ای دیدنی و جالب درآمده بود . الحق آن شب زیبای بهاری در محوطه ی باز قلعه وبا شنیدن آن همه شعر خوب جاندار زیباتر و جذاب تر هم شده بود . آقایان صادق رحمانی ، اکبر شاه محمدی ،محمد خواجه پور ، خالو راشد ،مصطفی کارگر ، ناصر رزمجو ، خانم طاهره حق خوان و خانم معصومه خدادادی که شعری به زبان محلی دشتستانی خواندند و چند نفر دیگر به شعر خوانی پرداختند و الحق شعرهای قرص و محکمی هم خواندند. من هم البته به عنوان میهمان چیزکی خواندم .
حضور جمعیت دویست سیصد نفری در یک شب شعر روستایی هم در نوع خود جالب توجه بود . نظم و شور و حال برگزاری مراسم هم از سابقه ی برگزاری همایش های مفید از این دست در این روستا حکایت می کرد .از حواشی جالب دیگر مراسم حضور پیرمرد خوش ذوق و صاحب طبعی بود که با وجود بی سواد بودن به گفته ی خودش حافظ دیوان حافظ و مثنوی و شاهنامه فردوسی بود . او که اشعار زیبایی از سعدی را با شور و حال خاصی می خواند از حضار خواست تا با ذکر مصرعی از حافظ از هر جا که می خواهند او را بیازمایند که البته خوب از عهده برآمد .
باری این همایش در شب بعد هم به صورت کارگاه های فعال نقد و داستان با حضور نویسندگان و منتقدان آن خطه هنرپرور برگزار شد . و البته برای من خاطره ای شیرین از روستایی که مثل نامش -کریشکی -در سراچه ی ذهنم خوش نشست باقی ماند .در اینجا بد نیست غزل زیبای آقای مصطفی کارگر را در وصف این روستای زیبا که اتفاقا در وبلاگ* خودشان هم درج شده ذکر کنم :
مثل نگین یگانه و زیبا کریشکی
تاریخ را قدم بزن اینجا: کریشکی
وقتی دلت گرفته از این روزهای تلخ
یکبار عاشقانه بیا تا کریشکی
روح مسیح در دل صحرا دمیده شد
ما را کشید سمت تماشا کریشکی
نوروز شاعرانهی هشتاد و نه رسید
مهمان نواز بود سراپا کریشکی
و اما شعر من که در همان روز سروده بودم :
بهارآمده بنگر
در آن سپیداران
درخت و باغ و شکوفه
به عادت دیرین -
" قبای سبز ورق " بر تن و
" کلاه گل "بر سر...
پرنده در قفس اما
خموش و لب بسته است.
پرنده در حصار تنگ تنهاییش
به گل می اندیشد
زپشت میله نظر می کند
به باغ سبز وسپیده .
شکوه آوازش میان سینه شکسته است
و شوق پروازش
ز یاد و خاطره رفته است .
ومن می اندیشم
" پرندگی که نباشد
چه فرق خواهد کرد ؛
بهار سربرسد،
یا بهار سر بشود. "*
------------------------------------------------
* این بیت را از غزل دوست شاعرم خانم خدیجه رحیمی به وام گرفته ام .
نشانی وبلاگ آقای کارگر :
http://mavvaj.persianblog.ir /
امید شکفتن
با این که بی برگ و بارم چشم
انتظار بهارم
دارم امید شکفتن از روز و از روزگارم
مثل نهال جوانی در کشتزار زمانه
باید برویم ، برآیم ، راهی بجز این ندارم
مانند رودی که رفتن تقدیر روز و شب اوست
سر را به صخره بکوبم دل را به دریا سپارم
لبریز فریاد باران سرشار بغضی پریشان
چون سنگ های بیابان بر خاک سر می گذارم
با این که پاییز زردی بر شاخه ام لانه کرده
فردا بهاران بریزد صد غنچه بر شاخسارم
زین ابرهای سترون امید بارندگی نیست
باید شوم ابر و این بار بر دامن خود ببارم
عید آمده ست و دل من چون صحن این خانه خالی است
باید نهال گلی سرخ در باغ قلبم بکارم