تبليغاتX
از اوراد گل سرخ
کمترین تحریری از یک آرزو این است / آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی ...


از اوراد گل سرخ









 

قصه دیوانگان آزادگی است 

در آمدی بر حکایات دیوانگان در مصیبت نامه عطار

مکالمه انسان با خداوند تقریبا در همه ادیان و مذاهب الهی از نوعی منطق و عرف واحد برخوردار است . مبنا ی همه این اوراد و اذکار اظهار کرنش وعجز و تضرع و زاری انسان در برار خالق هستی و قدرت مطلق حهان و آفریدگار انسان است . گاه این گفتگو از سر نیاز و درخواست و گاهی هم ازبرای بیان شوق و اشتیاق بنده به معبود خویش است . در هر صورت کسی که خود را در جایگاه بندگی و عبودیت می داند ، خواه از سر خوف و ترس و خواه به طمع پاداش و صواب و در نوع عالی تراز روی میل و اشتیاق خداوند خود را می خواند و با او گفتگو می کند . این گفتگو ها که در بیان مؤمنان دعا و ذکر حق نامیده می شود ، در کمال خضوع و تواضع وبا بیانی رسمی ، جدی و حتی کلیشه ای و اغلب به صورت نیایش های دسته جمعی خوانده می شوند و ادب و متانت و حضور قلب شرط اصلی این ادعیه و اوراد شمرده می شود . 

در عرفان اسلامی نیز عنصر مکالمه و گفتگو با خداوند که از آن با عنوان ذکر یاد می شود نقش بسیار مهم و اساسی در شعله ور نگاه داشتن آتش اشتیاق سالک به معشوق ازلی و ابدی خویش  دارد . سالک دل خود را با یاد حق به اطمینان و آرامش می رساند . در این سبک از مکالمه با غیب انگیزه های مادی و منافع دنایی و کسب صواب که همه از سر خوف و رجا است و خاص عامه دینداران ، به یکسو می رود و تنها شوق و اشتیاق عاشقانه سالک برای گفتگو با معشوق است که او را از سر وجد و بی قراری به راز گفتن و ذکر گفتن می کشاند . در اینجا ذکر یا گفتگو خود هدف است و مقصودی بیش از سخن گفتن عاشقی با معشوق در میان نیست . همین نکته است که مناجات های عارفانه را از دعاهای دیگر مؤمنان متمایز می کند . عنصر خوف در مناجات زاهدانه جای خود را به شوق در راز و نیاز عاشقانه می دهد . عرفا با چنین نگرشی به مقوله دعا و مناجات معنایی دیگر بخشیده وشکل و ساختار ادعیه را از قوالب خشک و کلیشه ای زاهدانه به اسالیب ناب و خلاقانه هنری و جذاب تبدیل کردند . این مسأله به علاوه انتخاب زبان شاعرانه مناجات های عارفان را رنگی از ذوق و جذبه هنری قدسی بخشیده است .

دور شدن از کلیشه های مرسوم وانتخاب زبانی شاعرانه وشخصی و سیال برای ادعیه از یکسو و تغییر نگرش به مقوله گفتگوی انسان با خداوند از سویی دیگر نوعی هنجار شکنی و هنجار افزایی هنرمندانه در چارچوب  ادبیات عرفانی بوده است . از نمونه های بارز این نوع اوراد و اذکار ،  به مناجات های خواجه عبدالله انصاری به نثر و مناجات های پر مغز شاعران عارفی چون سنایی ، عطار و مولوی و.. به زبان شعر می توان اشاره کرد .

اززیباترین گفتگوها ی انسان با خداوند -که از منطقی متفاوت برخورداراند و در تمامی آنها نوعی طنز تلخ هنرمندانه ای نهفته است - می توان مکالمات پر مغز دیوانگان – عقلای مجانین – را  در مصیبت نامه عطار

ذکر کرد . عطار در این حکایات با بیانی طنز آمیز و از زبان دیوانگان ، سخنانی در خطاب با خداوند بیان می کند که در ظاهر چیزی جز " ترک ادب شرعی " نیستند ، اما به اعتقاد عطار نمونه اعلای صمیمانه ترین و صادقانه ترین نوع مکالمه با خداوند محسوب می شوند .به تعبیر او  عشق می بارد از این شیوه سُخُن/خواه تو انکار کن خواهی مکن " عطار سخنان گستاخ وار دیوانگان را که با زبانی تلخ خداوند را به بی اعتنایی به حال و روز تباه و تاریک خود متهم می کنند و حتی گاه عدالت او را زیر سؤال می برند و کار او را مستحق نقد و اعتراض می دانند به این دلیل که از سر صدق و اخلاص عاشقانه بیان می شوند نه از سر کبر و نفاق و کفر، لایق چشم پوشی و غمض عین می داند . ازنظر او دیوانگی اینان خود بهترین عذر در تقصیر سخنانشان تواند بود . چرا که حکم شرع بر دیوانه جاری نیست  " شرع چون دیوانه را آزاد کرد /  تو به انکارش نیاری یاد کرد . " ( مصیبت نامه ، ص 345 )

 علاوه بر نکات معرفت شناختی ازقبیل جبر واختیار ، عدل الهی ،  و لطیفه های باریک عرفانی نهفته در این حکایات ،جنبه انتقادی حکایات دیوانگان را نیز نباید از نظر دور داشت. در این داستان ها آشکارا فقر و تنگدستی طبقات محروم جامعه و ظلم و دراز دستی حاکمان ، هرج و مرج اجتماعی ، فساد اخلاقی ، تجمل پرسی و دنیا دوستی گروهی اندک و برخوردار در برابر فقر مطلق گروهی دیگر به نقد کشیده شده است .از بعد فنی نیز انتخاب شخصیت تیپیکال  دیوانگان به عنوان قهرماننان اصلی این حکایت ها بیانگر درک بالای عطار از ساختار قصه گویی و نکات فنی روایت داستانی است .

 

قصه دیوانگان آزادگی است

جمله گستاخی و کار افتادگی است

آنچه فارغ می بگوید بیدلی

کی تواند گفت هرگز عاقلی

مصیبت نامه / 389

 

 

 

ارزش دیوانگی

وقت غز خلقی بجان در مانده

هر کسی دستی زجان افشانده

رخت می کردند پنهان هر کسی

پیشوایان گم شده در هر پسی

رفت آن دیوانه بر بام بلند

ژنده ای را در سر چوبی فکند

چوب گردانید گرد سر بسی

می نه اندیشید یک جو از کسی

گفت ای دیوانگی من بینوا

دارم از بهر چنین روزی ترا

11/2 ص 237

 

ژنده کفشی ده مرا

در رهی می رفت مجنونی عجب   

بود پای و سر برهنه خشک لب

شد ز سرما و گل ره بی قرار      

سر به بالا کرد و گفت ای کردگار

          یا دلم ده باز تا چند از بلا          

یا نه باری ژنده کفشی ده مرا

ص 312 22/9

 

کاش نان من می دادیی...

بود آن دیوانه دل برخاسته

وز غم بی نانیش جان کاسته

می گریست از غم که یک نانش نبود

چون نبودش نان غم جانش نبود

آن یکی گفتش که مگری ای نژند

کان خداوندی که این سقف بلند

بی ستونی در هوا بنهاد او

روزی تو هم تواند داد او

مرد مجنون گفت ای کاش این زمان

از برای محکمی آسمان

حق تعالی صد ستون بنهادیی

بی ز حیری نان من می دادیی

نان خورش می باید و نانم کنون

من چه دانم ؟آسمان بی ستون

22/10 ص 312

 

خدا شناسی دیوانه

آن یکی دیوانه ای پرسید راز 

  کای فلان حق را شناسی بی مجاز

گفت چون نشناسمش صد باره من 

 زانک از او گشتم چنین آواره من

هم ز شهر و هم ز خویشان دور کرد

دل زمن برد و مرا مهجور کرد

روز و شب در دست دارد دامنم

جمله من او را شناسم تا منم

27/ 9 ص 344

 

آزمودن خدا

آن یکی دیوانه ای یک گرده خواست

گفت من بی برگم این کار خداست

مرد مجنون گفتش ای شوریده حال

من خدا را آزمودم قحط سال

بود وقت غز زهر سو مرده ای

واو نداد از بی نیازی گرده ای

 27/8 ص 343

 

 

جبرئیلت را ده این ... 

 

دیوانه ای که روز عید به بازار رفت و مردمی رادید که انواع لباس ها ی الوان و گرانبها پوشیده بودند، از خدا طلب لباس کرد :

 

در دعا آمد که ای دانای راز      جامه و نان مرا کاری بساز

من چو خلقان نیز جان دارم ببین

نه لباسی و نه نان دارم ببین

نقد کن عیدی برای چون منی

کفشی و دستاری و پیراهنی

گر دهیم این هر چه گفتم ما حضر

می نخواهم هیچ تا عید دگر

کسی در آن ویرانه صدای دیوانه را شنید،دستاری ژنده داشت آن را برای دیوانه پرتاب کرد .

چون بدید آن ژنده مجنون از شگفت  

 گشت سودایی و صفرا در گرفت

زود در پیچید نومید و اسیر

 سوی بام انداخت گفتا هین بگیر

این چو من دیوانه چون بر سر نهد   

 جبرئیلت را ده این تا در نهد

 

عاقلی گر گوید این شیوه سخن 

هم به شرعش حد زن و هم زجر کن

این سخن دیوانگان را خوش بود  

عاشقان را گرمی و آتش بود .

گه بود کان یک سخن گستاخ وار      از بسی طاعت فزون آید بکار

27/4 ص 342

 

نام مهین ذوالجلال

سایلی پرسید از آن شوریده حال

گفت اگر نام مهین ذوالجلال

می شناسی باز گو ای مرد نیک

گفت نان است این بنتوان گفت لیک

مرد گفتش احمقی و بی قرار

کی بود نام مهین نان شرم دار

گفت در قحط نشابور ای عجب

می گذشتم گرسنه چل روز و شب

نه شنودم هیچ جا بانگ نماز

نه در ی بر هیچ مسجد بود باز

من بدانستم که نان نام مهینْسْت

نامه ی جمعیت و بنیاد دینْسْت

 29/ 6  ص 359

 

پی نوشت :

ازنظر ساختار و عناصر داستانی و همچنین نقد نکات فنی و زیبایی شناختی این جکایات نیز می توان بحث کرد که بدلیل توجه به مخاطب عام از ورود به این مسائل خودداری کردم .

ماخذ تمامی حکایات مصیبت نامه عطار به تصحیح دکتر شفیعی کدکنی ، نشر سخن ۱۳۸۷ ،

می باشد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27 ساعت 0:10  توسط حجت الله کرمی  | 


 

عدالت در پوشه سهام 

بالاخره قرار شد به ما فرهنگیان خیلی محترم هم سهام عدالت تفضل نمایند .برای چنین خبری به قول شاعر دیگری «بر این مژده گر جان فشانم رواست » البته بنده چون استطاعت جانفشانی و سعادت جانبازی نصیبم نشده ترجیح دادم به مبارکی و میمنت چنین خبر خوشی ، این «درر غرر را از بحر مواج طبعم به ساحل ظهور برسانم » 

زحمت وام

یک لحظه نیاسوده ام از زحمت وام

از بانک به بانک می دوم صبح به شام

گویند عدالت است سر لوحه کار

آری سندش هست همین برگ سهام

 

نفت و سفره !

با توجه به اینکه نزدیکان و معتمدان شخص رئیس جمهور محترم بارها با زبان و بی زبان اعلام کرده اند که ایشان -همان رئیس جمهور -هیچ وقت وعده آوردن پول نفت را بر سفره عوام الناس نداده و آن جمله معروف را هم خبرنگاران وابسته از قول ایشان جعل نموده اند باز برخی افراد معلوم الحال و مجهول الهویه انگار مرغشان یک پا داشته باشد مدام این جمله را چماق کرده بر سر دولت خدمتگزار می کوبند ، لهذا ما تصمیم گرفتیم از طرف ملت شریف و رشید ایران هم یک تو دهنی محکم بر لب و لوچه آویزان این اشخاص وابسته و معاند زده هم از ابتکارات اقتصادی دولت در جهت رفاه حال رعایا  تشکر کنیم که البته از حیز شمار بیرون است اما یکیش همین سهام عدالت . و مهمتر از همه افزایش قیمت جهانی نفت که از صدقه سری شخص رئیس جمهور محبوبمان است و قس علیهذا ...

 

نفت و سفره

ما وام و سهام از تو داریم ای دوست

وین عیش مدام از تو داریم ای دوست

گر نفت سر سفره نباشد غم نیست

صد گونه طعام از تو داریم ای دوست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08 ساعت 0:48  توسط حجت الله کرمی  | 


 

نغمه ترانه در ترنم است

چنگ و نای و طبل و دف

سرخوشانه دنگ و دال

رقص صوفیان به پاست .

 

چرخ می زنند و تاب

چرخ را به چرخ می کشاند این سماع

در سماعی اینچنین طرب فزای

او -همان فقیه شهر -

بی که باک دارد از نگاه زهرگین منکران

بر دو پنجه ایستاده

می چمد .

گویی از تبار سروهاست

یا سرودی از نیایش فرشتگان  

پیر پاکباز مست

می پراکند وجود همچو دود خویش را

در هوای بی چگونگی

همچو آن مقامری

کش نماند نقدی و هنوز

در سرش هوای یک قمار دیگر است . 

زندگی برای او

رقص صوفیانگی است

با تمام پیچ و تاب سرخوشانه اش

زندگی برای او

تولدی

هزار باره

در یگانگی است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/16 ساعت 1:45  توسط حجت الله کرمی  | 


 

خواندن خاطرات و حسب حال هنرمندان و مشاهیر فرهنگ و ادب همواره در بردارنده نکات جالب وعبرت آموز و در عین حال روشنگر بوده وهست . این سنت حسنه –یعنی نوشتن خاطرات و حسب حال خویشتن –از قدیم ایام همواره مورد توجه نویسندگان و رجال برجسته علم و هنر بوده است . مانند المنقذ من الضلال امام محمد غزالی فقیه و عارف برجسته قرن پنجم که اعتراف گونه ای صمیمی از شرح خاطرات و خطرات و سوانح زندگی و اندیشه این عالم برجسته اسلامی از زبان خود او است .

در روزگار ما به مدد گسترش صنعت چاپ و نشر و اهمیت فرهنگ مکتوب در تربیت ذوق و اندیشه عامه مردم ، بزرگان ، نویسندگان ، شاعران و هنرمندان و... در کنار پرداختن به کار تخصصی و علمی خود گوشه چشمی نیز به این نوع ادبی ارزنده و مفید داشته اند . از اواخر دوره قاجار و همزمان با تأسیس روزنامه ها و رواج بازار ترجمه کتب خارجی ، این نوع ادبی در کنار کتب علمی و سفرنامه ها و گزارشات یومیه مأموران سفارت خانه ها  و داستان ها و رمان های معروف اروپایی مورد توجه قرار گرفت . امروزه اهمیت و جایگاه کتبی چون «شرح زندگانی من / عبدالله مستوفی » ، « از پاریز تا پاریس / باستانی پاریزی » ، « روزها /دکتر اسلامی ندوشن » که هرکدام گنجینه ای از گوشه های نهفته و نگفته تاریخ و فرهنگ و سنن این مرز و بوم را باز کاویده اند برآگاهان اینگونه امور پوشیده نیست .

 

 

 

همه اینها را نوشتم تا برسم به معرفی و توصیف کتاب خواندنی و ارزشمند « عطر گیسو » نوشته ی هنرمند  موسیقیدان و خواننده ی فرهیخته وادب دان معاصر آقای امین الله رشیدی .این کتاب که در نگاه نخست کتابی تخصصی در باب موسیقی و آداب و رسوم  و طریقت خاص ارباب این هنر به نظر می رسد ؛ علاوه بر نغمه ها و خاطره ها ی استاد رشیدی وذکر خیر شمار زیادی از موسیقیدانان و خوانندگان پنجاه سال گذشته ایران در برگیرنده گوشه هایی کمتر بازکاویده از تاریخ ادب و هنرمعاصر از نگاه ژورنال های ادبی نیم قرن گذشته است که اکنون گرد فراموشی بر رخسار آن نشسته است .

اطلاعات مندرج در این کتاب حاصل علاقه زاید الوصف نویسنده  به هنر و ادّب معاصر و نگاه ویژه این هنرمند به تحولات هنری و ادبی جامعه و اشنایی و حشر و نشر ایشان باشماری از چهره های سرشناس اعم از شاعر و نویسنده منتقد و هنرمند ، روزنامه نگار و طنز نویس و... در طی چند دهه گذشته است . نثر شیرین و روایت داستانگونه کتاب که – بی شباهت به نثر گرم و طناز استاد باستانی پاریزی  نیست - به همراه تفنن های ادبی جذاب و آموزنده  آقای رشیدی و تنوع موضوعات و مطالب ،کتاب را به یک کشکول ادبی-هنری ذوق پرور و آموزنده تبدیل کرده است . اما آن بخش از کتاب ّکه بیش از همه به ادبیات وچهره های ادب معاصر پرداخته بخش ؛ « مروری بر پیشینه جدال مدعیان شعر نو و کهن » است که با استناد به بحث و جدل های مطبوعاتی ان سال ها از سوی دو طیف شاعران و نویسندگان نوگرا و سنت گرا وطرح  مهمترین مباحث و جنجال های ادبی  - هنری  ان روزگار  ، با دیدی تاریخی  و از نگاه شاهدی عینی ، به روایت بخشی از تاریخ ادبی معاصر پرداخته است .

 توجه به این شیوه از باز خوانی ادبیات معاصر در کنار تحقیقات و پژوهش های آکادمیک استادان و دانشجویان ادبی ، نه تنها سودمند و خواندنی که ضروری می نماید . چرا که تاریخ ادب معاصر از خلال همین گونه خاطرات ، مقالات و جنجال های ژورنالیستی امروزه شفاف تر و روشن تر از گذشته پیش چشم ما امده . و اصولا روزنامه ها و نشریات ادبی با موضع گیری ها ، نقدها ، تحلیل ها و تجلیل های خود از جریان ها و چهره های شاخص شعر امروز اگر نگوئیم جریان ساز و جهت دهنده ، که نشان دهنده زیر و بم و آشکار و نهان ادب و هنر امروز بوده اند . نشریاتی مانند سخن ، یغما ، فردوسی ، کتاب امروز ، نگین ، سپید و سسیاه ، روشنفکر و ...از جمله ژورنال هایی است که نویسنده به آنها استناد کرده است .

فارغ از گرایش ها و جناح بندی های مرسوم فکری یا حتی صنفی ، ویا موضع گیری های نویسنده در باب هنر و ادب معاصر ، "عطر گیسو " اثری خواندنی و سرگرم کننده است که از خلال برخی مطالب آن می توان نکات ارزنده ای آموخت .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/05 ساعت 23:44  توسط حجت الله کرمی  | 


 

در این مقدمه  از محضر شاعرانی که در اینجا شعرشان مورد سوء استفاده اینجانب قرار گرفته است شدیدا پوزش می طلبم و عذر خواهی می کنم  -هر چند می دانم این حضرات سخنان گزاف مخلص را من باب ادخال السرور فی قلب مؤمن تلقی کرده ابدا چین بر پیشانی بلند خود نیفکنده  از بنده عارض نخواهند شد- . تازه اگر هم به ساحت مقدس هر کدام بر بخورد خوب بخورد چه کار می خواهند بکنند . توی این وانفسای شعر و ادب کی بخودش زحمت می دهد عرض این درگذشتگان دست از دنیا کوتاه را بشنود . هر وقت جناب مدیری و خیلی های دیگر را بخاطر معرکه گیری با اژدهای افسرده ادبیات مؤاخذه کردند و بابت ریشخند اهل ادب بازخواست کردند خوب مارا هم بکنند . اگر هم آفتابی بود که بتابد ، این اژدها خوب بلد است چگونه به جنبش در آید . پس بی زحمت کسی خودش را لوس نکند و نقش تولیت آستانه قدس ادبی را بازی نکند .

 این بود مقدمه من . و دیگر هیچ !

 

شما چه دوست دارید ؟

یکی پرسید از آن شوریده ایام     

که تو چه دوست داری گفت دشنام

که هر چیز دگر که می دهندم       

بجز دشنام منت می نهندم 

   عطار                                      

 

لقمه گنده تر از دهن

ببسته ای سر زلفین دلربا ی که چه ؟         

 گشاده ای گره تکمه ی قبای که چه ؟

ترا نیارد یک خانه زر به خانه ی من         

 همی به خیره چه کوبی در سرای که چه؟        

 مختاری غزنوی

آخه مرد حسابی تو که خودت از قیمت طلا و سکه با خبری و وضع بازار دستت هست و می دونی طرف با یک خونه طلا هم زنت نمی شه بی خود می کنی به سر زلفین و تکمه قباش گیر می دی !

 

بچه ی کجایی !

بعضی ها برای سرکار گذاشتن آدمای خوش خیال چنان ماهرانه آسمان را به ریسمان می بافند که طرف علاوه بر عارضه فر خوردن مخ تا مدتها بعضی از نواحی سفلای بدنش طعمه حریق میشود .

گفتم ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان ! 

 نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم زآب و گل نیمیم ز آب و دل    

نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

 نه به اون جان گفتنت نه به این پیچوندنت !

 

 

عاقبت نسیه فروشی !

دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت               

 سببی ساز خدایا که پشیمان نشود

گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم     

 وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

 

حکایت آدمای الکی خوشی که از آدمای مست نسیه قبول می کنند . وعده از مست ! اونم چه وعده هایی !

 

اگر از آن دسته افرادی هستید که مدام مورد ضد حال اطرافیان خصوصا جنس مخالف  قرار می گیرید این ابیات را هم  بخوانید تا ببینید تنها شما به این درد مبتلا نبوده و نیستید .

 

 زدست جور تو گفتم زشهر خواهم رفت      

به خنده گفت که حافظ برو ! که پای تو بست ؟

 

گفتم غم تو دارم. گفتا غمت سر آید               

گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید 

 

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت ؟       

 ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد !

این یکی را هم از همشهری حافظ یعنی جناب سعدی داشته باشید :

 

گفتم لب تو را که دل من تو برده ای ؟         

گفتا کدام دل ؟ چه نشان؟ کی ؟ کجا ؟ که برد ؟

 

عاقبت نقد فروشی !

 

گفتی که می بوسم ترا. گفتم تمنا می کنم !          

گفتی اگر بیند کسی ؟ گفتم که حاشا می کنم

گفتی اگر از کوی خود روزی ترا گویم برو     

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

سیمین بهبهانی

جناب حافظ شیرازی یاد بگیر ! از این سیمین خانم یاد بگیر چطوری مخ طرف رو بزنی . فرق شما دوتا اینه که تو کارات همه نسیه است و این علیا مخدره ی ما نقد .

 

 

آخر وعاقبت چشم چرانی !

چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین        

گفت می خواهی مگر تا جوی خون راند زمن

 

آدرس خانه انوری !

هر بلایی کز آسمان آید           گر چه بر دیگری روا باشد

به زمین نارسیده می پرسد       خانه انوری کجا باشد

 

این انوری از اون شاعرایی بوده که دائم توی شعرشون از از آدم و عالم گله دارند و خودشون را آخر بدشانسی می دونند البته این یکی راس راستی بدشانس بوده اون از اون پیش بینی بی سرانجام طوفان که منجربه بدنامی شاعر شد و اونم از هجویه مردم بلخ که نزدیک بود به قیمت جانش تما م شود – آخه مرد حسابی مریضی مگه برای خودت درد سر می تراشی ؟ - ایضاً این یکی را هم ملاحضه بفرمائید تا عرض بنده را تصدیق بفرمائید :

 

رای رحمت و زای زحمت

اگر انوری خواهد از روزگار       که یک لحظه بی زای زحمت زید

مگس را پدید آورد روزگار          که تا بر سر رای رحمت رید

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18 ساعت 1:30  توسط حجت الله کرمی  | 


 

نیما یوشیج و عنصر توصیف در شعر

 

عمل توصیف در شعر یکی از شگردهای مهم تشخص در کلام و و برجسته سازی ادبی است . شاعران مفلق و آگاه به رموز شاعری  در بکارگیری توصیف نکته سنجی ها و ژرف نگری ها به کار برده اند . با این همه تلقی شاعران کلاسیک از وصف شاعرانه با شاعران نوگرا  تا حدودی متفاوت است .

نیمایوشیج در تبیین نظریه شعری خود از عامل وصف به عنوان یکی از ارکان اساسی بوطیقای شعری خود در کنار سه عنصر شعری دیگر یعنی ؛ استغراق ، ابژکتیویته و روایت 1 نام می برد و در توضیح آن از دونوع کلی توصیف  یعنی « توصیف بدلی » و «توصیف اصلی» سخن می گوید  . از نظر نیما آن نوع وصف که ابژه بیرونی را به دقت و با حفظ جزئیات  توصیف کند به طوری که ابژه خارج از ذهن را جلوه مادی بدهد توصیف اصلی و آن نوع از توصیف که بجای تجسم ابژه صفات دیگری را از راه جانشین سازی به جای موصوف اصلی بنشاند توصیف بدلی خوانده می شود .

                                             

                                             

 

 او شعر سنتی فارسی را بر همین اساس شعری « وصف الحالی » می داند نه وصفی . که بجای توصیف مستقیم و عینی اشیاء ، آنها را به صورت ذهنی « سوبژکتیو » و انتزاعی نشان می دهد  . مثلا حافظ در بیت « پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان  / رخصت خبث نداد ارنه حکایت ها بود »  از دوصفت بدلی« پیر گلرنگ » و « ازرق پوشان » برای توصیف دو ابژه متفاوت یعنی « شراب » و « صوفیان » استفاده کرده است 2. یعنی ابژه واقعی پشت این صفت هنری پنهان شده است . این نوع توصیف که در نهایت توسط شاعران مقلد و دنباله رو به تکرار یک سری کلیشه های بی مزه از قبیل « لب لعل »  و قد سرو » و « رخ ماه » و « عقرب زلف » و « تیر مژگان » و « کمان ابرو » منتهی شد ، ره آوردی جز دور کردن شعر از بیان طبیعی و منطق شعری نداشت . نکته ای که نیما آن را در یافت و در جهت رفع این نقیصه کوشش کرد . توصیف اصلی را می توان در نمونه های موفق شعر نیمایی به وفور یافت . شعر هایی از قبیل« افسانه »، « خانه ام ابری است » و « داروگ » از نیما  یا « کتیبه » و «باغ بی برگی » از اخوان یا « معشوق من » از فروغ فرخزاد نمونه هایی از این نوع شعرهای توصیفی اند .

 

                                                      

ملک الشعرای بهار که خود از زمره ادیبان سنت گرا ولی متجدد محسوب می شد همین اشکال را به شکل دیگری مطرح می کرد و می گفت : « یک شاعر سوئدی وقتی که می خواهد از یک چمن با صفایی حکایت کند می گوید : صحرا همه سبز بود ، جابجا گل های سفید ریز و درشت از لای سبزه ها سرکشیده و به ما تماشا می کردند . آب اینقدر صاف بود که صورت انسان در آن منعکس می شد . نسیم به قدری بود که شاخه های نازک درختان را حرکت داده و سینه ما را در موقع تنفس خنک می کرد ... .ولی یک شاعر هندی یا ایرانی در همان موقع هشت بهشت و انهار شیر و عسل و پهن شدن آسمان سبز رنگ جای سبزه بر روی صحرا ، و پراکنده شدن ناهید و مشتری جای گل و شکوفه بر سبزه زار و برپا ایستادن عروسان فرخاری و پسران ترکی عوض درخت در صفوف خیابان ها را برای فهماندن چگونگی همان چمن سبز و پر گل و درخت برای شما حکایت خواهد کرد ...» 3 بهار بر خلاف نیما دلیل این مسأله را نه در ذات شعر سنتی بلکه از تأثیر محیط می دانست . از نظر بهار این تأثیر محیط و شرایط مناسب سیاسی اجتماعی عصر سامانیان و غزنویان و سلاجقه  و رفاه و فراوانی نعمت و برخورداری شاعران این دوره است که شعر امثال رودکی و فرخی و منوچهری را ابژکتیو ، عینی و چنین سرخوش نشان می دهد . در شعر این شاعران نه  بیم از آینده وجود دارد و نه تذکار گذشته ضرورتی . به همین منوال شعر فارسی در عصر سلطه مغول متأثر از انحطاط و شکست و نابسامانی اجتماعی است و قس علیهذا ...« یک شاعر عاشق در یک ملت مغلوب و متملق بیشتر از بی وفایی معشوق و مرگ عاشق سخن رانده و یک شاعر عاشق در یک ملت فاتح و متکبر بیشتر از شبهای وصل و لذت دیدار یار و صداقت معشوق بحث می نماید . این همان محیط است که در فکر این دو شاعر دو مضمون مغایر و مخالفی را پرورانیده ... .» 4

بهار با پیش کشیدن این بحث در مجله دانشکده و در پاسخ به انتقادات نشریه تجدد در واقع مرام نامه اصلاحی خود را در باب تجدد ادبی اعلام داشته و معتقد بود که برای تجدد ادبی و اصلاح ادبیات ابتدا باید به اصلاح محیط  پرداخت .

 

یادداشت ها :   

1-جورکش ، شاپور ، بوطیقای نیما ( صص 70-62 )

2-موسیقی شعر ، شفیعی کدکنی ، محمد رضا ، ص 27

 استاد شفیعی کدکنی صفت هنری (Epithet )  (یعنی ؛ آوردن صفت بجای موصوف )را از عوامل تشخص ادبی این بیت حافظ دانسته اند .

3-بهار و ادب فارسی ، به کوشش محمد گلبن ، ص 395

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06 ساعت 19:26  توسط حجت الله کرمی  | 


 

 

شازند ، زمستان ۸۶

 

 

 

شازند- زمستان ۸۶

شازند - زمستان ۸۶

 

شازند - زمستان ۸۶

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30 ساعت 20:17  توسط حجت الله کرمی  |