همی آید از پهلویم بوی تیغ...
داستان اسکندر و رزم او با دارا ( داریوش سوم ) را دو تن از بزرگ ترین سخن پردازان و منظومه سرایان تاریخ ادب فارسی ، حکیم فردوسی و حکیم نظامی به نظم کشیده اند . با وجود آنکه هر دو شاعر در پرداختن به این داستان از منابع موجود پیش از خود از قبیل خدای نامه ها و روایات پهلوی و همچنین به گفته نظامی « تاریخ های یهودی و نصرانی و پهلوی* » خبر داشته اند و از آنها بهره گرفته اند ، با این حال ذهنیت و روایت این دو شاعراز این داستان تا حدی متفاوت از دیگری است .
در « اسکندر نامه » نظامی اسکندر فاتح ربع مسکون و بر کشنده سد یأجوج و مأجوج ، مروج دین حنیف ،آورنده حجاب و کسی است که قدم در آب حیات می نهد و در انتها به مقام شامخ پیامبری می رسد . در شاهنامه اما اسکندر شاهزاده ای ایرانی تبار و از نزاد کیان و نیکو سرشت معرفی شده است . و این بر خلاف برخی روایات پهلوی است که از اسکندر همواره با لقب « گجسته » ( ملعون ) یاد کرده اند . در این مورد استاد ذبیح الله صفا معتقد است چون در شاهنامه ابو منصوری ( از منابع فردوسی در نظم شاهنامه )از داستان اسکندر سخنی به میان نیامده ، فردوسی برای پر کردن این خلأ از داستان مشهوری که در آن زمان درباره اسکندر رواج داشته تبعیت کرده است ، اما در خارج از این داستان هر جا که نام اسکندر آمده به بدی از او یاد کرده است .**
![]()
از منظر فنی و از باب نقد ادبی برخی مانند استاد وحید دستگردی ـ مصحح توانای آثار نظامی ـ اسکندر نامه نظامی را برتر و والا تر از شاهنامه فردوسی دانسته و بعنوان شاهد مدعا صحنه مرگ دارا و آمدن اسکندر بر بالین او را مثال زده است . اگر از منظر زیبایی شناسی به مقایسه توصیف دو شاعر از این صحنه بپردازیم ، به گمان بنده نیز کلام نظامی در این مورد خاص بسیار مؤثر ، صمیمی و گیرا است در حالی که فردوسی در ترسیم این موقعیت مقداری بی تفاوت و شتاب زده عمل کرده است . شاید یکی از دلایل این امر بنا بر سخن استاد صفا و مرحوم پژمان بختیاری مسأله اکراه و اجبار فردوسی در نظم این داستان و رعایت امانت و پایبندی به مأخذ داستان باشد . درست است که فردوسی بیش از هر چیز شاعر رزم و حماسه است ، اما از حیث دارا بودن قدرت عاطفه و روحیه غنایی نیز یکی از بی نظیر ترین شاعران است . شاهد این مدعا کلام گیرا و پر شور او در توصیف صحنه های مرگ پهلوانان بزرگی چون سهراب ، سیاوش ، اسفندیار و رستم است . همچنین شادی و طربناکی کلام او در وصف بزم ها و مجالس می گساری شاهان و پهلوانانی چون کاووس ، کی خسرو و رستم و گیو و بیژن مثال زدنی است .
در مورد صحنه مرگ دارا به گمانم حق با استاد دستگردی است . لطف سخن و قدرت تأثیر بیان نظامی در اینجا بسی بیشتر از فردوسی است . ـ هر چند تعصب ملی و روح ایرانگرایی مجال همدلی و همراهی ما را با اسکندر نظامی نمی دهد ـ اما سخنان آتشین نظامی از زبان دارا در لحظه مرگ و خطاب به اسکندر ، خواننده را چنان در خود می کشد که گویی این فردوسی است که در سوک پهلوانانش محبوبش اینگونه رنجیده خاطر و اندوهگنانه ناله سر می دهد .

فردوسی این صحنه را با تکیه بر نصایح دارا و وصیت آخرین او به اسکندر اینگونه به نظم کشیده :
سکندر زاسب اندر آمد چو باد/ سر مرد خسته به ران بر نهاد
نگه کرد تا خسته گوینده هست ؟ / بمالید بر چهر او هر دو دست
ز سر بر گرفت افسر خسرویش / گشاد از بر آن جوشن پهلویش
ز دیده ببارید بر وی سرشک/ تن خسته را دور دید از پزشک
بدو گفت کاین بر تو آسان شود / دل بد سگالت هراسان شود
تو بر خیز و در مهد زرین نشین/ وگر هست نیروت بر زین نشین
...چو بشنید دارا به آواز گفت / که همواره با تو خرد باد جفت
برآنم که از پاک دادار خویش / بیابی تو پاداش گفتار خویش
براینست فرجام چرخ بلند / خرامش همه رنج و سودش گزند
بمردی نگر تا نگویی که من / فزونم از این نامدار انجمن
بد و نیک هر دو ز یزدان شناس / وز او دار تا زنده باشی سپاس
نمودار گفتار من، من بسم /بدین داستان عبرت هر کسم
(شاهنامه )
در این قطعه دارا در جایگاه پیری فرزانه به نصیحت و اندرز اسکندر پرداخته از از بی وفایی دنیا و عبرت از حوادث روزگار با او سخن در می پیوندد. لحن کلام در اینجا از صمیمیت و تأثیر همیشگی کلام فردوسی خالی است .گویی شاعر برای پایان دادن به داستان تعجیلی بیش از همیشه دارد.به طور کلی در قیاس با بخش اساطیری و حماسی شاهنامه این بخش (بخش تاریخی ) کم فروغ و کسل کننده به نظر می رسد . اندوه و سوکواری اسکندر بر بالین دارا و همچنین وصیت دارا مبنی بر ازدواج اسکندر با دخترش روشنک که در ادامه مکالمه می آید به نوعی یاد آور مرگ اسفندیار و مویه رستم بر او و سپردن بهمن پسر اسفندیار به دست رستم است .البته تنها یادآور این بخش است نه چیز دیگر .

اما روایت نظامی از این قسمت علاوه بر رنگ شدید عاطفی مبین غرور و افتخار دارا در مواجه با دشمن ظفر مند ـ اسکندر ـ است . در اینجا نیز پند و اندر زهای حکیمانه دارا به اسکندر به تفصیل بیان شده است .
چو در موکب قلب دارا رسید / ز موکب روان هیچکس را ندید
تن مرزبان دید در خاک و خون/ کلاه کیانی شده سر نگون
سلیمانی افتاده در پای مور / همان پشه ای کرده بر پیل زور
ببازوی بهمن بر آموده مار / ز رو ئین دز افتاده اسفندیار
بهار فریدون و گلزار جم / بباد خزان گشته تاراج غم
نسب نامه دولت کیقَباد / ورق بر ورق هر کجا برده باد
سکندر فرود آمد از پشت بور / در آمد ببالین آن پیل زور
ببالینگه خسته آمد فراز / ز درع کیانی گره کرد باز
سر خسته را بر سر ران نهاد / شب تیره بر روز رخشان نهاد
فرو بسته چشم آن تن خوابناک/ بدو گفت برخیز از این خون و خاک
رها کن که در من رهایی نماند / چراغ مرا روشنایی نماند
سپهرم بدانگونه پهلو درید / که شد در جگر پهلویم ناپدید
تو ای پهلوان کامدی سوی من / نگهدار پهلو ز پهلوی من
که با آنکه پهلو دریدم چو میغ / همی آید از پهلویم بوی تیغ
سر سروران را رها کن زدست/ تو مشکن که ما را جهان خود شکست
چه دستی که بر ما درازی کنی / بتاج کیان دست یازی کنی
نگهدار دستت که داراست این / نه پنهان چو روز آشکاراست این
رها کن که خواب خوشم می برد / زمین آب و چرخ آتشم می برد
زمان من اینک رسد بیگمان / رهاکن به خواب خوشم یک زمان
اگر تاج خواهی ربود از سرم / یکی لحظه بگذار تا بگذرم ...
( اسکندر نامه )
پی نوشت ها :
* زهر نسخه بر داشتم مایه ها / برو بستم از نظم پیرایه ها
زیادت ز تاریخ های نوی / یهودی و نصرانی و پهلوی
گزیدم ز هر نامه ای نغز او / ز هر پوست برداشتم مغز او
**صفا ، ذبیح الله ، حماسه سرایی در ایران ، نشر فردوسی ، چاپ ششم ۱۳۷۴ ، ص ۲۱۰
فردوسی ، شاهنامه ،جلد سوم (نسخه امیر بهادر ) ، انتشارات جاویدان ، چاپ هفتم
نظامی ، اسکندر نامه ، تصحیح پژمان بختیاری ، انتشارات پگاه ، ۱۳۷۰
من در یک چادر سیاه به دنیا آمدم .روز تولدم مادیانی را دور از کره شیری نگاه داشتند تا شیهه بکشد .هنگامی که به دنیا امدم و معلوم شد که بحمدلله پسرم و دختر نیستم پدرم تیر تفنگ به هوا انداخت .من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهه اسب آغاز کردم .(بخارای من ایل من )
.jpg)
تقدیر از بهمن بیگی در انجمن مفاخر فرهنگی
محمد بهمن بیگی(تولد ۱۲۹۹ه.ش ) بنیانگذار آموزش عشایر ی ایران در شمار معدود نویسندگان خلاق و سر شناس معاصر است که از سر شوق و اشتیاق حرفه معلمی در ایلات را بر وسوسه های شهرت و ثروت ترجیح داده و میراثی ماندگار و جاویدان در عرصه آموزش و پرورش این مرز و بوم از خود به یادگار گذاشته است .
در بویراحمد
سال های بسیار در این گیر و دار بودم که کجا زندگی کنم . کودکی را در ایل و جوانی را در شهر به سر آورده بودم . به هر دو محیط دل بسته بودم .به گیاهی می ماندم که ریشه اش در ایل و ساقه اش در شهر بود .از یکی غذا واز دیگری هوا می خواست ...در جستجوی شغلی بودم که کوه و بیابان را به شهر و خیابان بپیوندد. آموزش عشایر همان بود که می خواستم .
... در میان ایلات به ایل بویر احمد علاقه خاصی داشتم . همین که آسمانم تیره می شد و قلبم می گرفت پیش از هر جا به سوی بویر احمد می شتافتم .من با این علائق به بویراحمد می رفتم . می رفتم تا کودکان و نوجوانانش را با سواد کنم . می رفتم تا شجاعت را با فضیلت و شمشیر را با قلم آشنا سازم و به جرأت های چشم بسته بصیرت و آگاهی دهم .
برای آنکه مدرسه ها به گوهر شجاعت بچه ها لطمه ای نزند به آموزگاران سپرده بودم که از نظم متداول و قبرستانی کلاس ها چشم بپوشند . از هرگونه توبیخ و ملامت کودکان بپرهیزند .بی پروا و آزادشان بگذارند .و از فرزندان آزادگان وطن ، غلامک های حلقه بگوش نسازند .برآستر چادرها و دیوارهای سنگ چین مدارس این عبارت نوشته بود : " طلای شهامت را با سیم سواد مبادله نکنیم ."

نمونه ای از مدارس عشایری در بویر احمد ( عکس از حسن غفاری )
...پس از دیدار از دبستان های حوزه تل خسرو به جلگه دل انگیز دشت روم رسیدم . دشت روم یکی از ییلاق های طایفه " کی گیوی " بود .طایفه ای که یک تنه بیش از همه طوایف ، مردان رشید زاده وپرورده بود .طایفه ای که صادرات عمده اش یاغی رشید و قهرمان بود .دبستان های کی گیوی نیز از شجاعت قهرمان هایشان چیزی کم نداشتند .در همه جا استعداد ها و پیشرفت ها کم نظیر بود.حال و هوای خردسالان حیرت انگیز بود .بچه ها برای امتحان بی تاب بودند . منتظر نوبت نمی شدند .با دهان شوخ ، زبان شیرین ، تن ورزیده ، چهره شکوفان ، دست پر اطمینان ، پای استوار کنار تخته می ایستادند و با صدای بلند و دور از بیم و هراس پرسش های دشوار می خواستند . هر کلمه ای که برای نوشتن می گفتم ، می گفتند آسان است . هر رقمی را که برای حساب می دادم می گفتند کم است .
به کودک خردسالی ارقامی دادم تا جمع کند . گفت تفریق می خواهم . اندکی درنگ کردم تا جمعش را عمل کند .به تخته سیاه چسبید و فریاد کشید : " تا تفریقم نگی تکون نیخرم . " ( تا تفریق نگویی تکان نمی خورم .)
... شب در کنار اجاق چادر خوابیدم . مدتی از خوابم نگذشته بود که با رگبار گلوله بیدار شدم . وحشت کردم . هنوز آتش جنگ در گوشه و کنار روشن بود . ولی صاحب خانه بی درنگ آسوده ام کرد و گفت : شبیخونی در کار نیست . زن همسایه می زاید. به شیطان و جن و آل تیر اندازی می کنند .

( عکس از ژاکلین میر صادقی)
از کتاب ( بخارای من ایل من / محمد بهمن بیگی ) با تلخیص
نوشته های استاد بهمن بیگی
1. عرف و عادت در عشاير فارس، انتشارات بنگاه آذر، 1324
2. بخاراي من ايل من. انتشارات آگاه، 1368
3. اگر قرهقاچ نبود. انتشارات باغ آدينه، 1377
4. به اجاقت قسم. انتشارات نوید شیراز، ۱۳۷۹
برای خواندن زندگی نامه و شرح اقدامات و فعالیت های استاد به دانش نامه جزیره و همچنین پایگاه اختصاصی محمد بهمن بیگی مراجعه فرمائید .
چهرهي انسان در شعر شاملو
نگاه شاملو به انسان ، همواره از منظر مسئوليت و عمل اجتماعي اوست . در شعر او ،انسان خلوت گزيده و برج عاج نشين حضور و جلوهاي ندارد . انسانها به ميزاني كه در مبارزه درگير ميشوند و در جهت « شدن » و تغيير و تكامل گام بر ميدارند ، قابل ستايش و توجهاند .
انسان در هر لحظه خودش را ميسازد و بسته به نوع انتخاب و عملي كه انجام ميدهد ، « من » انساني خود را بروز ميدهد . بر اين اساس تاريخ انسان چيزي جز تاريخ انتخاب و عمل آدمي نيست. به تعبير سارتر « اگر ملتي خواست به انديشهي فاشيسم گردن گذارد ، آيندهي او جز فاشيسم نخواهد بود. » ( مصطفی رحیمی ، یاس فلسفی ) چيزيخارج از حوزهي انتخابوعمل انسان، گردونهي تاريخ را نميچرخاند لذا شاعر تقدير و سرنوشت و پيشاني نوشت و مسائلي از اين قبيل را كه توجيه كنندهي سكوت و بي عملي انسانهاي آسان گير است ، اموري باطل ميداند و آن چيزي را كه« ابلهان» تقدير ميخوانند همان فشار حركت اجتماع ميداند كه افراد را نيز چون «قطرههاي خردي» در درون خود مستحيل ميكند . اينكه برخي تقدير را امري غير قابل تغيير ميدانند ،ناشي از جهل آنان نسبت به ماهيت انسان و حركتهاي اجتماعي است . هر فردي ميتواند با ميل خود تقدير و سرنوشت خود را شكل دهد و اين بستگي به ميزان آگاهي افراد و شركت آنها در عمل اجتماعي دارد .

حرف من اين است
قطرهها بايد آگاه شوند
كه به هم كوشي
بي شك
ميتوان بر جهت تقديري فائق شد .
بي گمان ناآگاهي است
آن چه آسان جو را وا ميدارد
كه سراشيبي را
نام بگذارد تقدير
و مقدر را چيزي پندارد
كه نمييابد تغيير مجموعه اشعار احمد شاملوا،ص859
تقدير باوري علاوه بر آنكه انسان را به ورطهي بي عملي و تنبلي ميكشاند عمر بهره كشان و ستمكاران را نيز درازتر ميكند ، و دست آنان را بر غارت و چپاول انسانهاي ضعيف بازتر ميگذارد .
رود سردرشيب اين را مفت خود ميشمرد
رود سردر شيب
به همين ناآگاهي زنده است
... كه چنين باور ، تا هست
عمرآن بهره كش قحبه دراز است . م.ا،صص 860،861
درست بر همين اساس است كه شاعر قهرمانان و انسانهاي برگزيدهي خود را از ميان كساني بر ميگزيند كه چگونه بودن يا نبودنشان را خود انتخاب كردهاند و چگونه شدنشان را نيز خود خواستهاند . قهرمانان توفان زادي كه با عالم سايه سانان و آنان كه محتاطانه بر خاك ميخزند هيچ نسبتي ندارند . « در برابر تندر ميايستند » ، « خانه را روشن ميكنند » و هنگامي كه چونان سنبلههاي سبز، مرگ نا بههنگامشان در ميرسد ،« سرودي چنان دل انگيز» ميخوانند كه« دروگر از حقارت خويش » لب به تحسر ميگزد.
اين چنين سرخ و لوند
بر خار بوتهي خون
شكفتن .
وين چنين گردن فراز
بر تازيانه زار تحقير
گذشتن .
و راه را تا غايت نفرت
بريدن
آه از كه سخن ميگويم
ما بي چرا زندگانيم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند . م.ا. ص878
مرگ نامهي اينان نه غمنامه كه سرودي سرشار از حماسه است . حماسهي انساني كه از اعماق فرياد بر ميآوريد كه :
- مهره نيستيم.!
ما مهره نيستيم م.ا . ص374
حماسهي انساني كه از «فرو رفتن» دم زده است و در برابر ننگ تحقير سر فرو نياورده است انساني كه بالاي جهنم در مقابل عصياناش پست است . او خود را گام به گام ساخته است و هويت خود را درگذر زمان تكامل بخشيده است . سلوك قهرمانانهاي كه از عالم بي خبري و بي شكلي محض آغاز ميشود و تا رسيدن به كمال انساني؛ يعني، مرتبهي ايثار جان در راه آرمان به پيش ميرود . «شدن » و تكاملي كه انسان آن را آزموده است نه از نوع تكامل خود به خودي طبيعت است از آن گونه كه دانهاي گياهي ميشود ، بلكه تكاملي توام با انتخاب و گزينش است از آن دست كه عامي مردي را به شهيدي جان بر سر دست نهاده بدل ميكند كه آسمان بر او نماز ميبرد .

صدايي بودم من
شكلي ميان اشكال
و معنايي يافتم .
من بودم
و شدم
نه زان گونه كه غنچهئي گلي
با ريشهاي جوانهاي
يا يكي دانه كه جنگلي.
راست بدان گونه كه
عامي مردي شهيدي
كه آسمان بر او نماز برد . م.ا ص728
علو درجهي انساني در همين جهش بزرگ نهفته است . جهشي كه از گفتن «يكي نه» آغاز ميشود و تا جايي پيش ميرود كه حتي در برابر خدا نيز قدرت عصيان مييابد . عصيان به خاطر حقارت بندگي زيرا كه چنين انساني هيچ گاه در خط بندگي حركت نكرده است . چه بندگي انسان چه بندگي خدا :
من بينوا بنده گكي سر براه
نبودم
و راه بهشت مينوي من
بزر و طوع و خاكساري
نبود .
مرا ديگر گونه خدايي ميبايست
شايستهي آفرينهاي
كه نوالهي ناگريز را گردن كج نميكند
و خدايي
ديگر گونه
آفريدم . م.ا ص729
چنين انساني از نظر شاملو ، پرستيدني است . «شرف كيهان» است و همه چيز در حضور او معنا مييابد. غياب او غياب جهان و معني است و حضور او حضور همه چيز است . انساني كه با آزادي و اراده دست به انتخابي بس دشوار زده است و «دشواري وظيفه» را گردن نهاده است و به خاطر آن در برابر همهي قدرتهاي بشري و فرا بشري عصيان كرده است تا جهان را با دستان معجزه گر خود ، آن گونه كه خود ميخواهد شكل دهد، و معني كند :
تا جهان
از اين دست
بي رنگ و غم انگيز نماند
تا جهان از اين دست
پلشت و نفرت خيز نماند
... نه نوميد مردم را
معادي مقدر نيست
چاووشي اميد انگيز توست
بي گمان
كه اين قافله را
به وطن ميرساند م.ا . ص829
عکس خانمی که با " لسان لین " برادران نیروی انتظامی مورد امر به معروف ! قرار گرفته است .

عکس از وبلاگ خانم مسیح علی نژاد
شنيده ام كه يكى از آنها بر زن مسلمانى داخل شده و ديگرى ، بر زنى از اهل ذمّه و، خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره اش را ربوده است . و آن زن جز آنكه انّا لله ... گويد و از او ترحم جويد چاره اى نداشته است... اگر مرد مسلمانى پس از اين رسوايى از اندوه بميرد، نه تنها نبايد ملامتش كرد بلكه مرگ را سزاوارتر است .
نهج البلاغه / خطبه 27
مسخ آنچنان شدیم ...
مسخ آنچنان شدیم که گرید برای ما
آن بیشه زاد سرخ نشیمن نیای ما
از شاخ و دم نصیب کریمانه یافتیم
تا هیچ جانور ننشیند به جای ما
اینک به رغم داوری سخت باوران
نازد به چار سم سیه دست و پای ما
تشریف یافتیم همانا که دوستان
تبریک می کنند به موئین ردای ما
با ریسمان وهن کشیدندمان به دشت
حرص چرا فشرد گلوی "چرا ؟ "ی ما
هنجار نعره یی ست که خیزد ز خنجری
دشنام ما چه فرق کند با دعای ما ؟
چونان که بر ستور ، به ما نیز برزدند
داغی ... سزا تر آنکه نگویم کجای ما !
با شخم و شیر ، ماده و نر پیر می شویم
قصاب تا چه تیغ بر آرد سزای ما
سیمین بهبهانی

عکس از وبلاگ خانم مسیح علی نژاد
مطالب مرتبط : نگاه کنید به حجاب و جنگ نشانه ها از محمد سعید حنایی کاشانی

