قیصر امین پور از آن دست شاعرانی است که سهل و ممتنع بودن را نه تنها در عالم شاعرانگی که در وجود خویش همواره به نمایش گذاشته است . شاعری که از فرط صمیمیت و سادگی کلام می توانی آنقدر به او نزدیک شوی که صدای نفس های خسته اش را از میان نجوای آرام کلماتش بشنوی ولی سادگی همیشه به معنای سهل الوصول بودن نیست . همینکه راز این سادگی را نمی دانی و در نمی یابی که این کلمات سربه راه معصوم چگونه ناگهان مثل غول چراغ جادو پیش چشمت قد می کشند ؛ و تو را به یک باره از جا می کنند و در آسمان صاف و بی غبار شاعرانگی می چرخانند ؛ کافی است تا با چشمانی باز به سراغشان بروی .

گلها همه آفتابگردانند سر شار از تجربه های تازه شاعرانه است . تجربه هایی که حضور چشمگیر « من فردی » شاعر و تاملات فکری وتکامل اندیشگی او را در سال های اخیر نشان می دهد . امین پور در این مجموعه روی در تکامل و پختگی دارد . در حرکت است . از سکون و تکرار می گریزد . از عالم قطعیت و یقین های خام فرار می کند . دچار شک و تردید و حیرت می شود . او دیگر شاعر پاسخ ها نیست که شاعر پرسش ها ست . از دیدگاهی خاص گل ها همه آفتابگردانند بیش از سایر مجموعه های شعری امین پور در بردارنده تأملات فکری و اندیشه های فلسفی اوست . این مسأله در بهره گیری از تلمیحات مذهبی ، تاریخی و اساطیری بیش تر نمایان شده است .پرسش از زندگی ، اندیشه مرگ و بیم زوال ، عشق ، تقدیر و سرنوشت ،حسب حال ، راز هستی وماهیت شعر از جمله مضامین عمده مندرج در اشعار این مجموعه است .
خدا ابتدا آب را /سپس زندگی را از آب آفرید /جهان نقش برآب / وآن آب بر باد... (شنبه ،73 )
چه کنم این همه اما و اگر ها را / این همه چون و چرا را به که باید گفت ؟ (به که باید گفت ؟ ، 133)
با تسلسل دور باطل می زنم / سرد و سرگردان مدارم هیچ هیچ ( بر مدار هیچ ، 123)
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است / دست بر میوه حوا بزنم یا نزنم ؟ (همه حرف دلم ، 109)
ای عشق ای سرشت من ای سرنوشت من/تقدیر من غم تو و تغییر تو محال ( غزل محال ،119 )
هنوز هم اما سادگی و صمیمیت جزء لاینفک دنیای شعری اوست .شاید این هم به سبب تجربه های موفق او در زمینه آفرینش هنری برای کودکان باشد .هر چه هست زبان شعر امین پور زبانی کاملا دستورمند ، به قاعده ، سالم و زنده است. اساساً شعر امین پور شعر تصویر گرا نیست بلکه بیشتر مضمون گراست . اما بار اصلی تصاویر شعری او را هم زبان خاص او بر دوش می کشد و این خود از طریق تداعی آزاد معانی کلمات ، بازیهای زبانی ، آشنایی زدایی و تضاد های زبانی حاصل می شود .کاربرد خاص زبان محاوره و بهره گیری از بار ارزشی و فرهنگی کلمات و ترکیبات عامیانه نیز عامل دیگر خلق تصاویر زبانی است .
قسم می خورم راستش را بخواهی / به بالای تو سرو و کاجی ندیدم (به بالای تو ، 105 )
رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت / صد سال سیاه بر نگردی ای سال ! ( ای سال ، 129)
چرا از دهن / حرف های من / افتاد ( غزل در پرده دیر سال ، 41)
اصلاً نه تو نه من ! / تقصیر هیچ کس نیست / از خوبی تو بود / که من بد شدم ! ( با این همه ، 68)
رفتن /همیشه رفتن / حتی همیشه در نرسیدن رفتن ! ( اما همیشه / 55)
باید به جای شاید و آیا بیاورم / فکری به حال گرچه و اما کنم ولی ... ( می خواستم، ولی ...، 135)
سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو / ولی از نحوه چشمت چه میدانم نمی دانم ( حاصل تحصیل ، 88)
از دیگر ویژگی های اشعار این مجموعه برخورداری از انواع عناصر سازنده موسیقی شعر از قبیل وزن عروضی (اعم از قالب های نو و کلاسیک ) ، قافیه ، ردیف ، موسیقی معنوی و ... است .
انکار
از تمام راز و رمزهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده میان تهی
چیز دیگری سرم نمی شود
من سرم نمی شود
ولی...
راستی
دلم
که می شود !

اظهار علاقه به مادر و حق شناسی از او به عنوان یکی از مضامین ادب غنایی نخستین بار با طلوع خورشید مشروطیت در شعر و ادب معاصر جلوه ای خاص و بارز یافت . شاعران و نویسندگان این دوره هماهنگ با تحولات نوین فکری توجه به زنان و نقش تعیین کننده آنان در شئون مختلف زندگی اجتماعی را به عنوان اصلی مسلم و مترقی پذیرفته در ترویج حقوق زن و ستایش استعداد و توانایی او اهتمام می کردند .
این روشنفکران و نویسندگان تحت تأثیر آموزه های اومانیستی مغرب زمین، زن را نه به عنوان جنس دوم که از منظر لیاقت و حقوق انسانی او می نگریستند . برابری حقوق زن و مرد ، آزادی پوشش و حق برخورداری از دانش و تحصیلات عالیه هم شأن مردان از جمله دغدغه های فکری شاعران و روشنفکران پس از مشروطیت به شمار می رود .
در ادبیات کلاسیک فارسی ـ که به حق " ادبیات مذکر " خوانده شده است ـ اغلب با لحنی سرزنش آمیز از زنان یاد شده است . نام زن در این ادبیات معمولا تداعی کننده مکر و حیله و شیطنت و دنائت و حقارت است . در مواردی هم که از آنان به نیکی یاد شده بیشترمتوجه نقش مادری زن و رسالت زایندگی او بوده است تفکری که تنها هنر زن را" زادن شیران نر " می دانسته . هر چند تاریخ ادبیات ما از زنان فرهیخته خالی نیست اما همانان نیز آشکارا تحت سیطره تفکر مرد محوری عصر خود بوده اند و خصلت های زنانه در آثار شان کمتر مجال بروز یافته است . حتی شاعری چون پروین اعتصامی نیز که خود از زنان متجدد و تحصیل کرده پس از مشروطه محسوب می شود با وجود تأکید بر برخی حقوق پایمال شده زنان ، چون کسب دانش و علم و تربیت آزادانه و دور از محدودیت های اجتماعی و اخلاقی ، نتوانسته یا نخواسته در اشعارش ، چندان به احساسات و الزامات زنانه خود مجال بروز دهد.
از شاعران برجسته این دوره کسانی چون پروین اعتصامی ، ملک الشعرا بهار ، ایرج میرزا ، عشقی و ... اشعاری در دفاع از حقوق زنان و تربیت اجتماعی آنان سروده اند .اما در این میان نام یک شاعر به عنوان شاعر ستاینده زن و مادر زبانزد خاص و عام شده است و او کسی نیست جز ایرج میرزا شاعر شیرین سخن و متجدد پس از مشروطه . دکتر محمد جعفر محجوب که دیوان اشعار ایرج را به همراه تحقیقی مفصل در باب زندگی ایرج و نیاکان و دنیای شعری او در سال ۱۳۴۲ منتشر کرده است در بحث از مضامین اشعار ایرج ، ستایش مادر و اظهار علاقه به او را یکی از مضامین عمده دیوان اشعار او می داند .

با وجود آنکه در کل دیوان ایرج میرزا بیش از چهار پنج قطعه در باره مادر وجود ندارد اما اغلب مردم و او را به عنوان شاعر مادر می شناسند و این صرفا به خاطر حسن تأثیر و نفوذ همین اندک قطعات او در بین توده مردم است . اشعاری مانند داد معشوقه به عاشق پیغام ، گویند مرا چو زاد مادر ...، پسر رو قدر مادر دان ...، رنج کشد مادر از جفای پسر... که همگی سرشار از حس ستایش و حق شناسی نسبت به مادر است .این اشعار به دلیل سادگی زبان و صمیمیت احساس و قدرت تأثیر از مشهورترین ستایش نامه ها در حق مادردر شعر معاصر به شمار می روند. در تمام این اشعار ، مادر شخصیتی مهربان ، پر عاطفه ، دلسوز و غمخوار و در عین حال مظلوم دارد . تصویری که بعدها به کلیشه ای پر کاربرد در ادب فارسی پس از خود تبدیل شد.
مادر
گویند مرا چو زاد مادر / پستان به دهان گرفتن آموخت
شب ها بر گاهواره من / بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پابه پا برد / تاشیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم / الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من / برغنچه گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست / تا هستم و هست دارمش دوست
یکی از ویژگی های عمده در شعر سبک معروف به هندی مضمون سازی و خلق مضامین شاعرانه نو و بدیع است .این شاعران از دیر باز به نازک خیالی و مضمون اندیشی معروف بوده اند . ویژگی اصلی این مضامین در وهله اول تازگی و بدیع بودن آن ها و سپس پیوند شان با تجربیات عینی زندگی و حکمت عامیانه است . از سوی دیگر ایجاز و فشردگی این تصاویر و غرابتشان باعث نوعی ابهام و تعقید معنوی در این گونه اشعار شده است .آنچنانکه که گاه به ورطه معماگویی و بی معنایی در می غلتد .به طور کلی شعر سبک هندی – که بیشتر در قالب غزل و ابیات فرد متبلور شده است – شعر لحظه هاست .لحظه ای که یک شاعر مضمونی را خلق می کند و لحظه ای که خواننده مضمون را صید می کند. دستاورد حاصل از این اتفاق نیز در مرتبه نخست التذاذ ادبی حاصل از کشف یک شگفتی است . اعجابی که نمی دانیم از چه چیزی ناشی می شود . این شعر به تعبیر استاد شفیعی کدکنی هندسه خاص خود را دارد و فهم آن مستلزم آشنایی با نمادها و روابط درونی آنها است که خواننده باید با آنها مأنوس شود و آنها را در خود بپرورد.( از عصر جامی تا روزگار ما / ص 48 )
از شاعران معروف سبک هندی می توان صائب تبریزی ، بیدل دهلوی ، کلیم کاشانی ، سلیم تهرانی ،عرفی شیرازی ، غالب دهلوی ، واقف لاهوری و ... را نام برد .

چند نمونه از مضمون یابی های سبک هندی
از طالب آملی
اضطراب
گهی افتد گهی پا پیچدش در دامن مژگان / نگه از بس که گردد مضطرب هنگام رفتارش
آرزوی هلاک
در دل هیچ کس ندارم جای / آرزوی هلاک را مانم
نگاه
بسکه در بزم تو گردد دیده لبریز نگاه / چون ز جا خیزم نگه می ریزد از دامان من
از صائب تبریزی
کاغذ باد
همچو کاغذ باد ، گردون هر سبک مغزی که یافت /در تماشاگاه دنیا می پراند بیشتر
معنی رنگین
معنی رنگین به آسانی نمی آید به دست / در تلاش مطلعی زد غوطه در خون آفتاب
نماز و روزه
با گرانقدری سبک در دیده هایم چون نماز / با سبکروحی به خاطر ها گران چون روزه ام
شرم
ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی / که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
از فصیحی هروی
قسم
هزار بار قسم خورده ام که نام تورا / به لب نیاورم اما قسم به نام تو بود
از نظیری نیشابوری
فرصت
مجلس چو بر شکست تماشا به ما رسید / در بزم چون نماند کسی جا به ما رسید
دست طمع
دست طمع چو پیش کسان می کنی دراز / پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
از سلیم تهرانی
فکر نان
ای فلک تا نیم جانی هست سامانی بده / تا تو فکر نان کنی مهمان ما برخاسته است
حد
خنده مستانه حد کیست در باغ جهان / محتسب اینجا دهان غنچه را بو می کند
نصیب
سعی من کردم و شد وصل نصیب دشمن / دیگری صید تو کرد و به کمین من بودم
از بیدل دهلوی
دیده انتظار
دیده انتظار را دام امید کرده ام / ای قدمت به چشم من خانه سپید کرده ام
حق و باطل
کر شدم تا چند شور حق و باطل بشنوم / بشکنید این سازها تا چیزی از دل بشنوم
از کلیم همدانی
قانون گردباد
قانون گرد باد بود روزگار را / جز خار و خس زمانه به بالا نمی برد
مصیبت دوستی
در دیار ما مصیبت دوستی عام است عام / گر چراغی مرد در یک شهر ماتم می شود
پشت به مقصود
این همسفران پشت به مقصود دوانند / شاید که بمانم قدمی پیشتر افتم


