تبليغاتX
از اوراد گل سرخ

 

    ( ۱ )

 

پرنده تا نشسته است

 باخیال آسمان خوش است

چون به آسمان پرید

آشنایی زمین به او مجال پر زدن نمی دهد .

گویی اقتضای زندگی

              نشستن و

                              پریدن

                                     است.

 

 

( ۲ )

 

  آرزو

تمام التهاب زنده بودن است.

آنکه آرزوی مرگ می کند

                  نمرده است ،

  هنوز 

  زنده است .

 

  خرداد ۱۳۷۹ / تهران

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 0:50 توسط حجت الله کرمی| |

 

... و پناهی مرد .

 

خبر کوتاه بود و جانکاه . اما قاطع بود چون مرگ .این را از تیتر روزنامه های آن صبح خوانده بودم .اما مگر می شد باورش کرد ؟ ولی او مرده بود و سه روز قبل با آن وضعیت اسفناک .همچنانکه گیج و مبهوت ادامه خبر را می خواندم همه انچه از پناهی در ذهنم انبار شده بود ولوله ای درسرم بر پا کرده بود .

با او از کودکی آشنا شدم . از  همان نخستین باری که چهره معصوم و کودکانه اش را در صفحه تلویزیون دیده بودم ، با لحن کودکانه و خیال برانگیزش مانوس شدم .هر چند آن روزها از تجربه های هنری و شاعرانه چیزی نمی دانستم و الان هم چندان پیشرفتی نکرده ام ـ اما از همان روزها حس می کردم که او هنرمند متفاوتی است .سبک بازی و صمیمیتش در مهاجران بسیار به دلم نشست . از آن روز ها همگام با گسترش تجربه های هنری او ، من نیز گاه و بیگاه خود را شریک آن تجربه ها حس می کردم .

البته همشهری بودن نیز خود باعث همدلی و همزبانی بیشتر با او می شد . شاید بتوان گفت حسین بازیگر به معنی مصطلح و دقیق کلمه نبود چون او کمتر چیزی را بازی می کرد .دنیای هنری او از زندگی واقعی اش جدا نبود .او چیزی را بازی نمی کرد .او خودش بود .آنچه بر پرده و یا صفحه تلویزیون از او می دیدی تصویر آرمانی دنیایی بود که او همواره در پی آن بود . دنیای گم شده کودکی .دنیایی آنسوی نا ممکن ها .در چشمانش که تنها یادگار دوران کودکی اش بود برق نگاه نافذ یک کودک بزرگسال را می دیدی که همچنان کنجکاو و مشتاق به همه چیز های اطرافش نگاه می کرد ، سراسیمه بود و مضطرب .

عاقبت هم نتوانست با دنیای پرزرق و برق شهر ،که پلکان تر قی اش بود کنار بیاید .خصوصا نا راستی ها و نا رفیقی های مرسوم و باند بازی های مشتی هنرمند گیشه باز و نان به نرخ روز خوری که نمی توانستند چیزی بجز نیشخند تمسخر نثار حسین و کار هایش بکنند .

بعد ها پناهی شاعر را هم شناختم و چه کشف لذت بخشی بود روزی که برای اولین بار مجموعه "من ونازی" او را یافتم . با اشتیاق و ولع همه کتاب را ظرف چند ساعت بلعیدم . کتابی که برگ برگ آن خبر از یک ذهن آشوب زده و حسرت کشیده داشت .هر کلمه و سطر آن مانند صاعقه از "برقگیر اعصابم "می گذشت .اشعارش فرم متعارفی نداشت ، سبک خاصی را دنبال نمی کرد در پی ساختن زبان ویژه ای هم نبود ، اما آشکارا شعر بودند .آدم را شدیدا به خود مشغول می کردند .ذهنت را بر می آشفتند ، آرامش می دادند ، هیجان را ارزانیت می کردند و مگر شعر قرار است با آدم چکار کند ...؟

برای اولین و آخرین بار اورا در بهار همان سال سیاه دیدم . سه ماه قبل از آن واقعه .... به خواهش بچه های هم استانیش در نمایشگاه فرهنگ استان ها در کوی دانشگاه تهران حاضر شده بود . و چه اشتیاقی داشت .مثل بچه ها ذوق زده شده بود .از اینکه می دید دانشجویان همشهر ی اش چقدر مجدانه در پی ریشه یابی دلایل محرومیت استانشان هستند . فعال و سر زنده اند . و مهمتر از همه پرسشگر و طلبکارند . یک ربعی با همان لحن و لهجه شیرین کودکی بزرگسال د، خردمندانه سخن گفت .مسائل اجتماعی را خیلی خوب تحلیل کرد . از گذشته گفت .اینکه چه بودیم و از حال که چه هستیم .

ما را باش که می خواستیم برای شماره بعدی مجله مان¤ مصاحبه مفصلی با او انجام دهیم و به اصطلاح ویژه نامه ای در نقد و معرفی آثارش منتشر کنیم .اما چه دیر به این فکر افتادیم . منتشر کردیم اما بدون مصاحبه ای که قرار شد بعدا انجام شود و هرگز عملی نشد .

روزنامه را کناری گذاشتم و به عکس او بر دیوار روبرویم  خیره شدم ...

 

من حسینم ... پناهیم .

خو
دمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ...
وقتیم نبودم ، مال شما .

اگه دوست داری با من ببین
یا بذار باهات ببینم
با من بگو
، یا بذار با تو بگم
سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ...

 

* محله " گام اول " ویژه دانشجویان استان کهگیلویه و بویر احمد در دانشگاه تهران .

 

نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 0:7 توسط حجت الله کرمی| |