« گیرم که بر ما بتازند و کار ما را بسازند باری اینقدر بکوشیم تا پس از ما نگویند که مشتی مردم پست و فرو مایه بودند و به ماندن نمی ارزیدند ! »
از « نامه ای به پسرم » مرحوم خانلری
چند روز پیش که در کلاس درس از ادبیات حماسی می گفتم و کاوه داد خواه استاد یوسفی را برشاگردان می خواندم و تحلیل می کردم ، به اقتضای حس و حال حماسی درس و فضای ایران دوستی که در سراسر شاهنامه موج می زند ، به تعبیر استاد اسلامی ندوشن از« ایران و تنهائیش » سخن گفتم از این « لوک پیری » که مانند آن « فاتح پیرو گوژ پشت » یکه و تنها بر اسب یال افشان زردش در کویر بی حاصل آرمانها و آرزو های « خاک شده اش » همچنان با یاد ایام بهی جولانکی از سر درماندگی می دهد و شمشیر چوبینش را در هوا می چرخاند و هل من مبارز می زند . و سخن به وطن پرستی و خویشکاری ایرانی وعشق به میهن ، قداست وطن و روح ملی و چه و چه ....تا «حب الوطن من الایمان » کشید .
و گفتم از اینکه روزگاری در این سرزمین شاعرانی بوده اند که عمر و سرمایه بر سر این عشق پاک نهادند و برای گفتن اینکه « دریغ است ایران که ویران شود ...» یا « چو ایران نباشد تن من مباد » چه رنج ها که کشیدند و چه شوری در سر داشتند . از مام وطن گفتم و شاعران و نویسندگانی چون دهخدا و بهار و عارف و عشقی و ...با چه دریغی و حسرتی که « حیف آن شقایق ها و عاشق ها » از حب الوطن واینکه چه غوغا به پا می کرد از نغمه « مرغ سحر » بهار و « ناله مرغ اسیر » عارف و « عید خون عشقی » « فرزندان ایران » ایرج و... . و این که جان اینها همه از همان آتشی شعله ور بود که شرار آن روح پر تلاطم فردوسی را از پشت دیوار قرن ها همچنان شعله ور نگه می داشت .

و دیگر بار روزگاری بر این کشور گذشت که شعله آن عشق دیرینه نه بر جان دشمنان که بر روح دوستان این آب و خاک شرار افکند . و چه پروانه ها که بر گرد این شمع رنجور در جوار مرگ بال و پر ریختند .و خاکستر شدند . اگر دیروز کاوه ای بود که چرم پاره بی بها ی خود را بر نیزه کند و« آوای دشمن را از دوست پدید آورد » و خلایق را به البرز کوه و کنام فریدون بکشاند و دمار از روزگار آن مهتر اهرمن خوی اژدها پیکر بر آورد روزگار دیگری هم آمد که میراث داران همان پدران که سودای نو کردن «پوستین کهنه » را در سر می پروراندند ، چراغ در دست در پی « اسکندری » برآیند تا شاید از پی آن طوفان سیاه بی رحم دوباره آسمان آبی را به آنان بنماید .راویان آن قصه های شکوه و شوکت دیرین اکنون داستان « چاه شغاد و مرگ رستم » و حدیث « پور فرخزاد » را در قهوه خانه های پر دود برای تماشاگران خاموش نقل می کنند . دریغ که تاریخ « پر از آب چشم » ما همواره بر مدار بی قراری است و هنوز آنکه در پی خواندن راز ان « تخته سنگ » به بالا خزیده دهان خشکیده اش را به هیچ آوای نوید بخشی تر نکرده است . آری باور این حقیقت تلخ است که ببینی فرزندان برومند این سرزمین و وارثان آنهمه حماسه و پرخاش امروز نیز پس از آنهمه پویه و تلاش رهایی و شوق و امید ها که در دل داشتند و پس از شنیدن آن همه پیام روشن امید که خون را در رگ هر میهن دوستی می جهاند باز با نا باوری و تردید سری چون ماکیان بالا بیندازند واز سر دریغ بگویند « کاوه ای پیدا نخواهد شد امید / کاشکی اسکندری پیدا شود » و چه حسرتی بردم آنروز که در گوشه کتاب و بالای نام کاوه داد خواه بیت نقیضه ای را از دانش آموزی دیدم که به قصد شوخی و تفریح در کنار عکس مرحوم یوسفی - که به لطف هنر و خلاقیت آن دانش آموز موهای پر پشت و سیاهی بر سر تاسش روئیده بود – نوشته بود :
چو ایران نباشد به تــ....مم که نیست
روم جای دیگر زمین قحط نیست ..
... کدام کرم پیله بود
که بال در هوای گل پریدنش نبود ؟
قیصر امین پور

اگر...
اگر نه شب
اگر نه التهاب تب
اگر نه خار خار شک بی بهانه بود ،
کدام دل بگو
کدام دل
پر از یقین آفتابی سحر نبود ؟
خرداد ۸۳

