تبليغاتX
از اوراد گل سرخ

سخنی درباب یرنامه ریزی درسی رشته ادبیات فارسی در دانشگاه ها


آن حلَه ی بریشم تو نرم شد چنانک
کرمی شدی میانه ی پیله
طوفان واژه های تو امروز
گر خاک در دهان شیاطین نیفکند
پس چیست شعر ، سحر قبیله ؟
(دکتر شفیعی کدکنی )

    این ترم هم علیرغم میل و پسند خود ، مجبور شدم در بدو سال تحصیلی جدید، دانشجویان نوآموز و ترم اولی ادبیات را که با چه ذهنیت و خیالی پا به عرصه ی کلاس گذاشته بودند ، ساعت ها در  بیابان و برهوت خشک شعر و اندیشه ی امثال فرخی و منوچهری  و... بچرخانم و آخر سر خسته و تشنه برگردانم و به نام ادبیات فاخر و « نمط عالی » و « سحرکلام » و چه و چه ... مشتی ابیات سرد و بی روح را که مضمونی جز مدح فلان سلطان غازی و فلان امیر عدل پرور و فلان وزیر عطابخش و ... نداشتند را با سریشم القابی از قبیل استاد زبان و ملوک الکلام وملک الشعرا و فحول الشعرا و ... به دیوار کوتاه ذهن و ضمیر این جوانان سرگشته بچسبانم .
    همیشه از بیم اعتراض و انتقاد های کوبنده آنها تا ثانیه های آخر را به متن خوانی و بیان ظرائف و طرایف ادبی و هنری این هنرمندان بی بدیل پرداخته ام تا مباد ساحت مقدس این بزرگان به نقد و اعتراض مشتی جوان تازه کار که گناهی جز تبعیت از هنجارها و پسندهای ذوق خویش ندارند -که احیانا با معاییر امثال شمس قیس ها همخوانی ندارد-  آلوده نشود.



    اشتباه نکنید ، نمی خواهم با نفی کورکورانه ی سنت ،خود را با کاروان شتابنده ی نوگرایان همراه کرده باشم . سخن این نیست که خواندن اشعار این بزرگان به کلی خالی از فایده است ، که هرگز این گونه نیست ؛ سخن این است که چگونه می توان این متون خشک و بی روح را به مخاطب امروز ارائه داد طوری که هم شناخت تاریخی از سابقه زبان و ادبیات حاصل شود و هم التذاذ ادبی  و هنری از این متون صورت گرفته باشد . آیا می توان از متونی اینچنین خوانشی نو و مناسب با پسند امروزیان عرضه کرد که نه آن فخامت و استواری کلام دستخوش تغییر و آسیب شود ونه جانب ذوق و پسند ادبی معاصر فروگذاشته شود . براستی جوان نوآموز ما- که احیانا شاعر هم هست -از قصایدی مثل : « فتح سومنات » ، «‌مرثیه ی محمود » ،( فرخی سیستانی ) یا « الا یا خیمگی » و « نعیق الغراب » ( منوچهری ) چه می تواند آموخت ؟ آیا به تعبیر استاد زرین کوب « شیرینی بیان و روانی و سهل ممتنع بودن کلام و موسیقی خوش آهنگ » ( با کاروان حله ، فرخی سیستانی ، ص 48 ) شعر فرخی می تواند یاری رسان هزاران مضمون و مفهوم روزمره ی  زندگی مدرن امروزی باشد ؟ گو اینکه خود استاد نیز معتقدند در دیوان اشعار شاعری مثل فرخی «آنچه خاطر این شعر دوست جوان روزگار ما را بتواند راضی کند بسیار نیست » ( همان ، ص 48 )

    پس دلیل اصرار بیش از اندازه ی برنامه ریزان درس ادبیات دانشگاه ها بر اینکه چنین متونی را به عنوان وحی منزل ، سرلوحه و پیش آهنگ دروس دیگر ادبیات قرار می دهند چیست ؟  چرا حجم متون کلاسیک و بعضا دشوار و خالی از فایده ی هنری و فرهنگی ـ البته نه همه ی متون کلاسیک - در نظام آموزشی ما بر حجم نوشته های سالم و بی نقص بزرگان ادب معاصر بسی بیشتر است ؟‍
    شاید از منظر زبان شناسی تاریخی ویا سبک شناسی و تاریخ ادبیات ؛ حذف چنین متونی فعلا منطقی به نظر نرسد -البته شاید - اما می توان آنها را با روش هایی نوین و بهنجار سامان دهی و برنامه ریزی کرد که بار ناهموار برخی از این متون بر دوش رشته ادبیات و دانشجویان این رشته سنگینی نکند چرا به جای ملاحظه تقدم و توالی تاریخی  این آثار و نگاه خطی به آثار ادبی  ، رده بندی کیفی یا موضوعی یا حداقل سبک شناختی با معیار های نقد ادبی جدید  صورت نمی گیرد ؟


    چرا مطالعه و تدریس ادبیات را از آثار ادبی معاصر شروع نکنیم . طبیعتا دانشجوی سال آخر ادبیات بهتر و بیشتر می تواند با متون کلاسیک ارتباط برقرار کند و از لطایف و ظرایف آنها بهره مند شود تا دانشجوی سال اولی که هنوز نه صناعات ادبی و معانی و بیان خوانده است و نه عروض و قافیه و نه سایر فنون مورد نیازبرای فهم این گونه متون . دانشجوی سال اول ادبیات هنوز درک و دریافت منسجمی و درستی از رشته ی خود ندارد و حتی بعضا توان لازم برای روخوانی صحیح متون کلاسک را کسب نکرده است و ذوق و طبع او برای فهم دقایق اینگونه متون پرورش نیافته است ؛ پس چگونه باید از او انتظار داشته باشیم که با این بخش از سنت ادبی خود ارتباط برقرار کرده و آنچه لازم است از این متون دریافت دارد؟ و مگر نه این است که سیر منطقی آموزش باید از آسان به  دشوار باشد ؟ پس چرا در رشته ی ادبیات چنین نیست ؟
    براستی این بی نظمی و شلختگی و بی سروسامانی در این رشته ی مظلوم تا کی باید ادامه پیدا کند ؟ و جواب سرگشتگی و پریشانی دانشجویان ادبیات از این بابت به عهده ی کیست ؟ چرا بعد از این همه سال از تأسیس و تدریس این رشته با وجود پیشرفت های چشمگیر هنوز اغلب دانشجویان فارغ التحصیل در سطوح مختلف این رشته توان نوشتن یک مقاله ی علمی سالم یا یک نقد کوچک بر شعر یا داستانی را ندارند ؟ و اصلا دروسی مانند نقد ادبی ، سبک شناسی ، روش تحقیق ،شیوه ی نگارش و ویرایش علمی و کاربردی ،  شعر و نثر معاصر و ... در این سیستم آموزشی چه جایگاهی دارند ؟ آیا دانشکده های ادبیات ما اصولا منتقد و نویسنده و شاعر هم تربیت  می کنند ؟یا صرفا وظیفه دارند گروهی نقال ادبی که کارشان صرفا انتقال یک سری محفوظات و محسوسات و لغات و اصطلاحات ادبی به این طرف و آن طرف است تحویل جامعه بدهند ؟ براستی آن عاشقانی که می خواستند « عشق را با خود به مدرسه و راهرو های کوتاه و تنگ دانشگاه  ببرند » 1موفق شدند یا همان دم در ذوقشان را به نگهبانی سپردند ؟2

------------------------------------------
  • من خود به اهمیت خواندن و آموزش متون کلاسیک واقف و معترفم اما چگونگی آموزش این گونه متون و همچنین شیوه های منسوخ ارزشیابی از این درس ها را نه تنها من معلم که بسیاری از اساتید مبرز نیز قبول نداشته ضرورت بازنگری و تغییر درست و علمی این شیوه ها را گوشزد نموده اند
1-اشاره به شعر زیبای « همزاد عاشقان جهان » مرحوم قیصر امین پور در دفتر «آیینه های ناگهان »
2- اشاره به طرحواره ی معروف مرحوم حسن حسینی « شاعری وارد دانشکده شد / دم در ذوقش را / به نگهبانی داد .»






نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 22:16 توسط حجت الله کرمی| |
 



میهمان
افسوس که آتشی به جانم نزدی
بالی و پری به آشیانم نزدی
تو ماه شدی من اسمانت اما
چون ماه سری به اسمانم نزدی

 

 



نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 2:1 توسط حجت الله کرمی| |

سخنی در نسبت ماندگاری آثار ادبی و زبان

برخی سخنان / اشعار گاه از فرط تکرار چنان دست یافتنی و پیش پا افتاده فرض می شوند که نه تنها دیگر جنبه ی هنری خود را از دست می دهند و خاطری را بر نمی انگیزند  که حتی لحظه ای کسی را به تأمل وا نمی دارند ؛ ابیاتی از قبیل "توانا بود هر که دانا بود / ز دانش دل پیر برنا بود ". یا  « درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی / جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را » با وجود بلندی مفهوم و کمال رسایی و ایجاز  به دلیل تکرار و روایی فراوان ،  به نظر می رسد مخاطب امروز را چندان به خود نمی کشانند و حتی احساسی را در او بر نمی انگیزانند . در بلاغت و هنر نهفته در این ابیات به هیچ روی ردی و تعریضی و انکاری نیست بلکه بحث از کارکرد و تأثیر است و اینکه ماهیت هنر و ادبیات اصولا ضد تکرار و عادت است و به گفته سهراب سپهری « غبار عادت همیشه سد تماشا است »  اینکه برخی منتقدان عامل اصلی هنر و جوهره ی ادبیات را در ویژگی هنجار گریزی و هنجار آفرینی و یا به تعبیر حافظ « خلاف آمد عادت » بودن این آثار می دانند سخن بسیار دقیق وسنجیده ای است . این همه تأکید شاعران و منتقدان و نویسندگان و حتی مخاطبان بر نوآوری و نوگرایی در هنرهمه وهمه ناشی از توجه به این نکته ی دقیق است که  سخن تکراری و کهنه ولو در اوج بلاغت و زیبایی ؛ نمی تواند ذهن های دقیق و ذوق های تربیت شده را به خود بکشاند و ایجاد تلذذ ادبی کند . به این دلیل که مخاطب با هوش از هنرمند توقع تجربه های بکر و سخنان جدید و نکته های نو دارد. این نکته ایست که نویسندگان و هنرمندان نوآور و خلاق ، خود به حقیقت و اعتبار آن واقف بوده و هستند .

شاعرانی مثل  نظامی ، مولانا ، عطار ، سعدی و حافظ و... خود بر نوآوری در سخن اصرار داشته اند و در جای جای آثارشان این امتیاز را برای سخنان خود قائل بوده اند. و معتقد بودند ؛ شعرـ ونه لزوما سخن منظوم – باید از خاصیتی متفاوت با نثر برخوردار باشد و هنجاری فراتر از وزن و قافیه پشتوانه ارزش هنری آن باشد . اعتبار و روایی سخنان شاعران خلاق , صرفا در تکنیک های شاعرانه و یا ترفندهای زبانی محض نیست ؛ به عبارتی همه اینها هم هست و هم نیست . به تعبیر حافظ : « بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی / مقبول طبع مردم صاحب نظر شود » . درست است که بدون تکنیک های خاص شاعری و مهارت های ویژه ی زبانی نمی توان شعری جاودان و ماندگار خلق کرد ولی البته با وجود همه اینها هم  ممکن است توفیقی در کار حاصل نشود .

شمار شاعران زبان باز صاحب سبک و تکنیک در طول تاریخ ادبیات بسی بیشتر از چند شاعر نوآوری است که نام بردیم ، اما مهارت های زبانی و شعبده های کلامی تا کی می تواند عامل بقای یک اثر ادبی باشد ؟ آیا با توجه به ماهیت سیال زبان وحرکت و تغییر دائمی آن و سرعت رو به رشد تحولات اجتماعی – که زبان نیز جزئی از آن است - در آینده آن پیچ و خم های ظریف کلام شاعرانی از قبیل خاقانی و منوچهری وحتی حافظ قابل درک خواهد بود ؟ آیا ترفندها و مهارت های زبان به تنهایی می تواند ضامن بقای یک اثر ادبی باشد ؟ اصلا چرا راه دوری برویم ، همین امروز کدام بخش ازسنت ادبی ما قادر است با مخاطب امروز ارتباط هنری زنده و فعالی بدون ملاحظات زبانشناختی تاریخی  داشته باشد ؟ کدام بخش از این سنت ادبی اگر به زبانی غیر از زبان فارسی نقل و ترجمه شود ، همچنان می تواند برای مخاطب به منزله ی یک اثر هنری قابل توجه جلوه گر باشد ؟ وقتی حله ی ابریشمین و پر زرق و برق شعبده های زبان از دوش سخن بیفتد کدام کلام است که عریان نماند ؟ و براستی سخن برخی مدعیان امروزی نوآوری مصداق « جامه ای کهنه از بزازی نو» نیست ؟

------------------------------------------------------------------------------

 

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود / وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود ( مولانا )

پرده بگردان و بزن ساز نو / هین که رسید از فلک آواز نو ( مولانا )

نوبت کهنه فروشان درگذشت / نوفروشانیم و این بازار ماست

عاریت کس نپذیرفته ام / آنچه دلم گفت بگو گفته ام

شعبده ای تازه برانگیختم / هیکلی از قالب نو ریختم ( نظامی )

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر / سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر

غزل سرایی ناهید صرفه ای نبرد / در آن مقام که حافظ برآورد آواز

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ / بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

بس کن کاین گفت تو نسبت به عشق  / جامه ی کهنه است ز بزاز نو ( مولوی)

 

 

نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 15:33 توسط حجت الله کرمی| |