« اللهم فک کل اسیر »
اعتراف
وقتی که چشم ها بر پرده ی سیاهی خیره می ماند
وقتی که دستها روبه زنجیر
فریاد عجزولابه را سر می کنند
وقتی که پای خسته از رفتن می ماند
وقتی که مغزهای ملتهب از درد و اندوه
در ماشین های شستشوی روسی
پاک شسته می شوند
وقتی تن زخمدیده ات
مرتعی خوش خرام برای جنون شهوت گرازان می شود
چگونه می توان گفت :
«طاقت بیار » خواهرم
در خود مشکن برادرم.
از چشم های خسته و
دست های بسته و
مغزهای شسته و
فک ها و دنده های شکسته
چه توقع ؟!
بی پرده بگویم
اعتراف کن برادر
اعتراف کن خواهرم
اع...
...تراف.
زیر سرپنجه ی گرگیم و جگرها خون است
ای شبان دل ماناله ی نای تو کجاست ؟
« سایه »
نشسته ای و با خودت خلوت کرده ای که مثلا با موسیقی خودت را آرام کنی و غصه هایت را برای لحظه ای به باد فراموشی بسپاری که یکباره آوازی عجیب که انگار زخمی قدیمی را در خود فریاد می کشد برایت می خواند : به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست / زچشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟ خوب که دقت می کنی می فهمی کلام همان کلام استوار ودردمندانه ی سایه است و صدا هم همان صدای آشنای همیشگی شجریان ؛ اما نه آن سایه ی سرخوش « ای عاشقان ای عاشقان پیمانه ها پرخون کنید » ونه آن سیاوش شوخ و شنگی که می خواند :« چنان مستم چنان مستم من امشب ...» .که کلام از حسرتی و اندوهی و افسوسی حکایت داشت که انگار سالهاست در کنج دل شاعران عاشق این مملکت خانه کرده و بیان آوازی آن نیز حکایت از ضجه ای و مویه ای که هر انسان حرمان کشیده ی ناامید و گرفتار سیلاب حوادث سر می دهد.
اینها البته برای ما که آشنا با این عوالم هستیم و هرروز میزبان اندوهی که به قول سهراب «از پس کوه » می آید وتا مدتها خانه ی دل و دیده مان را به آشوب می کشد دور از انتظار نیست. به قول همین سایه ی عزیز «گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز / که هست در پی شام سیاه صبح سپید »
برای من که ادبیات و شعر فارسی دل مشغولی هرروزه است , این روزها کلام بزرگی چون ابتهاج حتی , بدون حنجره ی استاد شجریان و گاه ساز لطفی – همان که خود او نیز سرود : «شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت » چندان عقده گشا نیست . اما یک گِل نم دیده به بارانکی نم نم هم فرو می ریزد واین حکایت دل ماست و صدای شجریان که گاه نرم و نوازشگر چون نم نم باران صبحگاهی است و گاه ویرانگر چون طوفان شبانگاهی .
استاد شفیعی کدکنی در مورد ملک الشعرای بزرگ معاصر, مرحوم بهار-سراینده ی مرغ سحر - معتقد است که آزادی و وطن دو نهنگ بزرگ دریای شعر اویند . و در مورد استاد شجریان هم باید گفت « آزادی و میهن » به اضافه ی «عشق » اصلی ترین دغدغه های آوازهایی است که او با حنجره ی داوودی خود خوانده است شجریان هم از عشق خوانده است و هم از آزادی . او عشق و آزادی را دو مروارید گرانبهایی می داند که در اقیانوس بزرگ ادب فارسی می توان صید کرد. عشق را از شعر وادبیات کهن عرفانی و آزادی را از شعر جوان معاصر فارسی می توان برداشت کرد. او هنر و تکنیک خود را در خدمت بیان این دو ایده ی اصلی قرار داده است چرا که عاشقانه به میهن خود عشق می ورزد و مانند مبارزی خستگی ناپذیر برای آزادی می خواند.
لازم نیست استاد را در جمع معترضین و یا در تظاهرات خیابانی ببینی تا بفهمی که او چگونه می اندیشد .حتما نباید آثار این چند ساله ی استاد را شنیده باشی تا به محتوای هنر او پی ببری .شجریان از روزی که سیاوش بود و در رادیو برنامه ی گل ها اجرا می کرد تا زمانی که در زیر زمین ها ی کم نوربا دیگر هنرمندان مردمی « همراه شو عزیز » را چاووشی می کرد همواره بی هیچ چشمداشت ستایشی اصالت هنر خود را به رخ می کشید و اندیشه ی پویا و مرام مردمی خود را فریاد می زد .
چه کسی جز شجریان می تواند با هنر خود اینچنین مفاهیم سنگین شعر کلاسیک را برای توده مردم آشنا و مأنوس جلوه دهد که حتی عامی مردی ساده دل وقتی کلام جاودانه ی خواجه را از حنجره استاد می شنود که : « شهر یاران بود و جای مهربانان این دیار/ مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد ؟ » سری تکان می دهد و از سر حسرت آهی می کشد و شاید با یاد جوانی بر باد رفته و یاران از یاد رفته و هزار شاید و ای کاش دیگر با نم اشکی قلب خود را تسکین می دهد. یا هنگامی که می خواند « طفیل هستی عشقند آدمی و پری / ارادتی بنما تا سعادتی ببری »که می داند که چند هزار نفر به سادگی و راحتی و در عین حال زیبایی هرچه تمامتر در معرض خطاب کلان ترین اندیشه و عصاره ی تفکر عارفان بزرگ این دیار قرار می گیرند و چه ساده با این کلام همدلی و همزبانی می کنند.
کیست که نداند پای شعر معاصر را استاد شجریان به موسیقی باز کرد و آن میهمان ناخوانده را اکنون همسایه ی دیوار به دیوار شهر موسیقی اصیل کرد .اگر امروزه شعر امثال ابتهاج , مشیری , شفیعی کدکنی و اخوان و حتی شاملو در «ردیف » شعر حافظ و سعدی خوانده می شود و قبول عام می یابد از نبوغ و جسارت امثال شجریان و لطفی و علیزاده و مشکاتیان و ناظری است که هنر خود را به روز کرده در خدمت آرمان های ملت خود درآورده اند.
او نیز چون آن همشهری و هم درد خود هیچگاه هنرش را به زر وزور و تزویر نفروخت و جز برای دل مردم میهنش آواز نخواند .و« هر کجا نامه ی عشق است نشان او نیز هست .» بی خود نیست که در پایان هر کنسرتی مرغ سحر ترجیع بند همیشگی اجراهای استاد است و ایشان برای خواست تاریخی این مردم حسرت زده با تمام توان خود آن را اجرا می کند .
کافی است یک بار دیگر چند دقیقه پایانی کنسرت همنوا با بم استاد را ببینید و بشنوید؛ آنجا که جمعیت مشتاق هیجان زده و یک صدا مرغ سحر را از استاد می خواهند و او متواضعانه گردن می نهد و چه پر شور است وقتی که آواز او بر بال مرغ جان اوج می گیرد : « ظلم ظالم / جور صیاد / آشیانم داده برباد /ای خدا / ای فلک / ای طبیعت / شام تاریک ما را سحر کن . ..» بشنوید همسرایی مردم بغض کرده را که چگونه در صدای او امید بر باد رفته ی خود و نیاکانشان را از انقلاب مشروطه تا کنون می جویند. و چه حقیرند آنانی که این بغض ها را نادیده می گیرند واین آرمان ها را برباد رفته تلقی می کنند و سرشت شیطانی خود را با انکار حقایق وتهمت و افترا به مردم وهنرمندان مردمی آشکار می کنند .
البته هر آوازه خوانی می تواند ادعا کند که او هم می خواند و می تواند اما عاقلان دانند که هزار نکته ی باریکتر زمو اینجاست و بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی / مقبول طبع مردم صاحب نظر شود . و این توفیق فعلا در عالم موسیقی و هنر آواز چه بپسندیم و چه نپسندیم در انحصار خسرو آواز ایران – شجریان – است و بس .
از من فقط عکسی درون قاب مانده ست
یا انعکاس سایه ای در آب مانده ست
از آن دل پر آرزو در سینه ی من
امروز تنها قالبی بی تاب مانده ست
وز خاطرات خوب ایام جوانی
طرحی غبار آلوده همچون خواب مانده ست
از این تن افتاده در سیلاب ایام
یک کشتی سرگشته در گرداب مانده ست...


