برای استاد شفیعی کدکنی و کوچ اجباریش

شاعر شیرین سخنی را می شناختم که سال ها پیش با خود عهد کرده بود مثل درختی که ریشه های کهن خود را در خاک استوار کرده بود ، تا نفسی در سینه دارد دل از آن خاک نکند و ترک چمن نکند . او بی آنکه بداند از این چمنزار چه می خواهد و در این خاک پاک چه می کندسال ها سیلی باد و تازیانه ی باران و غرش رعد را به جان خرید و تا نفس داشت ماند واز آنچه می خواست سرود اما دوستانی هم داشت که آنها را بانگ بی تعطیل زاغان و هنگامه ی شوم شغالان به ستوه آورده بود و از دست بیداد زمانه آسمان وطنی را که فقط مرگ را در آن به مساوات تقسیم می کنند برای یافتن آسمان های دیگر ترک گفتند و زان سوی بلاساغون و جابلسا شارسانی فارغ از سرما و گشنامار را جستند
در این میان شاعری هم بود که با دیدن کوچ بنفشه های مهاجر ،جوی زمزمه در وجودش می جوشید که : « ای کاش آدمی وطنش را /مثل بنفشه ها /در جعبه های خاک / یک روز می توانست /همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست ./ در روشنای باران و در آفتاب پاک .» این سرود روشن شاید ترجمانی دیگر بود از حکایت آن گونی که در کویر تفته ی خراسان یا هر کجای دیگر از بسته بودن پای خویش شکایت داشت و چون آن طوطی مشتاق در قفس می خواند : همه آرزویم اما / چکنم که بسته پایم .
حکایت ریشه و خاک اگر چه حکایت آشنای درختان تناور این سرزمین بلا خیز است اما جور آسمان و ازدحام تبرها که درخت بی بر و با بر در چشمشان تفاوتی ندارد نیز قصه ی همیشگی ماست . زندگی در این باغ باژ گونه براستی زیستن« در میان زخم و شب وشعله» است .
و دراین عصر زمهریری ظلمت /عصری که شاخ نسترن آنجا / گر بی اجازه برشکفد طرح توطئه است / عصر دروغ های مقدس / عصری که مرغ صاعقه را نیز /داروغه و دروغ درایان / می خواهند / در قفس . » باغ باژگونه تاریخ ما به خنده ی خاکستر و خون شبیه تر است تا جنگل سبز آرزوها . براستی در این شب چراغ مرده ی ملول از هوش افتابی کسی کاری برمی اید ؟از آفتابی که قرار است دردل من و شما بتابد در این زمان زمهریری زمخت چه توقع ؟ نه استاد عزیز ! ان شاعر خسته جان و همشهری نالان شما شاید سال ها پیش از این سرنوشت محتوم ما و شما را می دید که فریاد می زد : که می گوید بمان اینجا / که گویی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور / خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را .»
چقدر این واژه در شعر شما خودنمایی می کند استاد ! شب را می گویم همان شبی که سالها بود بر آسمان وطن مرده ی ما سایه گسترده بود ویکی یکی ستارگانش فرو مرده بودند و ژرفای آن روز به روز بیشتر می شد .شب هولناکی که در آن گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد .در صحاری شب به نام گل سرخ چه ترانه ها که سرودید استاد و چه سد ها که بستند در برابر نور ودر برابر آواز ودر برابر شور . کلمات روشن تان را در جوی سحر و در روشنی باران می شستید ، آذرخشواره ی شعرتان را چون درفش کاویان بر سر می گرفتید تا برای میهنتان شعری بسرائید که مباد فردا کتیبه ای بنویسند با قطره ی مرکب ظلمت و با لهجه ی تاتار شهری که رفت از یاد /شهری که زیر شن ها مدفون شد چون شاعری نداشت . می خواستید کبریتی از پریدن شبتاب وام کنید و از شعله اش چراغ برافروزید که چه! که اینجا « مقصود از کلام /تدبیر حمل شعله ای بود در ظلام ؟ / آه استاد ! دیدی که باز هم / صد گونه گشت و بازی ایام /یک بیضه در کلاهش نشکست . دیدی که شوخ چشمی خزه چگونه رودخانه را فریب داد .«می نماید این که می روم ولی نمی رود .» دیدی که ان دلو پاره چگونه تا لب چاه بالا آمد و باز نگون سار وواژگون شد. دیدی که چگونه هر چه از جگر فریاد برآوردیم که آن مباد این باد ! چگونه طوفان سیاه و بی رحمی دوباره برخاست ؟« ...بادا که جابلقا /با آن طلسم پر طنین فردا /هستار گیتی را کند زیر درفش خویش/ فارغ ز گشنامار و بیماری و بی برگی / وز زمهریر و سوده ی سرما نامی نماند از بلاساغون و جابلسا./گفتیم و در این ارزو ها رفت . / بس روزها با سوزها بر ما/ حیف ان شقایق ها و عاشق ها .»
تو از رهایی باغ و بهار می گویی و زبان شکوه خار از تن نسیم گذشت . تو از سفرنامه ی باران و جسم چرکین زمین می گویی و هجوم نفرت و خشم در نگاه کویر خانه کرده است. تو از درخت و تنهایی اش در شب باران می گویی و عبور وحشت و شرم است در عروق درخت.

آری استاد !
« اینجا نه شادی است ،/نه غم ،/نه عزا ، نه سور ...شهر همچنان خاموش است وروح بهاران از آن گریزان .کوچه ها سوت و کورند و هنوز هیچ مستی در ته کوچه ی بن بستی هیچ ترانه ای را با سوت نمی زند .چهره ها مثل همیشه در هم و دل ها همه از هم بیگانه اند موج موج خزر نیز همچنان سیه پوش سوکی تازه اند و آسمانش نیزچونان همیشه سقف زندان بزرگی است به نام وطن . گرچه مثل شده ات که آسمان هر کجا همین رنگ است اما شما هر کجا هستید باشید آسمان مال شماست همواره بسرای که سرودن هستی توست و آفاق از چراغ صدای تو روشن است / خاموشیت مباد که فریاد میهنی .وطن برای ما شمائید استاد ! نه خاک و سنگی که اینک از هر سو بر سر وچشممان می بارد .بنفشه های کوچک وطن را با خود به هرکجا خواستید ببرید ریشه در خاک نه که در آسمان ها خواهند زد. فقط یادت باشد « چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی /به شکوفه ها به باران /برسان سلام ما را.


