تبليغاتX
از اوراد گل سرخ

(1)


نذر

به کُناری که رسیدی خواهر

لِکه‌ی1 کهنه‌ی سبزت را

به سر شاخه بیاویز و برو.

بادها می دانند

بوی تند عرق مرد تورا

در کدامین بُته‌‌ پنهان کردند.


(2)

سوک

دیشب گیسو بران ماه و ستاره بود

در عزای آسمانی که شبش را دزدیدند.

هی چشمان خیس بی قرار

شب را به آسمانش برگردان!

----------------------

1-لکه به کسر اول تکه‌ای از پارچه



نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 22:16 توسط حجت الله کرمی| |
...دود چراغ موشی دزدان ترا چنین
مدهوش کرد و موسم خاموشی ات نبود
سهراب اضطراب وطن بودی و کسی
زینان به فکر داروی بیهوشی ات نبود
درپرده ماند نغمه‌ی آزادی وطن
کاندیشه جز به رفتن و چاووشی ات نبود
ای سوگوار صبح نشابور سرمه گون
عصری چنین سزای سیه پوشی ات نبود
م.سرشک(از سوگسرود استاد شفیعی کدکنی برای پرویز مشکاتیان )
برای کسی چون من که از تبار ایلی خنیاگر و «سرو» خوان است هیچ چیز چون شنیدن آوازی خوش و نغمه ای دلاویز عزیز و خواستنی نیست . خاصه در گرگ و میش آشوبی که گاه گاه بر دل شبیخون می زند. نمی دانم کجا خوانده ام که  اولین نغمه ها همیشه ماندگار ترین آنها در گوش آدمی خواهد بود هر چه هست فضای گوش من هنوز از آن نغمه ها و آواهای اول، پر صداست . نغمه هایی که در کودکی بر سر بساط کتاب فروشی آن چهار راه برای نخستین بار با تمام جانم شنیدم و هنوز که هنوز است به دنبال رد آن صدا سرگردانم صدای سازی که بعدها فهمیدم  سنتور است ونوازنده اش را که بسیار بعدتر دانستم  استاد پرویز مشکاتیان . نمی دانم تأثیر کلام بود یا نغمه یا صوت داوودی شجریان ؛ هر چه بود چنان بی قرارم کرد که در هوای شنیدن دوباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي آن نغمه روزها با سوزها همراه شد . یک هفته را با شور و شوق صرف پس انداز پول تو جیبی و خرید کاستی کردم که با مقداری توصیف ساز و صدایش-که با سوت می زدم و از شعرش« درهمه دیر مغانش» را به یاد داشتم - برای  آقای فروشنده معلوم شد « آستان جانان » نام دارد.چه ذوقی داشت شنیدن صدایی آنگونه دلکش و معصوم برای گوش بکر کودکی که نخستین بار خود را به صدا و نغمه ای می سپرد که به قول مولانا «بانگ گردش های چرخ » بود و سماعش آرام جان عاشقان .افسوس که آن سبکی و سرخوشی گنگ و مبهم  نخستین را امروز به قیمتی گزاف می خرم و نمی یابم .
 مضراب های مشتاق پرویز- که حالا دیگر با او خودمانی شده بودم – مثل باران تند بهاری یکریز و نرم بر دل می نشست وچمنزار روحت را تازه و باطراوت می کرد . چه شیرینی غریبی بود وقتی  کلماتی زیبا با رقص سرخوشانه‌ی مضراب ها ترا تا ناکجا می برد و چه شوری می افرید آواز شجریان در هیاهوی آن زخمه هایی که هرکدام رگی و عصبی از وجودت را نوازش می داد. 
این بهترین و جالب ترین خرید ی بود که تا کنون با پول تو جیبی ام کرده بودم ؛ پس مشتاقانه آن را  به پدرم نشان دادم و او هم که روحی آشنا و جانی مشتاق داشت چندین بار شنید و مرا به خاطر حسن سلیقه ام ستایش کرد . هم او بود که نخستین بار چاووش ها را برایم خرید و با موسیقی متعهد و آرمان گرای آن روزها آشنایم کرد. بعدها هرآلبومی که نام مشکاتیان یا شجریان بر آن نقش بسته بود بی هیچ تردیدی  مهمان گوش و هوش خانواده‌ی ما بود .
آن روزها بیشتر از امروز فضای عمومی جامعه از آهنگ ها و نغمه های سالم و متعهد آکنده بود . در رادیو و تلویزیون در میادین شهر در ماشین ها در مدارس و هر جا که می شد نغمه ای را شنید صدای ساز اساتیدی چون مشکاتیان ، لطفی ، علیزاده و آواز گرم  خنیاگرانی چون شجریان ، ناظری و ... را می شد شنید. در همه‌ی آن آهنگ ها شور و حماسه و حرارت عشقی پاک را می شد حس کرد . عشق به آزادی و میهن و آرمان های بلندی که میوه های درخت سر به گردون سای انقلابی بودند که اینک درختانش پوشیده در شولای عریانی « در تابوت پست خاک » مدفون شده اند.
مشکاتیان از نسل تذروانی بود که صدای سازشان یادگار خون سروی است که اینک خشکیده و تکیده در گوشه‌ی متروک باغی خزان زده همچون خود این هنرمندانِدر کنج عزلت خزیده دارد فراموش می شود . هنرمندانی که به قول استادمحمدرضا لطفی همه با هم تلاش می کردند« لاشه‌ی فروپاشیده‌ی موسیقی ایرانی اصیل و ناب هنری را با برداشت جدید و پویا به مقام والای خود برسانند»
( به نقل از روزنامه‌ی اعتماد، ضمیمه روزانه‌ شماره‌ی 2066، پنجشنبه 9 مهر 1388 ) .

ما جوانان نسل انقلاب که پابه پای هم بالیدیم و بزرگ شدیم مخاطب ترانه ها و نغمه ها و آهنگ هایی بودیم که روحمان را از امیدی پاک و آرمانی رؤیایی  گرم می کرد ودلمان را از عشقی والا به میهن و آزادی سرشار .افسوس که آن عشق و امید هم امروز با رفتن آن چاووش خوانان و « سواران دشت امید » از این « حصار» تنگ و خاموش رفته رفته جایش را به سکوت سنگین یأس و ناامیدی می دهد . استاد مشکاتیان هم در سکوتی سرد و انزوایی تلخ از میان ما رفت وبا مرگ خود زخم چرکین فرهنگ و هنر این سرزمین را دوباره نیشتر زد و چندین پرسش بی پاسخ را برای ما به جای گذاشت . براستی چرا استادی مانند مشکاتیان در کنج فراموشی و تنهایی ناباورانه جان دهد ؟ چرا در کنار چشمها و گوشهای به ظاهر باز ما به استاد شجریان انگ ننگین وطن فروشی و خیانت بچسبانند ؟ چرا استاد شفیعی کدکنی نسیم وار از این کویر وحشت بگذرد –چه فرقی می کند برای یکسال یا برای همیشه – چرا مردان فرهنگ و هنر که حقیقتا آسان بدست نیامدند اینچنین آسان از کف بروند و یا در تنهایی و انزوا فراموش و خاموش شوند ؟
« کسی نمی خواهد گویی خطر کند به سؤال / اگرنه از کس ،/ از خود بپرسد: « ای ناکس! / کتاب هستی ما ، این سفینه، این دریا،/دوباره آیا شیرازه بسته خواهد شد ؟/ و یا تمامی اوراقش / در تند باد حادثه / از هم گسسته خواهد شد ؟/... کتاب هستی ما را / که موریانه / زهر گوشه / توشه ای کرده است ./
م.سرشک

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 19:34 توسط حجت الله کرمی| |