
پاییز بود و باران
و قطاری که مرا به جنوب ترین آفتاب ها می برد،
پس از آنهمه انتظار
در گیج ترین ایستگاه متروک.
صندلی من
در سی امین واگن از همین قطار بی بازگشت
در سی امین کوپهی روشن بی پرده
در کنار پنجره ای که باد بازیگوش
گیسوان تو را
در جست و خیز کودکانه اش
به بازی گرفته بود .
صندلی من
در سمت روشن این کوپهی خلوت
پهلو به پهلوی افتاب
چشم انتظار مسافری بود که اینبار
چمدانش بوی ناوندهی کهنهی میخک می داد
و خداحافظی اش مثل همیشه نبود،
نه کاسهی آبی و
نه آیینه ای
و نه قرآنی .
به تو سلام می کنم
هی صندلی کوچک جنوبی من !
از حوالی این شب بی ستاره
ما را به جشن آفتاب
به مهمانی دریا
وبه پایکوبی خرماپزان آنهمه نخلستان ببر!
نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت
22:23 توسط حجت الله کرمی| |

