زان می
عشق کز او پخته شود هر خامی
گرچه
ماه رمضان است بیاور جامی
شاید مضمون این بیت حافظ با توجه به فضای دینی جامعه
ایران وشخصیت قدسی حافظ و اقتضای موضوع قدری متناقض نما ونامعقول به نظر برسد ؛
اینکه مسلمان پاک اعتقادی که مردم او را لسان الغیب می گویند اینچنین ترک ادب شرعی
بگوید و بخواهد روزه ی خود را با می افطار کند و این ماه پر برکت را بخاطر امساک
از نوشیدن شراب با بی حوصلگی و بی میلی سر
کند و منتظر پایان آن بنشیند همه مصداق ترک ادب شرعی و حتی فسق شناخته شده اند .
اما حقیقت این است که در دوره هایی از تاریخ ایران و
شاید تا همین اواخر ، می خوارگی و شرب خمر چندان منع و رد اخلاقی نداشت که امروزه
دارد. و به قول استاد خرمشاهی یک گناه اخلاقی و اجنماعی قبیح شناخته نمی شد . (
برای تفصیل این مطلب مراجعه کنید به ذهن و زبان حافظ ، مقاله « میل حافظ به گناه »
از استاد بهاءالدین خرمشاهی .) درست است که عامه مسلمانان این عمل را مصداق بزه و
گناه تلقی می کردند اما اغلب در خفا یا به ندرت در علن لبی تر میکردند و به قول
حافظ از این کیمیای هستی خود را بی نصیب نمی گذاشتند .و خود حافظ هم « می انگوری و
معشوق جسمانی را با اشتها و حضور قلب و با احساس می ستاید» ( حافظ نامه ،
بهاءالدین خرمشاهی ، جلد اول ، در شرح غزل « روزه یکسو شد و .......برخاست .» )
با وجود همه این حقایق تاریخی ،آنان به حرمت ماه
رمضان می گساری را موقتا تعطیل می کردند و این کار را به هنگام آشکار شدن هلال عید
موکول می کردند.و این رسمی شایع و عرفی رایج درآن زمانه بود
روزه هر
چند که مهمان عزیز است ای دل
صحبتش
موهبتی دان و شدن انعامی
روزه
یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست
می ز
خمخانه بجوش آمد و می باید خواست
بیا که
ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال
عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب
روزه و حج قبول آنکس برد
که خاک
میکده عشق را زیارت کرد
ساقی
بیار باده که ماه صیام رفت
درده
قدح که موسم ناموس و نام رفت
وقت
عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که
بی حضور صراحی و جام رفت
گر فوت
شد سحور چه نقصان صبوح هست
از می
کنند روزه گشا طالبان یار
حافظ منشین
بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است
پی نوشت ها :
برای نوشتن این مطلب ازکتاب های زیر بهره برده ام :
1-حافظ نامه ، بهاءالدین خرمشاهی ، انتشارات علمی و فرهنگی
2-این کیمیای هستی ، مقالت دکتر شفیعی کدکنی در بای حافظ ، به کوشش ولی الله درودیان ، نشر آیدین
3-فرهنگ اشارات ادبیات فارسی ، سیروس شمیسا ، انتشارات فردوسی
4-دیوان حافظ ، به تصحیح علامه قزوینی و دکتر غتی
نیما یوشیج و عنصر توصیف در شعر
عمل توصیف در شعر یکی از شگردهای مهم تشخص در کلام و و برجسته سازی ادبی است . شاعران مفلق و آگاه به رموز شاعری در بکارگیری توصیف نکته سنجی ها و ژرف نگری ها به کار برده اند . با این همه تلقی شاعران کلاسیک از وصف شاعرانه با شاعران نوگرا تا حدودی متفاوت است .
نیمایوشیج در تبیین نظریه شعری خود از عامل وصف به عنوان یکی از ارکان اساسی بوطیقای شعری خود در کنار سه عنصر شعری دیگر یعنی ؛ استغراق ، ابژکتیویته و روایت 1 نام می برد و در توضیح آن از دونوع کلی توصیف یعنی « توصیف بدلی » و «توصیف اصلی» سخن می گوید . از نظر نیما آن نوع وصف که ابژه بیرونی را به دقت و با حفظ جزئیات توصیف کند به طوری که ابژه خارج از ذهن را جلوه مادی بدهد توصیف اصلی و آن نوع از توصیف که بجای تجسم ابژه صفات دیگری را از راه جانشین سازی به جای موصوف اصلی بنشاند توصیف بدلی خوانده می شود .

او شعر سنتی فارسی را بر همین اساس شعری « وصف الحالی » می داند نه وصفی . که بجای توصیف مستقیم و عینی اشیاء ، آنها را به صورت ذهنی « سوبژکتیو » و انتزاعی نشان می دهد . مثلا حافظ در بیت « پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان / رخصت خبث نداد ارنه حکایت ها بود » از دوصفت بدلی« پیر گلرنگ » و « ازرق پوشان » برای توصیف دو ابژه متفاوت یعنی « شراب » و « صوفیان » استفاده کرده است 2. یعنی ابژه واقعی پشت این صفت هنری پنهان شده است . این نوع توصیف که در نهایت توسط شاعران مقلد و دنباله رو به تکرار یک سری کلیشه های بی مزه از قبیل « لب لعل » و قد سرو » و « رخ ماه » و « عقرب زلف » و « تیر مژگان » و « کمان ابرو » منتهی شد ، ره آوردی جز دور کردن شعر از بیان طبیعی و منطق شعری نداشت . نکته ای که نیما آن را در یافت و در جهت رفع این نقیصه کوشش کرد . توصیف اصلی را می توان در نمونه های موفق شعر نیمایی به وفور یافت . شعر هایی از قبیل« افسانه »، « خانه ام ابری است » و « داروگ » از نیما یا « کتیبه » و «باغ بی برگی » از اخوان یا « معشوق من » از فروغ فرخزاد نمونه هایی از این نوع شعرهای توصیفی اند .

ملک الشعرای بهار که خود از زمره ادیبان سنت گرا ولی متجدد محسوب می شد همین اشکال را به شکل دیگری مطرح می کرد و می گفت : « یک شاعر سوئدی وقتی که می خواهد از یک چمن با صفایی حکایت کند می گوید : صحرا همه سبز بود ، جابجا گل های سفید ریز و درشت از لای سبزه ها سرکشیده و به ما تماشا می کردند . آب اینقدر صاف بود که صورت انسان در آن منعکس می شد . نسیم به قدری بود که شاخه های نازک درختان را حرکت داده و سینه ما را در موقع تنفس خنک می کرد ... .ولی یک شاعر هندی یا ایرانی در همان موقع هشت بهشت و انهار شیر و عسل و پهن شدن آسمان سبز رنگ جای سبزه بر روی صحرا ، و پراکنده شدن ناهید و مشتری جای گل و شکوفه بر سبزه زار و برپا ایستادن عروسان فرخاری و پسران ترکی عوض درخت در صفوف خیابان ها را برای فهماندن چگونگی همان چمن سبز و پر گل و درخت برای شما حکایت خواهد کرد ...» 3 بهار بر خلاف نیما دلیل این مسأله را نه در ذات شعر سنتی بلکه از تأثیر محیط می دانست . از نظر بهار این تأثیر محیط و شرایط مناسب سیاسی اجتماعی عصر سامانیان و غزنویان و سلاجقه و رفاه و فراوانی نعمت و برخورداری شاعران این دوره است که شعر امثال رودکی و فرخی و منوچهری را ابژکتیو ، عینی و چنین سرخوش نشان می دهد . در شعر این شاعران نه بیم از آینده وجود دارد و نه تذکار گذشته ضرورتی . به همین منوال شعر فارسی در عصر سلطه مغول متأثر از انحطاط و شکست و نابسامانی اجتماعی است و قس علیهذا ...« یک شاعر عاشق در یک ملت مغلوب و متملق بیشتر از بی وفایی معشوق و مرگ عاشق سخن رانده و یک شاعر عاشق در یک ملت فاتح و متکبر بیشتر از شبهای وصل و لذت دیدار یار و صداقت معشوق بحث می نماید . این همان محیط است که در فکر این دو شاعر دو مضمون مغایر و مخالفی را پرورانیده ... .» 4
بهار با پیش کشیدن این بحث در مجله دانشکده و در پاسخ به انتقادات نشریه تجدد در واقع مرام نامه اصلاحی خود را در باب تجدد ادبی اعلام داشته و معتقد بود که برای تجدد ادبی و اصلاح ادبیات ابتدا باید به اصلاح محیط پرداخت .
یادداشت ها :
1-جورکش ، شاپور ، بوطیقای نیما ( صص 70-62 )
2-موسیقی شعر ، شفیعی کدکنی ، محمد رضا ، ص 27
استاد شفیعی کدکنی صفت هنری (Epithet ) (یعنی ؛ آوردن صفت بجای موصوف )را از عوامل تشخص ادبی این بیت حافظ دانسته اند .
3-بهار و ادب فارسی ، به کوشش محمد گلبن ، ص 395
اظهار علاقه به مادر و حق شناسی از او به عنوان یکی از مضامین ادب غنایی نخستین بار با طلوع خورشید مشروطیت در شعر و ادب معاصر جلوه ای خاص و بارز یافت . شاعران و نویسندگان این دوره هماهنگ با تحولات نوین فکری توجه به زنان و نقش تعیین کننده آنان در شئون مختلف زندگی اجتماعی را به عنوان اصلی مسلم و مترقی پذیرفته در ترویج حقوق زن و ستایش استعداد و توانایی او اهتمام می کردند .
این روشنفکران و نویسندگان تحت تأثیر آموزه های اومانیستی مغرب زمین، زن را نه به عنوان جنس دوم که از منظر لیاقت و حقوق انسانی او می نگریستند . برابری حقوق زن و مرد ، آزادی پوشش و حق برخورداری از دانش و تحصیلات عالیه هم شأن مردان از جمله دغدغه های فکری شاعران و روشنفکران پس از مشروطیت به شمار می رود .
در ادبیات کلاسیک فارسی ـ که به حق " ادبیات مذکر " خوانده شده است ـ اغلب با لحنی سرزنش آمیز از زنان یاد شده است . نام زن در این ادبیات معمولا تداعی کننده مکر و حیله و شیطنت و دنائت و حقارت است . در مواردی هم که از آنان به نیکی یاد شده بیشترمتوجه نقش مادری زن و رسالت زایندگی او بوده است تفکری که تنها هنر زن را" زادن شیران نر " می دانسته . هر چند تاریخ ادبیات ما از زنان فرهیخته خالی نیست اما همانان نیز آشکارا تحت سیطره تفکر مرد محوری عصر خود بوده اند و خصلت های زنانه در آثار شان کمتر مجال بروز یافته است . حتی شاعری چون پروین اعتصامی نیز که خود از زنان متجدد و تحصیل کرده پس از مشروطه محسوب می شود با وجود تأکید بر برخی حقوق پایمال شده زنان ، چون کسب دانش و علم و تربیت آزادانه و دور از محدودیت های اجتماعی و اخلاقی ، نتوانسته یا نخواسته در اشعارش ، چندان به احساسات و الزامات زنانه خود مجال بروز دهد.
از شاعران برجسته این دوره کسانی چون پروین اعتصامی ، ملک الشعرا بهار ، ایرج میرزا ، عشقی و ... اشعاری در دفاع از حقوق زنان و تربیت اجتماعی آنان سروده اند .اما در این میان نام یک شاعر به عنوان شاعر ستاینده زن و مادر زبانزد خاص و عام شده است و او کسی نیست جز ایرج میرزا شاعر شیرین سخن و متجدد پس از مشروطه . دکتر محمد جعفر محجوب که دیوان اشعار ایرج را به همراه تحقیقی مفصل در باب زندگی ایرج و نیاکان و دنیای شعری او در سال ۱۳۴۲ منتشر کرده است در بحث از مضامین اشعار ایرج ، ستایش مادر و اظهار علاقه به او را یکی از مضامین عمده دیوان اشعار او می داند .

با وجود آنکه در کل دیوان ایرج میرزا بیش از چهار پنج قطعه در باره مادر وجود ندارد اما اغلب مردم و او را به عنوان شاعر مادر می شناسند و این صرفا به خاطر حسن تأثیر و نفوذ همین اندک قطعات او در بین توده مردم است . اشعاری مانند داد معشوقه به عاشق پیغام ، گویند مرا چو زاد مادر ...، پسر رو قدر مادر دان ...، رنج کشد مادر از جفای پسر... که همگی سرشار از حس ستایش و حق شناسی نسبت به مادر است .این اشعار به دلیل سادگی زبان و صمیمیت احساس و قدرت تأثیر از مشهورترین ستایش نامه ها در حق مادردر شعر معاصر به شمار می روند. در تمام این اشعار ، مادر شخصیتی مهربان ، پر عاطفه ، دلسوز و غمخوار و در عین حال مظلوم دارد . تصویری که بعدها به کلیشه ای پر کاربرد در ادب فارسی پس از خود تبدیل شد.
مادر
گویند مرا چو زاد مادر / پستان به دهان گرفتن آموخت
شب ها بر گاهواره من / بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پابه پا برد / تاشیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم / الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من / برغنچه گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست / تا هستم و هست دارمش دوست
یکی از ویژگی های عمده در شعر سبک معروف به هندی مضمون سازی و خلق مضامین شاعرانه نو و بدیع است .این شاعران از دیر باز به نازک خیالی و مضمون اندیشی معروف بوده اند . ویژگی اصلی این مضامین در وهله اول تازگی و بدیع بودن آن ها و سپس پیوند شان با تجربیات عینی زندگی و حکمت عامیانه است . از سوی دیگر ایجاز و فشردگی این تصاویر و غرابتشان باعث نوعی ابهام و تعقید معنوی در این گونه اشعار شده است .آنچنانکه که گاه به ورطه معماگویی و بی معنایی در می غلتد .به طور کلی شعر سبک هندی – که بیشتر در قالب غزل و ابیات فرد متبلور شده است – شعر لحظه هاست .لحظه ای که یک شاعر مضمونی را خلق می کند و لحظه ای که خواننده مضمون را صید می کند. دستاورد حاصل از این اتفاق نیز در مرتبه نخست التذاذ ادبی حاصل از کشف یک شگفتی است . اعجابی که نمی دانیم از چه چیزی ناشی می شود . این شعر به تعبیر استاد شفیعی کدکنی هندسه خاص خود را دارد و فهم آن مستلزم آشنایی با نمادها و روابط درونی آنها است که خواننده باید با آنها مأنوس شود و آنها را در خود بپرورد.( از عصر جامی تا روزگار ما / ص 48 )
از شاعران معروف سبک هندی می توان صائب تبریزی ، بیدل دهلوی ، کلیم کاشانی ، سلیم تهرانی ،عرفی شیرازی ، غالب دهلوی ، واقف لاهوری و ... را نام برد .

چند نمونه از مضمون یابی های سبک هندی
از طالب آملی
اضطراب
گهی افتد گهی پا پیچدش در دامن مژگان / نگه از بس که گردد مضطرب هنگام رفتارش
آرزوی هلاک
در دل هیچ کس ندارم جای / آرزوی هلاک را مانم
نگاه
بسکه در بزم تو گردد دیده لبریز نگاه / چون ز جا خیزم نگه می ریزد از دامان من
از صائب تبریزی
کاغذ باد
همچو کاغذ باد ، گردون هر سبک مغزی که یافت /در تماشاگاه دنیا می پراند بیشتر
معنی رنگین
معنی رنگین به آسانی نمی آید به دست / در تلاش مطلعی زد غوطه در خون آفتاب
نماز و روزه
با گرانقدری سبک در دیده هایم چون نماز / با سبکروحی به خاطر ها گران چون روزه ام
شرم
ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی / که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
از فصیحی هروی
قسم
هزار بار قسم خورده ام که نام تورا / به لب نیاورم اما قسم به نام تو بود
از نظیری نیشابوری
فرصت
مجلس چو بر شکست تماشا به ما رسید / در بزم چون نماند کسی جا به ما رسید
دست طمع
دست طمع چو پیش کسان می کنی دراز / پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
از سلیم تهرانی
فکر نان
ای فلک تا نیم جانی هست سامانی بده / تا تو فکر نان کنی مهمان ما برخاسته است
حد
خنده مستانه حد کیست در باغ جهان / محتسب اینجا دهان غنچه را بو می کند
نصیب
سعی من کردم و شد وصل نصیب دشمن / دیگری صید تو کرد و به کمین من بودم
از بیدل دهلوی
دیده انتظار
دیده انتظار را دام امید کرده ام / ای قدمت به چشم من خانه سپید کرده ام
حق و باطل
کر شدم تا چند شور حق و باطل بشنوم / بشکنید این سازها تا چیزی از دل بشنوم
از کلیم همدانی
قانون گردباد
قانون گرد باد بود روزگار را / جز خار و خس زمانه به بالا نمی برد
مصیبت دوستی
در دیار ما مصیبت دوستی عام است عام / گر چراغی مرد در یک شهر ماتم می شود
پشت به مقصود
این همسفران پشت به مقصود دوانند / شاید که بمانم قدمی پیشتر افتم

چهرهي انسان در شعر شاملو
نگاه شاملو به انسان ، همواره از منظر مسئوليت و عمل اجتماعي اوست . در شعر او ،انسان خلوت گزيده و برج عاج نشين حضور و جلوهاي ندارد . انسانها به ميزاني كه در مبارزه درگير ميشوند و در جهت « شدن » و تغيير و تكامل گام بر ميدارند ، قابل ستايش و توجهاند .
انسان در هر لحظه خودش را ميسازد و بسته به نوع انتخاب و عملي كه انجام ميدهد ، « من » انساني خود را بروز ميدهد . بر اين اساس تاريخ انسان چيزي جز تاريخ انتخاب و عمل آدمي نيست. به تعبير سارتر « اگر ملتي خواست به انديشهي فاشيسم گردن گذارد ، آيندهي او جز فاشيسم نخواهد بود. » ( مصطفی رحیمی ، یاس فلسفی ) چيزيخارج از حوزهي انتخابوعمل انسان، گردونهي تاريخ را نميچرخاند لذا شاعر تقدير و سرنوشت و پيشاني نوشت و مسائلي از اين قبيل را كه توجيه كنندهي سكوت و بي عملي انسانهاي آسان گير است ، اموري باطل ميداند و آن چيزي را كه« ابلهان» تقدير ميخوانند همان فشار حركت اجتماع ميداند كه افراد را نيز چون «قطرههاي خردي» در درون خود مستحيل ميكند . اينكه برخي تقدير را امري غير قابل تغيير ميدانند ،ناشي از جهل آنان نسبت به ماهيت انسان و حركتهاي اجتماعي است . هر فردي ميتواند با ميل خود تقدير و سرنوشت خود را شكل دهد و اين بستگي به ميزان آگاهي افراد و شركت آنها در عمل اجتماعي دارد .

حرف من اين است
قطرهها بايد آگاه شوند
كه به هم كوشي
بي شك
ميتوان بر جهت تقديري فائق شد .
بي گمان ناآگاهي است
آن چه آسان جو را وا ميدارد
كه سراشيبي را
نام بگذارد تقدير
و مقدر را چيزي پندارد
كه نمييابد تغيير مجموعه اشعار احمد شاملوا،ص859
تقدير باوري علاوه بر آنكه انسان را به ورطهي بي عملي و تنبلي ميكشاند عمر بهره كشان و ستمكاران را نيز درازتر ميكند ، و دست آنان را بر غارت و چپاول انسانهاي ضعيف بازتر ميگذارد .
رود سردرشيب اين را مفت خود ميشمرد
رود سردر شيب
به همين ناآگاهي زنده است
... كه چنين باور ، تا هست
عمرآن بهره كش قحبه دراز است . م.ا،صص 860،861
درست بر همين اساس است كه شاعر قهرمانان و انسانهاي برگزيدهي خود را از ميان كساني بر ميگزيند كه چگونه بودن يا نبودنشان را خود انتخاب كردهاند و چگونه شدنشان را نيز خود خواستهاند . قهرمانان توفان زادي كه با عالم سايه سانان و آنان كه محتاطانه بر خاك ميخزند هيچ نسبتي ندارند . « در برابر تندر ميايستند » ، « خانه را روشن ميكنند » و هنگامي كه چونان سنبلههاي سبز، مرگ نا بههنگامشان در ميرسد ،« سرودي چنان دل انگيز» ميخوانند كه« دروگر از حقارت خويش » لب به تحسر ميگزد.
اين چنين سرخ و لوند
بر خار بوتهي خون
شكفتن .
وين چنين گردن فراز
بر تازيانه زار تحقير
گذشتن .
و راه را تا غايت نفرت
بريدن
آه از كه سخن ميگويم
ما بي چرا زندگانيم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند . م.ا. ص878
مرگ نامهي اينان نه غمنامه كه سرودي سرشار از حماسه است . حماسهي انساني كه از اعماق فرياد بر ميآوريد كه :
- مهره نيستيم.!
ما مهره نيستيم م.ا . ص374
حماسهي انساني كه از «فرو رفتن» دم زده است و در برابر ننگ تحقير سر فرو نياورده است انساني كه بالاي جهنم در مقابل عصياناش پست است . او خود را گام به گام ساخته است و هويت خود را درگذر زمان تكامل بخشيده است . سلوك قهرمانانهاي كه از عالم بي خبري و بي شكلي محض آغاز ميشود و تا رسيدن به كمال انساني؛ يعني، مرتبهي ايثار جان در راه آرمان به پيش ميرود . «شدن » و تكاملي كه انسان آن را آزموده است نه از نوع تكامل خود به خودي طبيعت است از آن گونه كه دانهاي گياهي ميشود ، بلكه تكاملي توام با انتخاب و گزينش است از آن دست كه عامي مردي را به شهيدي جان بر سر دست نهاده بدل ميكند كه آسمان بر او نماز ميبرد .

صدايي بودم من
شكلي ميان اشكال
و معنايي يافتم .
من بودم
و شدم
نه زان گونه كه غنچهئي گلي
با ريشهاي جوانهاي
يا يكي دانه كه جنگلي.
راست بدان گونه كه
عامي مردي شهيدي
كه آسمان بر او نماز برد . م.ا ص728
علو درجهي انساني در همين جهش بزرگ نهفته است . جهشي كه از گفتن «يكي نه» آغاز ميشود و تا جايي پيش ميرود كه حتي در برابر خدا نيز قدرت عصيان مييابد . عصيان به خاطر حقارت بندگي زيرا كه چنين انساني هيچ گاه در خط بندگي حركت نكرده است . چه بندگي انسان چه بندگي خدا :
من بينوا بنده گكي سر براه
نبودم
و راه بهشت مينوي من
بزر و طوع و خاكساري
نبود .
مرا ديگر گونه خدايي ميبايست
شايستهي آفرينهاي
كه نوالهي ناگريز را گردن كج نميكند
و خدايي
ديگر گونه
آفريدم . م.ا ص729
چنين انساني از نظر شاملو ، پرستيدني است . «شرف كيهان» است و همه چيز در حضور او معنا مييابد. غياب او غياب جهان و معني است و حضور او حضور همه چيز است . انساني كه با آزادي و اراده دست به انتخابي بس دشوار زده است و «دشواري وظيفه» را گردن نهاده است و به خاطر آن در برابر همهي قدرتهاي بشري و فرا بشري عصيان كرده است تا جهان را با دستان معجزه گر خود ، آن گونه كه خود ميخواهد شكل دهد، و معني كند :
تا جهان
از اين دست
بي رنگ و غم انگيز نماند
تا جهان از اين دست
پلشت و نفرت خيز نماند
... نه نوميد مردم را
معادي مقدر نيست
چاووشي اميد انگيز توست
بي گمان
كه اين قافله را
به وطن ميرساند م.ا . ص829

شعر مشروطيت و کشف انسان
انقلاب مشروطيت نقطه ي تحولي در حيات اجتماعي ايرانيان،بخصوص ادبيات فارسي و سر آغاز تغييرات و دگرگوني هاي اساسي در تمام شئون زندگي مردم ايران ،بود. اين حركت عظيم اجتماعي به همراه خود ،مناسبات مختلف زندگي اجتماعي ايرانيان را دگرگون ساخت.
انقلاب مشروطيت همان گونه كه پاياني بر دنياي سنتي ايرانيان محسوب مي شود،سر آغاز پيدايش نوعيشعروادبياتمتفاوتبا سنت ديرين شعركلاسيك فارسي نيز هست. ادبيات جديدي كه بارز ترين ويژگي اش جدايي از حوزه ي عرفان و تصوف وروي آوردن به انسان گرايي است.اغلب محققان و مورخان تاريخ ادبيات معاصر در اين نكته كه شعر فارسي پس از مشروطه شعري عرفي گرا،مردم گرا و انساني است اتفاق نظر دارند.بدين ترتيب انسان به عنوان فاعل شناسا خودتبديل به موضوع شناخت نيز مي شود. انسان معاصر زماني توانست حضور پر رنگ خود را به عنوان موضوع شعر به تثبيت برساند كه از حالت راوي تماشاگر بيرون آمد و در مقام اول شخص به روايت خود و دنياي پيرامون خود پرداخت. چنين تغيير ديدگاهي هرگز مسأله اي نبوده كه به شكل طبيعي و خود بخودي از فرهنگ سنتي شعر فارسي حاصل شده باشد.بلكه رهاورد آشنايي با فرهنگ و تمدن اوما نيستي غرب است.هر چند شعر عصر مشروطه به علت شتاب تحولات اجتماعي و نوعي سياست زدگي مجال جذب عاطفي انديشه ها و آراء متفكران و ادباي انسان گراي غرب را نيافت و اين انديشه ها به صورت سطحي در شعر شاعران مشروطه مطرح شد،تغييرات بنيا ديني را در نوع نگرش جامعه به انسان ـ موجودي كه هويتي تازه يافته بود- باعث شد.حضور انسان به عنوان راوي و اول شخص منجر به جذب عنصر مخاطب يا دوم شخص به عنوان طرف ديگر گفتگوي شاعرانه شدودرنهايت ارتباطي متقابل پديد آورد.
توجه به مخاطب و كشف اهميت حضور او ، گرايش به انسان خاص داراي فرديت مشخص را در شعر معاصر تقويت نمود بدين ترتيب يكي از عناصر و عوامل مهم خلاقيت ادبي كه تا آن روز حضور چنداني در ادبيات فارسي نداشت، مورد اقبال و توجه شاعر واقع شد.شعر كلاسيك فارسي در اغلب موارد شعري تك گو بوده كه از ارتباط انساني از نوع گفتگو و هم سخني دو موجود ذي شعور و هم پايه از حيث احساس و ادراك در آن كمتر وجود داشته است. شاعر خود تعيين كننده ي نوع شعر،قالب، محتوا و پيام اخلاقي لازم بوده ويك طرفه به كار القاء مقصود مي پرداخت. در چنين شيوه اي داد و ستد هنري بين هنرمند ومخاطب يا وجود نداشت يا در سطح ابتدايي و در قالب اغراض خاص بوده است از قبيل اشعاري مدحي كه متوجه ممدوحي خاص بوده و قصد و غرض مشخص در آن وچود داشت....
ادامه مطلب
