تبليغاتX
از اوراد گل سرخ


پاییز بود و باران

 و قطاری که مرا به جنوب ترین آفتاب ها می برد،

پس از آنهمه انتظار

در گیج ترین ایستگاه متروک.

صندلی من

در سی امین واگن از همین قطار بی بازگشت

در سی امین کوپه‌ی روشن بی پرده

در کنار پنجره ای که باد بازیگوش

گیسوان تو را

در جست و خیز کودکانه اش

به بازی گرفته بود .

صندلی من

در سمت روشن این کوپه‌ی خلوت

پهلو به پهلوی افتاب

چشم انتظار مسافری بود که اینبار

چمدانش بوی ناونده‌ی کهنه‌ی میخک می داد

و خداحافظی اش مثل همیشه نبود،

نه کاسه‌ی آبی و

نه آیینه ای

و نه قرآنی .

به تو سلام می کنم

هی صندلی کوچک جنوبی من !

از حوالی این شب بی ستاره

ما را به جشن آفتاب

به مهمانی دریا 

وبه پایکوبی خرماپزان آنهمه نخلستان ببر!

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 22:23 توسط حجت الله کرمی| |

(1)


نذر

به کُناری که رسیدی خواهر

لِکه‌ی1 کهنه‌ی سبزت را

به سر شاخه بیاویز و برو.

بادها می دانند

بوی تند عرق مرد تورا

در کدامین بُته‌‌ پنهان کردند.


(2)

سوک

دیشب گیسو بران ماه و ستاره بود

در عزای آسمانی که شبش را دزدیدند.

هی چشمان خیس بی قرار

شب را به آسمانش برگردان!

----------------------

1-لکه به کسر اول تکه‌ای از پارچه



نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 22:16 توسط حجت الله کرمی| |

« اللهم فک کل اسیر »

اعتراف

وقتی که چشم ها بر پرده ی سیاهی خیره می ماند

وقتی که دستها روبه زنجیر

فریاد عجزولابه را سر می کنند

وقتی که پای خسته از رفتن می ماند

وقتی که مغزهای ملتهب از درد و اندوه

در ماشین های شستشوی روسی

                        پاک شسته می شوند

وقتی تن زخمدیده ات

مرتعی خوش خرام برای جنون شهوت گرازان می شود

چگونه می توان گفت :

«طاقت بیار » خواهرم

            در خود مشکن برادرم.


از چشم های خسته و

دست های بسته و

مغزهای شسته و

فک ها و دنده های شکسته

چه توقع ؟!


بی پرده بگویم

اعتراف کن برادر

اعتراف کن خواهرم

اع...

...تراف.

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 1:10 توسط حجت الله کرمی| |
قاب عکس

از من فقط عکسی درون قاب مانده ست

یا انعکاس سایه ای در آب مانده ست

از آن دل پر آرزو در سینه ی من

امروز تنها قالبی بی تاب مانده ست

وز خاطرات خوب ایام جوانی

طرحی غبار آلوده همچون خواب مانده ست

از این تن افتاده در سیلاب ایام

یک کشتی سرگشته در گرداب مانده ست...


نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 2:11 توسط حجت الله کرمی| |
 

خاتم سلیمان
تمام شهر لگد کوب فتنه و غوغا ست
به روی مردم غمگین نشسته رنگ عزا ست
به تیر و دشنه و نیرنگ مردمان کشتند
خدا عذاب دهد آنکه اینچنین می خواست
به دست فتنه نشاندند کینه در دلها
که کینه در دل مجروح زنده و زایا ست

به خار و خس نسب خلق قهرمان دادند
که خار و خس به نسب بهتر از نژاد ریا ست
نگین رأی مرا گرچه دست دیو ربود
زمام ملک سلیمان به دست دیو خطاست
نترس ای دل از این مارهای مکر و دغل
عصای موسوی آن اژدهای نامیرا ست
به سحر و شعبده گر چشم عامیان بستند
به یمن معجزه ی صدق , سامری رسوا ست
چنان که خون سیاوش گیاه سبزی شد
ز خون کشته ی ما گل دمد ,چه جای گیا ست؟

نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 18:10 توسط حجت الله کرمی| |
بیاد کشتگان این روزهای وطنم

چقدر بزرگ شدی

لوبیای کوچک سحرآمیز

بزرگ ....آری

آما نه آنقدر

که سرت از شانه های آسمان در گذرد

و سینه ات

از بلوط های پیر دامنه های زاگرس

ستبرتر باشد.


بیاد داشته باش

لوبیای سحر آمیز

نه جادوی ریشه هایت سبزینه ی زمین را افسون خواهد کرد

ونه گردن فرازی ساحرانه ات

آبی آسمان را مسحور خویش می سازد.


هیزم شکنان در راهند

در دستشان تبرهایی فولادین

وبر زبانشان سرودهایی باستانی

ورد شان باطل السحر توست

بیاد داشته باش

لوبیای سحرآمیز!


نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 1:22 توسط حجت الله کرمی| |


بی حضور واژه ها


بی حضور واژه ها یک روز

شعر تازه خواهم گفت

بی حضور واژه ها

یک روز

آخرین ترانه ی خود را سرخوشانه خواهم خواند

بی حضور واژه ها یک روز

بی حضور حتی عشق

...شعر تازه خواهم گفت


نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 23:11 توسط حجت الله کرمی| |

              

             خط پایان                                 

آشفته ام چون آسمان در وقت باران        

  از گریه سرشارم چو ابر نوبهاران

ای بادهای حادثه بر من بتازید
بگذار بی رونق بماند این بیابان

غیر از غبار لحظه ها در پیش چشمم
کو عابری تا بگذرد از این خیابان

بگذار و بگذر از من تنهای تنها
حالا که من افتاده ام از چشم یاران

حتی* نمی گیرند  هیچ ازما  سراغی
آن دشمنانی هم که حالا بی شماران

دیگر خیال ساحل از خوابش پریده ست
این کشتی سرگشته در چنگال طوفان

امروز یا فردا چه فرقی می‌کند هان؟
خوب فرض کن اینجاست، حالا، خط پایان


*کلمه ی « دیگر » را با نظر نقادانه دکتر ترکی به «حتی»  تغییر دادم. به نظرم حق با ایشان است .



نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 17:30 توسط حجت الله کرمی| |

آذرخش

از یال او عزم خطر می آمد آن روز

از شیهه اش بوی سفر می آمد آن روز

در نیزه باران عطش آن اسب خسته

مانند مرغی خسته پر می آمد آن روز

مثل درختی خشک در آن دشت تشنه

بر پیکرش زخم تبر می آمد آن روز

خورشید بر پشتش تو گویی آذرخشی

شمشیر در مشتش شرر می آمد ان روز

خون بود و زخم واتش و فریاد و شیون

از آن بیابان گر خبر می آمد آن روز

درقلب های  مرده از زهر جهالت

آیات قرآن بی اثر می آمد آن روز

از آسمان خونفشان مثل پرنده

خورشید هم بی بال و پر می آمد آن روز

نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 17:29 توسط حجت الله کرمی| |

دشنه

دشنه ای درون گرده

دشنه ای برابرت

هی تو پهلوان پیل تن!

 دگر تیر در کمان منه

تیغ را فرو شکن

وان کمند شسصت خم خود فرو بنه

اینک این طرف ببین

بزم مکر و دام ننگ

چاه حیله و درنگ

چاه دشمنان

نه ......آه

چاه نابرادرت.

اینک ای تو پهلوان فرو نگر

دشنه ای درون گرده

 دشنه ای برابرت


نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 0:29 توسط حجت الله کرمی| |
 



میهمان
افسوس که آتشی به جانم نزدی
بالی و پری به آشیانم نزدی
تو ماه شدی من اسمانت اما
چون ماه سری به اسمانم نزدی

 

 



نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 2:1 توسط حجت الله کرمی| |

دلتنگی

از پنجره پر می کشد این دل به سویت

می بوسد از این فاصله هر لحظه رویت

یک روز تا آن دوردست دور پر زد

در آسمان ها گشت او در جستجویت

ای کاش می شد لحظه ها را باز گرداند

تا می نشستم همچنان هم روبرویت

تو می نهادی سر به آغوش من و باز

من بوسه باران می نمودم روی و مویت

تو خوب بودی من ولی لایق نبودم

که پیش از این ها خو کنم با خلق و خویت


نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 2:58 توسط حجت الله کرمی| |

 

نغمه ترانه در ترنم است

چنگ و نای و طبل و دف

سرخوشانه دنگ و دال

رقص صوفیان به پاست .

 

چرخ می زنند و تاب

چرخ را به چرخ می کشاند این سماع

در سماعی اینچنین طرب فزای

او -همان فقیه شهر -

بی که باک دارد از نگاه زهرگین منکران

بر دو پنجه ایستاده

می چمد .

گویی از تبار سروهاست

یا سرودی از نیایش فرشتگان  

پیر پاکباز مست

می پراکند وجود همچو دود خویش را

در هوای بی چگونگی

همچو آن مقامری

کش نماند نقدی و هنوز

در سرش هوای یک قمار دیگر است . 

زندگی برای او

رقص صوفیانگی است

با تمام پیچ و تاب سرخوشانه اش

زندگی برای او

تولدی

هزار باره

در یگانگی است.

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 1:45 توسط حجت الله کرمی| |

 

 

 خط : حسین صادقی آستانه

 

 

او تشنه ولی نه تشنه ی آب فرات

سرگشته ولی نه در پی خمس و زکات

او زنده جاوید شد از مرگ  بجست

در دشت بلا نه در نم  آب حیات

 

  •  

بر خاک چو افتاد سرش بالا بود

ازفرش به عرش تا خدا غوغا بود

افتاد ولی چو آفتاب از پس ابر

هرچند نهان بود ولی پیدا بود

  •  

حرف تیغ و حنجرت نگفته به

سر عشق و عاشقی نهفته به   

داستان تشنگی رها کنید

این حدیث کهنه نا شنفته به

 

نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت 17:27 توسط حجت الله کرمی| |

 

    ( ۱ )

 

پرنده تا نشسته است

 باخیال آسمان خوش است

چون به آسمان پرید

آشنایی زمین به او مجال پر زدن نمی دهد .

گویی اقتضای زندگی

              نشستن و

                              پریدن

                                     است.

 

 

( ۲ )

 

  آرزو

تمام التهاب زنده بودن است.

آنکه آرزوی مرگ می کند

                  نمرده است ،

  هنوز 

  زنده است .

 

  خرداد ۱۳۷۹ / تهران

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 0:50 توسط حجت الله کرمی| |

 

 

درمناقب دولت مهرپرور  

مرحبا دولت مهر آور و فرخنده پیام

خیر باشد ! چه خبر ! مهر کجا ؟ عدل کدام !

حبذا ! وحدت این دولت و مجلس احسنت !

ای به قربان هماهنگیتان عیش به کام

دهن هر چه مخالف همه سرویس کنید

تا دگر بی جهت از نقد بنگشاید کام

کارگر ها و زنان را همه در بند کشید

ور معلم سخنی گفت دهیدش دشنام

ای معلم تو که جاسوس و خیانت کاری

ور بجویی سندش هست به نزد الهام

زلف اگر دختری  از روسری انداخت برون

تو سری اش بزنید و بنمائیدش رام

هر کس از دایره خویش نهد پا بیرون

حبس و تعزیر نمایید و زنیدش اتهام

ای شکافنده هسته ، اتمی مرد بزرگ

کز توپیدا شده صد معجزه همچون  الهام

سوشیانتی تو و اینست هزاره ی سوم

مصحفی ساز وبخوان پادشهان به اسلام

نه گرانی نه تورم نه دگر فقر و مرض

نیست در دولت تو جز که خیال و اوهام

ای پیام آور عدل  و شفقت نوکر خلق !

ای که مسحور نمودی همه با سحر کلام

گفته بودی که هماهنگ کنم مزد شما

دگر این دست و آن دست مکن « اند » مرام

پول نفت آمد و بر سفره ی ما میل نکرد

آری این نان سیه هست بر این سفره حرام

گفته بودی نهم از گنج و درم خوان کرم

نان نیاورده چرا جمع کنی سفره شام

رأفت و داد تو دیدیم ولی با دشمن

با رعیت سخن عدل به « وام » است و « سهام »  ؟

ما بریدیم امید از کرم و داد شما

« ذاک دعوای و ها انت و تلک الأیام »

 

زیر نویس ها :

1-در این شعر به هیچ واقعیت اجتماعی تلویحا یا تصریحا اشاره ای نشده است . شبا هت ها همه اتفاقی است .

2-در دوبیت نام برادر الهام در قافیه تکرار شده که اصلا ربطی به آن آقای الهام  معروف « همان آقای چند شغله » ندارد و صرفا به جهت تنگنای قافیه بوده است . از قدیم گفته اند : « چون قافیه تنگ آید شاعر به جفنگ آید.»

3- کلمه اتهام » را حتما باید به سکون « ت »  بخوانید  و گرنه مسئولیت تخریب  وزن متوجه خواننده می باشد.

3-منظور از کلمه هماهنگ به هیچ وجه « لایحه نظام هماهنگ پرداخت » که عده ای معلم نمای مرفه و  بی درد از آن دم می زنند نیست . بلکه همان  لایحه هماهنگ مورد نظر دولت عزیز و خدمتگذار است .

        4-آن مصراع عربی هم اصلا از حافظ نیست مال خود ماست  چون عربیمان خوب است .هرکس هم ترجمه اش را نمی داند ، به ترجمه اشعار عربی حافظ  دکتر شفیعی کدکنی در « حافظ به سعی سایه »  مراجعه کند .

        5- البته ما درراستای طرح تکریم ارباب رجوع  خودمان قبلا مراجعه کردیم و معنی بیت را در آوردیم  و می گوییم : « اینک این دعوی من ، این تو و این هم ایام ».

      ۶ - لازم به ذکر است شاعر که ما باشیم در قبال عواقب احتمالی این شعر هیچ مسئولیتی نمی پذیرد .

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 20:51 توسط حجت الله کرمی| |

 

دل گویه ها

چه خاموش و چه سر گردان شدی دل

چو بید از باد ها لرزان شدی دل

شکسته قامتت افسوس پیداست

اسیر پنجه ی طوفان شدی دل

  •  

دلا ! در سینه خاموشی گزیدی

به درد و غم هم آغوشی گزیدی

نبودی اینچنین بیگانه با ما

تو هم رسم فراموشی گزیدی!؟

  •    

دلا ! بیدار شو افسانه تا کی

درون دشت شب کاشانه تا کی

حریفان گنجت از کف در ربودند

بیا دیوانه ! این ویرانه تا کی !

 

 

 

 

عقابی بودی ای دل زاغ گشتی

اسیر رنگ و بوی باغ گشتی

دریغا ! کو پر و بال بلندت

چرا پا بند دشت و راغ گشتی

  •  

بیا ما را رها کن ای دل ای دل

زخود یکدم جدا کن ای دل ای دل

تو که با ما نبودی یار باری

برای ما دعا کن ای دل ای دل

 

نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 3:56 توسط حجت الله کرمی| |