پروین زنی مردانه ؟!
زن در شعر پروین اعتصامی
يكي از موضوعات عام در شعر مشروطه توجه به زنان و مسائل مرتبط با حقوق زن و جايگاه آنان در جامعهي ايراني بود. اغلب شاعران متجدد دوران مشروطه و پس از آن اين موضوع را به طور گستردهاي در اشعار خود مطرح كرده اند. پروين اعتصامي نيز در چنين فضاي فكري و فرهنگي به سر مي برد و علاوه بر آن از امتياز زن بودن برخوردار بود .پس هيچ عجيب نبود اگر پروين به مسائل زنان توجه خاصي مبذول داشته باشد . اما تعجب در اين است كه بر خلاف تصور اولیه در شعر پروين از حال و هواي عوالم و احساسات زنانه چندان خبري نيست. در ديوان او تنها سه شعر مستقل دربارهي مسائل زنان در ايران وجود دارد: «نهال آرزو» ،«فرشتهي انس» و «زن در ايران».
تصويري آرمانی كه پروين در خلال اين شعرها از زن ايراني ارايه ميكند چندان از چارچوبها ی فرهنگ مرد سالار حاكم فاصله ندارد . او «نقش» زن را مطابق با فرهنگ و سنت و عرف و ادب مردانه مي ستايد و تنها مي خواهد اهميت و عظمت مقام و جايگاه زن را در همين مناسبات و با حفظ همين روابط مرد مدارانهي جامعه نشان دهد ... ناخشنودي شاعر تنها از آن روست كه جايگاه زن را در آن مناسبات ، آن چنان كه به واقع آرزومند است ، پاس نميدارند. 1
پروين در شعر فرشتهي انس با رد ديدگاهي كه معتقد به نقصان زن است، زن را«ركن خانهي هستي» و« فرشتهي عشق» مي خواند كه بدون وجود او نظام عالم ناتمام خواهد بود. او سپس با تجليل از مقام زن- مادر و تاكيد بر نقش مادري او دامان مادر را نخستين پرورشگاه همه ي بزرگان عالم مي داند :
اگر فلاطن و سقراط بودهاند بزرگ بزرگ بوده پرستار خردي ايشان
ديوان ،ص 210
سپس به تشريح وظايف زن به عنوان يك همسر و كد بانوي خانه مي پردازد و براي زن نقشي همسان و برابر با مرد قائل ميشود هر چند این تساوی به هیچ وجه به تساوی حقوق و امتیازات منجر نمی شود . او زن و مرد را مانند كشتي و كشتيبان ميداند كه هر دو لازم و ملزوم همديگرند و بايد با تدبير و سعي و تلاش در درياي حوادث روزگار خانواده را به سلامت به ساحل امن برسانند.
وظيفه ي زن و مرد اي حكيم داني چيست
يكي است كشتي و آن ديگري است كشتيبان
چو ناخداست خردمند و كشتياش محكم
دگر چه باك ز امواج ورطهي طوفان
به روز حادثه اندر يم حوادث دهر
اميد سعي و عمل هاست هم از اين هم از آن
سمند عمر، چو آغاز بد عناني كرد
گهيش مرد وز ما نيش زن گرفت عنان ديوان ، ص 21
او در پايان از برخي روحيات منفي زنانه انتقاد كرده و آن را باعث پستي و عدم پيشرفت آنها دانسته است. عدم ميل به كسب دانش و هنر، در بند كفش و كلاه و زينت بودن، خود نمايي و تن آرايي از جمله مسائلي است كه پروين به عنوان موانع رشد شخصیت زن و عوامل تنزل شأن و جایگاه او معرفي مي كند.
نه بانوست كه خود را بزرگ مي شمرد
به گو شواره و طوق و به ياره و مرجان
چو آب و رنگ فضيلت به چهره نيست چو سود
زرنگ جامهي زر بفت و زيور رخشان
براي گردن و دست زن نكو پروين
سزاست گوهر دانش نه گوهر الوان ديوان، ص27

پروين در شعر نهال آرزو مجددا از تصور عامه در باره زن و جايگاه نازلي كه به او بخشيده اند شكايت مي كند اما اين پستي و بي قدري را به دليل بي دانشي و بي هنري زنان مي داند و از آنان مي خواهد در كسب دانش و هنر بكوشند تا در آينده وضعيت آنان بهتر شود.
پستي نسوان ايران جمله از بي دانشي است
مرد يا زن برتري و رتبت از دانستن است
به كه هر دختر بداند قدر علم آموختن
تا نگويد كس پسر هشيار و دختر كودن است
زن ز تحصيل هنرشد شهره در هر كشوري
بر نكرد از ما كسي زين درد بي دردي سري
....با چنين در ماندگي از ماه و پروين بگذريم
گر كه ما را با شد از فضل و ادب بال و پري ديوان ،ص 201
با اجباري شدن قانون كشف حجاب توسط رضا خان و شعارهاي متجددانهي او در باب آزادي زنان، بحث حقوق زن و جايگاه او درجامعه، مورد توجه و علاقه ی نويسندگان و شاعران شده بود. «پروين در شعر« زن در ايران » آشكارا خشنودي خود را نسبت به برخي از دگرگونيهايي كه در زندگي زن ايراني در دوره معاصر رخ داده نشان ميدهد. او اين تغييرات را غائي و مطلوب ميبيند و تصور مي كند زن از كنج غربت در آمده و از سياهي و سكوت قرنها رها شده و در«عدالتخانهي انصاف» ديگر «شاهد» دارد. همين گونه نگاه نشان مي دهد كه پروين ژرفاي تناخر نظام مرد سالارانه را نسبت به هستي مستقل آزاد و برابرانهي زنان در نيافته است و مي انديشد با ايجاد امكانات آموزشي براي زنان تا سطح عالي ،تغيير پوشش زنان و رفع حجاب كار اسارت و سكوت و تباهي زن در جامعهي مرد سالار يكسره شده است.»2.
منابع :
۱- اعتصامی ،پروین ، دیوان اشعار ، به کوشش ولی الله درودی، نشر نی ، ۱۳۷۵
۲- مهري بهفر، عشق در گذرگاه هاي شب زده ،ص15
۳ - همان ، ص153-154
قیصر امین پور از آن دست شاعرانی است که سهل و ممتنع بودن را نه تنها در عالم شاعرانگی که در وجود خویش همواره به نمایش گذاشته است . شاعری که از فرط صمیمیت و سادگی کلام می توانی آنقدر به او نزدیک شوی که صدای نفس های خسته اش را از میان نجوای آرام کلماتش بشنوی ولی سادگی همیشه به معنای سهل الوصول بودن نیست . همینکه راز این سادگی را نمی دانی و در نمی یابی که این کلمات سربه راه معصوم چگونه ناگهان مثل غول چراغ جادو پیش چشمت قد می کشند ؛ و تو را به یک باره از جا می کنند و در آسمان صاف و بی غبار شاعرانگی می چرخانند ؛ کافی است تا با چشمانی باز به سراغشان بروی .

گلها همه آفتابگردانند سر شار از تجربه های تازه شاعرانه است . تجربه هایی که حضور چشمگیر « من فردی » شاعر و تاملات فکری وتکامل اندیشگی او را در سال های اخیر نشان می دهد . امین پور در این مجموعه روی در تکامل و پختگی دارد . در حرکت است . از سکون و تکرار می گریزد . از عالم قطعیت و یقین های خام فرار می کند . دچار شک و تردید و حیرت می شود . او دیگر شاعر پاسخ ها نیست که شاعر پرسش ها ست . از دیدگاهی خاص گل ها همه آفتابگردانند بیش از سایر مجموعه های شعری امین پور در بردارنده تأملات فکری و اندیشه های فلسفی اوست . این مسأله در بهره گیری از تلمیحات مذهبی ، تاریخی و اساطیری بیش تر نمایان شده است .پرسش از زندگی ، اندیشه مرگ و بیم زوال ، عشق ، تقدیر و سرنوشت ،حسب حال ، راز هستی وماهیت شعر از جمله مضامین عمده مندرج در اشعار این مجموعه است .
خدا ابتدا آب را /سپس زندگی را از آب آفرید /جهان نقش برآب / وآن آب بر باد... (شنبه ،73 )
چه کنم این همه اما و اگر ها را / این همه چون و چرا را به که باید گفت ؟ (به که باید گفت ؟ ، 133)
با تسلسل دور باطل می زنم / سرد و سرگردان مدارم هیچ هیچ ( بر مدار هیچ ، 123)
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است / دست بر میوه حوا بزنم یا نزنم ؟ (همه حرف دلم ، 109)
ای عشق ای سرشت من ای سرنوشت من/تقدیر من غم تو و تغییر تو محال ( غزل محال ،119 )
هنوز هم اما سادگی و صمیمیت جزء لاینفک دنیای شعری اوست .شاید این هم به سبب تجربه های موفق او در زمینه آفرینش هنری برای کودکان باشد .هر چه هست زبان شعر امین پور زبانی کاملا دستورمند ، به قاعده ، سالم و زنده است. اساساً شعر امین پور شعر تصویر گرا نیست بلکه بیشتر مضمون گراست . اما بار اصلی تصاویر شعری او را هم زبان خاص او بر دوش می کشد و این خود از طریق تداعی آزاد معانی کلمات ، بازیهای زبانی ، آشنایی زدایی و تضاد های زبانی حاصل می شود .کاربرد خاص زبان محاوره و بهره گیری از بار ارزشی و فرهنگی کلمات و ترکیبات عامیانه نیز عامل دیگر خلق تصاویر زبانی است .
قسم می خورم راستش را بخواهی / به بالای تو سرو و کاجی ندیدم (به بالای تو ، 105 )
رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت / صد سال سیاه بر نگردی ای سال ! ( ای سال ، 129)
چرا از دهن / حرف های من / افتاد ( غزل در پرده دیر سال ، 41)
اصلاً نه تو نه من ! / تقصیر هیچ کس نیست / از خوبی تو بود / که من بد شدم ! ( با این همه ، 68)
رفتن /همیشه رفتن / حتی همیشه در نرسیدن رفتن ! ( اما همیشه / 55)
باید به جای شاید و آیا بیاورم / فکری به حال گرچه و اما کنم ولی ... ( می خواستم، ولی ...، 135)
سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو / ولی از نحوه چشمت چه میدانم نمی دانم ( حاصل تحصیل ، 88)
از دیگر ویژگی های اشعار این مجموعه برخورداری از انواع عناصر سازنده موسیقی شعر از قبیل وزن عروضی (اعم از قالب های نو و کلاسیک ) ، قافیه ، ردیف ، موسیقی معنوی و ... است .
انکار
از تمام راز و رمزهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده میان تهی
چیز دیگری سرم نمی شود
من سرم نمی شود
ولی...
راستی
دلم
که می شود !

همی آید از پهلویم بوی تیغ...
داستان اسکندر و رزم او با دارا ( داریوش سوم ) را دو تن از بزرگ ترین سخن پردازان و منظومه سرایان تاریخ ادب فارسی ، حکیم فردوسی و حکیم نظامی به نظم کشیده اند . با وجود آنکه هر دو شاعر در پرداختن به این داستان از منابع موجود پیش از خود از قبیل خدای نامه ها و روایات پهلوی و همچنین به گفته نظامی « تاریخ های یهودی و نصرانی و پهلوی* » خبر داشته اند و از آنها بهره گرفته اند ، با این حال ذهنیت و روایت این دو شاعراز این داستان تا حدی متفاوت از دیگری است .
در « اسکندر نامه » نظامی اسکندر فاتح ربع مسکون و بر کشنده سد یأجوج و مأجوج ، مروج دین حنیف ،آورنده حجاب و کسی است که قدم در آب حیات می نهد و در انتها به مقام شامخ پیامبری می رسد . در شاهنامه اما اسکندر شاهزاده ای ایرانی تبار و از نزاد کیان و نیکو سرشت معرفی شده است . و این بر خلاف برخی روایات پهلوی است که از اسکندر همواره با لقب « گجسته » ( ملعون ) یاد کرده اند . در این مورد استاد ذبیح الله صفا معتقد است چون در شاهنامه ابو منصوری ( از منابع فردوسی در نظم شاهنامه )از داستان اسکندر سخنی به میان نیامده ، فردوسی برای پر کردن این خلأ از داستان مشهوری که در آن زمان درباره اسکندر رواج داشته تبعیت کرده است ، اما در خارج از این داستان هر جا که نام اسکندر آمده به بدی از او یاد کرده است .**
![]()
از منظر فنی و از باب نقد ادبی برخی مانند استاد وحید دستگردی ـ مصحح توانای آثار نظامی ـ اسکندر نامه نظامی را برتر و والا تر از شاهنامه فردوسی دانسته و بعنوان شاهد مدعا صحنه مرگ دارا و آمدن اسکندر بر بالین او را مثال زده است . اگر از منظر زیبایی شناسی به مقایسه توصیف دو شاعر از این صحنه بپردازیم ، به گمان بنده نیز کلام نظامی در این مورد خاص بسیار مؤثر ، صمیمی و گیرا است در حالی که فردوسی در ترسیم این موقعیت مقداری بی تفاوت و شتاب زده عمل کرده است . شاید یکی از دلایل این امر بنا بر سخن استاد صفا و مرحوم پژمان بختیاری مسأله اکراه و اجبار فردوسی در نظم این داستان و رعایت امانت و پایبندی به مأخذ داستان باشد . درست است که فردوسی بیش از هر چیز شاعر رزم و حماسه است ، اما از حیث دارا بودن قدرت عاطفه و روحیه غنایی نیز یکی از بی نظیر ترین شاعران است . شاهد این مدعا کلام گیرا و پر شور او در توصیف صحنه های مرگ پهلوانان بزرگی چون سهراب ، سیاوش ، اسفندیار و رستم است . همچنین شادی و طربناکی کلام او در وصف بزم ها و مجالس می گساری شاهان و پهلوانانی چون کاووس ، کی خسرو و رستم و گیو و بیژن مثال زدنی است .
در مورد صحنه مرگ دارا به گمانم حق با استاد دستگردی است . لطف سخن و قدرت تأثیر بیان نظامی در اینجا بسی بیشتر از فردوسی است . ـ هر چند تعصب ملی و روح ایرانگرایی مجال همدلی و همراهی ما را با اسکندر نظامی نمی دهد ـ اما سخنان آتشین نظامی از زبان دارا در لحظه مرگ و خطاب به اسکندر ، خواننده را چنان در خود می کشد که گویی این فردوسی است که در سوک پهلوانانش محبوبش اینگونه رنجیده خاطر و اندوهگنانه ناله سر می دهد .

فردوسی این صحنه را با تکیه بر نصایح دارا و وصیت آخرین او به اسکندر اینگونه به نظم کشیده :
سکندر زاسب اندر آمد چو باد/ سر مرد خسته به ران بر نهاد
نگه کرد تا خسته گوینده هست ؟ / بمالید بر چهر او هر دو دست
ز سر بر گرفت افسر خسرویش / گشاد از بر آن جوشن پهلویش
ز دیده ببارید بر وی سرشک/ تن خسته را دور دید از پزشک
بدو گفت کاین بر تو آسان شود / دل بد سگالت هراسان شود
تو بر خیز و در مهد زرین نشین/ وگر هست نیروت بر زین نشین
...چو بشنید دارا به آواز گفت / که همواره با تو خرد باد جفت
برآنم که از پاک دادار خویش / بیابی تو پاداش گفتار خویش
براینست فرجام چرخ بلند / خرامش همه رنج و سودش گزند
بمردی نگر تا نگویی که من / فزونم از این نامدار انجمن
بد و نیک هر دو ز یزدان شناس / وز او دار تا زنده باشی سپاس
نمودار گفتار من، من بسم /بدین داستان عبرت هر کسم
(شاهنامه )
در این قطعه دارا در جایگاه پیری فرزانه به نصیحت و اندرز اسکندر پرداخته از از بی وفایی دنیا و عبرت از حوادث روزگار با او سخن در می پیوندد. لحن کلام در اینجا از صمیمیت و تأثیر همیشگی کلام فردوسی خالی است .گویی شاعر برای پایان دادن به داستان تعجیلی بیش از همیشه دارد.به طور کلی در قیاس با بخش اساطیری و حماسی شاهنامه این بخش (بخش تاریخی ) کم فروغ و کسل کننده به نظر می رسد . اندوه و سوکواری اسکندر بر بالین دارا و همچنین وصیت دارا مبنی بر ازدواج اسکندر با دخترش روشنک که در ادامه مکالمه می آید به نوعی یاد آور مرگ اسفندیار و مویه رستم بر او و سپردن بهمن پسر اسفندیار به دست رستم است .البته تنها یادآور این بخش است نه چیز دیگر .

اما روایت نظامی از این قسمت علاوه بر رنگ شدید عاطفی مبین غرور و افتخار دارا در مواجه با دشمن ظفر مند ـ اسکندر ـ است . در اینجا نیز پند و اندر زهای حکیمانه دارا به اسکندر به تفصیل بیان شده است .
چو در موکب قلب دارا رسید / ز موکب روان هیچکس را ندید
تن مرزبان دید در خاک و خون/ کلاه کیانی شده سر نگون
سلیمانی افتاده در پای مور / همان پشه ای کرده بر پیل زور
ببازوی بهمن بر آموده مار / ز رو ئین دز افتاده اسفندیار
بهار فریدون و گلزار جم / بباد خزان گشته تاراج غم
نسب نامه دولت کیقَباد / ورق بر ورق هر کجا برده باد
سکندر فرود آمد از پشت بور / در آمد ببالین آن پیل زور
ببالینگه خسته آمد فراز / ز درع کیانی گره کرد باز
سر خسته را بر سر ران نهاد / شب تیره بر روز رخشان نهاد
فرو بسته چشم آن تن خوابناک/ بدو گفت برخیز از این خون و خاک
رها کن که در من رهایی نماند / چراغ مرا روشنایی نماند
سپهرم بدانگونه پهلو درید / که شد در جگر پهلویم ناپدید
تو ای پهلوان کامدی سوی من / نگهدار پهلو ز پهلوی من
که با آنکه پهلو دریدم چو میغ / همی آید از پهلویم بوی تیغ
سر سروران را رها کن زدست/ تو مشکن که ما را جهان خود شکست
چه دستی که بر ما درازی کنی / بتاج کیان دست یازی کنی
نگهدار دستت که داراست این / نه پنهان چو روز آشکاراست این
رها کن که خواب خوشم می برد / زمین آب و چرخ آتشم می برد
زمان من اینک رسد بیگمان / رهاکن به خواب خوشم یک زمان
اگر تاج خواهی ربود از سرم / یکی لحظه بگذار تا بگذرم ...
( اسکندر نامه )
پی نوشت ها :
* زهر نسخه بر داشتم مایه ها / برو بستم از نظم پیرایه ها
زیادت ز تاریخ های نوی / یهودی و نصرانی و پهلوی
گزیدم ز هر نامه ای نغز او / ز هر پوست برداشتم مغز او
**صفا ، ذبیح الله ، حماسه سرایی در ایران ، نشر فردوسی ، چاپ ششم ۱۳۷۴ ، ص ۲۱۰
فردوسی ، شاهنامه ،جلد سوم (نسخه امیر بهادر ) ، انتشارات جاویدان ، چاپ هفتم
نظامی ، اسکندر نامه ، تصحیح پژمان بختیاری ، انتشارات پگاه ، ۱۳۷۰
مردی ز شهر هرگزم، از روزگار هیچ / جان از نتاج هرگز و تن از تبار هیچ
از شهر بی کرانه هرگز رسیده ام / تا رخت خویش باز کنم در دیار هیچ
دیوانه خردور و فرزانه جهول / عقل آفرین دشت جنون هوشیار هیچ ...

بیش از سه دهه از روزگاری که «مسافر شهر بی کرانه هرگز » رخت خویش را در « دیار هیچ » گشوده است می گذرد . وامروز که در پشت سر خود گذشت روزگار را می نگرد جز « تیره روزی » و « تیرگی چشم » بهره ای از روزگار در کف نمی یابد . استاد مظاهر مصفا نامی آشنا در عرصه تحقیق و پژوهشهای ادبی و آکادمیک است .برای نسل جوانان دیروز البته او شاعری فحل و نامدار نیز به شمار می آید.هر چند شاعری پیشه و حرفه اصلی او محسوب نمی شود و همچون استاد یگانه اش مرحوم بدیع الزمان فروزانفر اشتغال به امر تحقیق و پژوهش را بر شهره شدن به شاعری ترجیح داده است .
استاد مصفا در شعر به اسلوب سنتی گرایش داشته خصوصا در قالب قصیده که از کهن ترین فرم های شعرکلاسیک فارسی به حساب می آید توانایی و مهارت کم نظیری دارد مرحوم غلامحسین یوسفی در کتاب ارزشمند و کم نظیر چشمه روشن در این باره نوشته اند : « ایشان به برکت قریحه روشن و طبع خدادادو بر اثر تتبع در آثار ادب فارسی خاصه شعر و قصیده می تواند مضامین گوناگون را در قصیده های استوار بپرورد و احساسات و اندیشه های خویش را به زبانی فصیح و رسا که آب و رنگی از اصالت دیرینه دارد بیان کند .»
تا کنون چند مجموعه شعر از ایشان چاپ شده است از جمله : ده فرياد ، سپيد نامه ، سى پاره ، سى سخن ، توفان خشم و... که البته اغلب نایاب هستند . در اشعار استاد مصفا معمولا نوعی نوستالوژی ، اندوه و دل آزردگی به چشم می خورد .شکوه و شکایتی از سر اعتراض و ناخشنودی از گردش روزگار و نامرادی و تیره بختی خردمندان و صاحب نظران که گاه به نوعی یادآور اندیشه های خیامی است.شعری که در اینجا از ایشان می آورم قصیده ای است با عنوان « چشم » که تاریخ سرودن آن دی ماه 1373 است .وگمان نمی کنم تا کنون در جایی چاپ شده باشد .
این شعر را من نخستین بار از زبان خود استاد در یکی از کلاس های ایشان در دانشگاه تهران شنیده ام و همان زمان یک نسخه دستنویس از این قصیده زیبا را از ایشان به رسم یادگار گرفته ام که آن را در اینجا می آورم . در این شعر پر احساس نیز که حسب حال گونه و به طریق بث الشکوی سروده شده است ، هم فخامت و استواری زبان سبک خراسانی را میتوان دید و هم جذبه و قدرت تاثیر سبک عراقی را .این شعر مونولوگ شاعر با خویشتن است که در نماد چشم ظاهر شده و مورد خطاب و عتاب شاعر قرار گرفته است .شاعر در این شعر از گذشت عمر وناتوانی و همچنین دون پروری وسفله نوازی دوران شکوه و شکایت سرداده چشم خویش را که راهبر و دلیل او در طی مسیر پر ملال عمر بوده سرزنش و ملامت می کند . سادگی و صمیمیت این شعر و همچنین موضوع و تم های پراکنده درآن همه و همه یاد آور اندوه و حسرت آدم الشعراء- رودکی سمرقندی - از گذشت عمر و پیری و ناتوانی خود در قصیده شکوهمند پیری و یاد جوانی است . آشنایی و تسلط استاد بر ادب و فرهنگ گذشته ایران زمین و تعلق خاطر ایشان به تاریخ باستان و اساطیر هم در زبان وهم در بیان به شکل تلمیحات اساطیری و تاریخی نمایان است . قدرت تخیل ، مهارت زبانی ، پشتوانه فرهنگی و عاطفه انسانی و پر شور استاد این قصیده ودیگر اشعار درخشان ایشان را در زمره آثار ماندگار ادب فارسی هم ردیف استادان سلف و نامداران این عرصه قرار می دهد.
چشم
دیدی به روزگار غم روزگار چشم
دیدی چگونه بود خزان و بهار چشم
ناخن کشید در تو و شد ناخنه پدید
بی ناخن زمانه ناخن گذار چشم
دیدی چه کرد با تو زمانه به سال و ماه
دیدی چه کرد با من لیل و نهار چشم
چون مار پیسه گشت جهان گرد خویش و من
هر دم گزیده گشتم از این پیسه مار چشم
دیری است خیره ماندی در آن غبار دور
چندان که تیره گشتی از آن غبار چشم
گفتی کزان غبار سواری برون جهد
نزدیک شد غبار و نیامد سوار چشم
زاری ز حد گذشت و نزاری به حد رسید
چه دیدی از گریستن زار زار چشم
عمری نظر به راه شب و روز دوختی
دیدی چه حاصل از این انتظار چشم
دانی چه سود بود حاصل یک عمر انتظار
من تیره روز ماندم و ماندی تو تار چشم
مارا ز پا فکندی و رفتی تو خود زدست
ما را نزار کردی و گشتی نزار چشم

ادامه مطلب


