زیر سرپنجه ی گرگیم و جگرها خون است
ای شبان دل ماناله ی نای تو کجاست ؟
« سایه »
نشسته ای و با خودت خلوت کرده ای که مثلا با موسیقی خودت را آرام کنی و غصه هایت را برای لحظه ای به باد فراموشی بسپاری که یکباره آوازی عجیب که انگار زخمی قدیمی را در خود فریاد می کشد برایت می خواند : به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست / زچشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟ خوب که دقت می کنی می فهمی کلام همان کلام استوار ودردمندانه ی سایه است و صدا هم همان صدای آشنای همیشگی شجریان ؛ اما نه آن سایه ی سرخوش « ای عاشقان ای عاشقان پیمانه ها پرخون کنید » ونه آن سیاوش شوخ و شنگی که می خواند :« چنان مستم چنان مستم من امشب ...» .که کلام از حسرتی و اندوهی و افسوسی حکایت داشت که انگار سالهاست در کنج دل شاعران عاشق این مملکت خانه کرده و بیان آوازی آن نیز حکایت از ضجه ای و مویه ای که هر انسان حرمان کشیده ی ناامید و گرفتار سیلاب حوادث سر می دهد.
اینها البته برای ما که آشنا با این عوالم هستیم و هرروز میزبان اندوهی که به قول سهراب «از پس کوه » می آید وتا مدتها خانه ی دل و دیده مان را به آشوب می کشد دور از انتظار نیست. به قول همین سایه ی عزیز «گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز / که هست در پی شام سیاه صبح سپید »
برای من که ادبیات و شعر فارسی دل مشغولی هرروزه است , این روزها کلام بزرگی چون ابتهاج حتی , بدون حنجره ی استاد شجریان و گاه ساز لطفی – همان که خود او نیز سرود : «شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت » چندان عقده گشا نیست . اما یک گِل نم دیده به بارانکی نم نم هم فرو می ریزد واین حکایت دل ماست و صدای شجریان که گاه نرم و نوازشگر چون نم نم باران صبحگاهی است و گاه ویرانگر چون طوفان شبانگاهی .
استاد شفیعی کدکنی در مورد ملک الشعرای بزرگ معاصر, مرحوم بهار-سراینده ی مرغ سحر - معتقد است که آزادی و وطن دو نهنگ بزرگ دریای شعر اویند . و در مورد استاد شجریان هم باید گفت « آزادی و میهن » به اضافه ی «عشق » اصلی ترین دغدغه های آوازهایی است که او با حنجره ی داوودی خود خوانده است شجریان هم از عشق خوانده است و هم از آزادی . او عشق و آزادی را دو مروارید گرانبهایی می داند که در اقیانوس بزرگ ادب فارسی می توان صید کرد. عشق را از شعر وادبیات کهن عرفانی و آزادی را از شعر جوان معاصر فارسی می توان برداشت کرد. او هنر و تکنیک خود را در خدمت بیان این دو ایده ی اصلی قرار داده است چرا که عاشقانه به میهن خود عشق می ورزد و مانند مبارزی خستگی ناپذیر برای آزادی می خواند.
لازم نیست استاد را در جمع معترضین و یا در تظاهرات خیابانی ببینی تا بفهمی که او چگونه می اندیشد .حتما نباید آثار این چند ساله ی استاد را شنیده باشی تا به محتوای هنر او پی ببری .شجریان از روزی که سیاوش بود و در رادیو برنامه ی گل ها اجرا می کرد تا زمانی که در زیر زمین ها ی کم نوربا دیگر هنرمندان مردمی « همراه شو عزیز » را چاووشی می کرد همواره بی هیچ چشمداشت ستایشی اصالت هنر خود را به رخ می کشید و اندیشه ی پویا و مرام مردمی خود را فریاد می زد .
چه کسی جز شجریان می تواند با هنر خود اینچنین مفاهیم سنگین شعر کلاسیک را برای توده مردم آشنا و مأنوس جلوه دهد که حتی عامی مردی ساده دل وقتی کلام جاودانه ی خواجه را از حنجره استاد می شنود که : « شهر یاران بود و جای مهربانان این دیار/ مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد ؟ » سری تکان می دهد و از سر حسرت آهی می کشد و شاید با یاد جوانی بر باد رفته و یاران از یاد رفته و هزار شاید و ای کاش دیگر با نم اشکی قلب خود را تسکین می دهد. یا هنگامی که می خواند « طفیل هستی عشقند آدمی و پری / ارادتی بنما تا سعادتی ببری »که می داند که چند هزار نفر به سادگی و راحتی و در عین حال زیبایی هرچه تمامتر در معرض خطاب کلان ترین اندیشه و عصاره ی تفکر عارفان بزرگ این دیار قرار می گیرند و چه ساده با این کلام همدلی و همزبانی می کنند.
کیست که نداند پای شعر معاصر را استاد شجریان به موسیقی باز کرد و آن میهمان ناخوانده را اکنون همسایه ی دیوار به دیوار شهر موسیقی اصیل کرد .اگر امروزه شعر امثال ابتهاج , مشیری , شفیعی کدکنی و اخوان و حتی شاملو در «ردیف » شعر حافظ و سعدی خوانده می شود و قبول عام می یابد از نبوغ و جسارت امثال شجریان و لطفی و علیزاده و مشکاتیان و ناظری است که هنر خود را به روز کرده در خدمت آرمان های ملت خود درآورده اند.
او نیز چون آن همشهری و هم درد خود هیچگاه هنرش را به زر وزور و تزویر نفروخت و جز برای دل مردم میهنش آواز نخواند .و« هر کجا نامه ی عشق است نشان او نیز هست .» بی خود نیست که در پایان هر کنسرتی مرغ سحر ترجیع بند همیشگی اجراهای استاد است و ایشان برای خواست تاریخی این مردم حسرت زده با تمام توان خود آن را اجرا می کند .
کافی است یک بار دیگر چند دقیقه پایانی کنسرت همنوا با بم استاد را ببینید و بشنوید؛ آنجا که جمعیت مشتاق هیجان زده و یک صدا مرغ سحر را از استاد می خواهند و او متواضعانه گردن می نهد و چه پر شور است وقتی که آواز او بر بال مرغ جان اوج می گیرد : « ظلم ظالم / جور صیاد / آشیانم داده برباد /ای خدا / ای فلک / ای طبیعت / شام تاریک ما را سحر کن . ..» بشنوید همسرایی مردم بغض کرده را که چگونه در صدای او امید بر باد رفته ی خود و نیاکانشان را از انقلاب مشروطه تا کنون می جویند. و چه حقیرند آنانی که این بغض ها را نادیده می گیرند واین آرمان ها را برباد رفته تلقی می کنند و سرشت شیطانی خود را با انکار حقایق وتهمت و افترا به مردم وهنرمندان مردمی آشکار می کنند .
البته هر آوازه خوانی می تواند ادعا کند که او هم می خواند و می تواند اما عاقلان دانند که هزار نکته ی باریکتر زمو اینجاست و بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی / مقبول طبع مردم صاحب نظر شود . و این توفیق فعلا در عالم موسیقی و هنر آواز چه بپسندیم و چه نپسندیم در انحصار خسرو آواز ایران – شجریان – است و بس .
اپیدمی ریا و تظاهر در سینمای ما
چند روز پیش فیلم دل شکسته را می دیدم فیلمی که بر خلاف ظاهر شیک و خوش بر و رویش و علیرغم بهره گرفتن از بازیگران حرفه ای و کاربلد سینمای ایران , دارای محتوایی بسیار نازل , سطحی , کلیشه ای و حتی تا حدودی مشمئز کننده است . با این همه باز برای یک بار دیدن فیلم بدی نیست . به این معنی که با وجود تمام ضعف های داستان و سطحی بودن محتوا باز روایت گر یک حقیقت است . حقیقتی به نام جامعه معاصر ایرانی . جامعه ای بیمار , شلخته , بی هویت و در عین حال سخت متظاهر , خود شیفته, منفعت طلب و سطحی نگر .مسلم است که بازگویی زشتی ها و نقص های یک جامعه به قصد نقد و تصحیح اشتباهات در عین اینکه مشمئز کننده و نفرت انگیز به نظر می رسد اماضروری و لازم است .اما مشکل از جایی آغاز می شود که کسی بخواهد این قیافه کریه و زشت را با انواع لوازم آرایش زیبا و خواستنی جلوه دهد . عین همان پیرزن جادویی که در خوان چهارم خود را به رستم عرضه می کند یا مثل خیلی چیز های زشت دیگری که ظاهرا زیبا وپسندیده معرفی می شوند .

داستان فیلم درباره دو دانشجویی است که ظاهراً هر کدام متعلق به یک دنیای معرفتی و فرهنگی جداگانه ای هستند . یکی متعلق به تیپ جوانان مذهبی وبسیار معتقد به همین نظام ارزشی رسمی موجود با همه ادا و اطوار به خصوص و آشنا و تا حدی کلیشه ای آن و دیگری دختری نازپرورده , پررو, لوس واز خود راضی و متعلق به خانواده بزرگ مرفهان بی درد. کسی که این بی دردی در رفتار سبک سرانه و بی قید و بندش نمایان می شود. تا اینجا ی مسئله که بد نیست اما در ادامه نویسنده داستان این دو جوان متظاهر و دو تیپ مضحک را در تضادی مضحک تر و جنگ و گریزی ظاهرا اعتقادی اما در واقع زرگری می اندازد. لابد دو گوش بزرگ روی سر بیننده هایش فرض کرده و گرنه هیچ وقت حاضر نمی شد این گونه سطحی و آبکی به مسئله اختلاف طبقاتی چه در شکل زندگی و چه در محتوای آن بپردازد.تکه کلام های نخ نما شده و کلیشه ای قشر بچه مذهبی های سوسول تازه سر از تخم درآورده و یقه بسته ای از نوع ؛ سید و حاجی و سلام علیکم و رحمه الله و... وخواهر و برادر و یا حسین و یا زهرا گفتن های نابجا و بی مورد وتسبیح چرخاندن هایی که هر کدام به طرز بسیار اغراق آمیزی توی چشم بیننده می زند از یک طرف و قرو اداهای بچه پولدارهای تیتیش مامانی سانتی مانتالی که بلاهت از سرورویشان می بارد و انگار توی این دنیا کاری غیر از خور و خواب و خشم و شهوت بلد نیستند از طرف دیگر , آنچنان کلیشه ای و تصنعی از این آدم ها سرمی زند که حوصله هر مخاطب بیکار و سفیهی را هم سر می برد چه رسد به بیننده ی اشنا به این مسائل .
شخصیت های این فیلم هر کدام در نوع خود کلکسیونی از ادا و اطوارهای بیجا و اعصاب خورد کنی هستند که عرض کردم . از دختر و پسرهای دیگر این کلاس که همگی در همین دو دسته خوب و بد و سیاه و سفید قرار دارند تا استاد ظاهرا مشنگ الکی خوشی که از قضا عارفی است تمام عیار و پیر و مرشدی است جهان دیده و جبهه رفته وداغ شهادت بردل مانده تا مادر شاعر مسلکی سلوک کرده و سوخته جانی که در مدرسه عشق و عرفان بازنشسته شده و به فرزند خام خود مثل نگاه کردن عاقل اندر سفیه مینگردو یا پدر خر پول دخترک سبک سر قصه ما که انگار در عالم هپروت سیر میکند و هیچ نسبتی با جامعه ی اطرافش نداردو مثل فرانسوی های لارج آداب دان واتو کشیده مدام لبخند می زند و تکه های با مزه می پراند. دوستان این دو شخصیت هم مثل خودشان هستند طایفه ی این یکی پر است از جبهه رفته های خون دل خورده ای که به زور کاسه ی زهر را به خوردشان داده اند وحالا گوشه ی عزلت گزیده اند و با شعر و آواز و گل وبلبل خودشان را سرگرم کرده اندودنیای دنی را به فرومایگان سپرده اند و سرداران بی یال و یراق کنج انزوا و خلوت انس هستند و با خاطرات خودشان زندگی می کنند .یا جانبازان در جوار مرگی که منتظر جامی از شربت شهادتند.و زن وبچه را به امان خدا و زنان ایثارگر راهب مسلک خود رها کرده اند .و قبیله ی این دیگری هم بروبچزالکی خوشی که مدام در جمع های مختلط باهمدیگر دل می هند وکیلویی قلوه دریافت می کنند.و لابد آتش تهیه دوزخ الهی اند.

تا اینجای داستان البته مقدمه چینی هوشمندانه ! و فضاسازی زیرکانه آقای کارگردان و قصه نویس بود تا به نوعی این دو موجود ناقص الخلقه یا بهتر بگوییم این دو تیپ فکری متضاد را سر راه هم قرار دهد و با در آمیختن فیلم های هندی-جنگی سینمای معناگرای معاصروداستان های پرآب چشم و عبرت انگیز عاشقانه و عارفانه ای چون لیلی و مجنون ناکام وشیخ صنعان پاکبازو فضای معنوی جبهه و جنگ که اتفاقا سر از تکیه و سینه زنی و نوحه خوانی با شعر مرحوم حسن حسینی در می آورد به اندازه کافی بیننده را بگریاند و بعد هم احتمالا التماس دعا و...البته عاقبت ماجرا که از همان اول معلوم بودبالاخره این پسر سربه زیر محجوب نماز خوان دائم الصوم مثل شیخ صنعان دل در گرو این دختر ترسا می دهد وبه تدریج او را به وسیله عشق پاک خود به آئین ایمان و معنویت هدایت می کند و در هیئت عزاداران سیدالشهداء که همه اعوان و انصار و برادران و خواهران در آن حضور دارند پیاده به خاکبوس آن درگاه می کشاند.
آنچه در این فیلم خیلی معنا گرا و آسمانی به شدت خودش را به رخ بیننده ی فریب خورده ی هالو فرض شده می کشاند دم خروس تظاهر و ریایی است که امروزه بوی گند آن تمام مملکت اسلامی ما را فراگرفته است .تصویر جامعه ای که هیچ چیز آن سر جای خودش نیست . شما نمی توانی رفتارو کردار افراد را با توجه به طبقه و تیپ اجتماعیشان توجیه کنی و اصلا این دو با هم هیچ نسبت آشنا و مألوفی ندارند. در چنین جامعه ای استاد دانشگاهش از جبهه نبرد حق علیه باطل دکترا گرفته است و به جای پرداختن به کارهای علمی و سمینارها و همایش های تخصصی در مسجد و تکیه ی محل با بقال سرکوچه یا دانشجوی بسیجی اش مشغول سینه زنی است , مرفه بی دردی که پنجاه سال از عمرش را لائیک زندگی کرده و نام امام حسین را فقط روی دیوارها ی شهر اتفاقی دیده , با شنیدن صدای عزاداران آقا دچار تحول عمیق روحی می شود ومانند بشر حافی پا برهنه به هیئت عزاداری می شتابد و از جوان بسیجی کذایی برای دخترش خواستگاری می کند.سرداران بازمانده از زمان جنگ هم هرکدام نیمچه عارفی شده به باغبانی و آبیاری فضای سبز می پردازند. دراین جامعه ی شلخته ی بی شکل و صورت واقعا موقعیت و موضع افراد معلوم نیست . به آنچه می بینی نمی توانی اعتماد کنی چون معمولا خلافش ثابت می شود . سینمای ایده آل چنین جامعه ای هم ظاهرا همین نوع سینما است . سینمایی که پرفروش ترین فیلمش "اخراجی ها " است که خودمضحکه ای عامه پسند از نوع سینمای آبگوشتی و فیلم فارسی است .گویی سه دهه تلاش جانفرسای هنرمندان متعهد و معرفت اندیش این مملکت در یک لحظه با باد فنا رفته است وسینمای ما بازگشت به عقبی وحشتناک را تجربه می کند. انگار همه دچار یک استحاله شده اند .هیچ چیز سر جای خودش نیست و مهمتر اینکه کسی دیگر خودش نیست . به قول پدر دختره در همین فیلم ( مرحوم خسرو شکیبایی ) :" قبلا به این یقه ها می گفتند یقه آخوندی . اما امروز می گن یقه دیپلماتی . حالا معلوم نیست آخوندای ما دیپلمات شدن یا دیپلمات های ما آخوند . "
ضمن تبریک صمیمانه نوروز باستانی به کلیه بازدید کنندگان محترم شعر زیبای " نوروزنامه " را از دکتر شفیعی کدکنی به شما تقدیم می کنم .

نوروز نامه
کنار سبو سبزهی عید و سینهای دیگر
چه می شد گرت بود سین سرودی
که هفتاد سین گر تو را هست و آن نه
همان هیمهی خشک پاری که بودی
کنار سبو سبزی عید و سین های دیگر
بدین عذر لنگت چه کوشی که گویی
" سرود من اینجا ،
" نسیمی است ، که از بند رختی ، گذر می کند روی بامی
"و می داند آنجا
"درآن جامه ها هیچ جان و دلی نیست
" که از نام و پیغام او شاد گردند " و
آهسته مویی :
"چه شعر و سرودی ؟ چه گفت و شنودی ؟
" در آن سوی این هستی هیمه وار تو ، گیتی
برآیین آیینه وارش سرودهست و بر نغمهی خود فزودهست
چه هوهوی باران چه هیهای رودی.
ولی تو، همانی که پارینه بودی
نه شعری شکفتت
نه بر منظری تازه چشمی گشودی.
در این آبی آبی آفتابی
کنار سبو سبزهی عید و سین های دیگر
چه می شد گرت بود سین سرودی ؟
دکتر شفیعی کدکنی
/*]]-->تک بیت های برگزیده از صائب تبریزی
عیش های رفته
لذت نمانده است در آینده حیات
از عیش های رفته دلی شاد می کنیم
افسوس بر زندگان
پیش از این بر رفتگان افسوس می خوردند خلق
می خورند افسوس در ایام ما بر ماندگان
روی مردم دنیا
مرا ز روز قیامت غمی که هست این است
که روی مردم دنیا دوباره
باید دید
بیاد مجنون
روزگاریست نرفتیم به صحرای جنون
یاد
مجنون که عجب سلسله جنبانی بود
زندگی برای دیگران
این قدر کز تو دلی چند بود شاد بس است
زندگانی
به مراد همه کس
نتوان کرد
مرده پرستی
آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمع
کاش در
زندگی از خاک مرا
بر می داشت
وقت کشی
ا ی که می پرسی ز صحبت ها گریزانی چرا
در بساطم
وقت ضایع کردنی
کم مانده است
مبارزه منفی
در کارخانه ای که ندانند قدر کار
از
کار هر که دست
کشد کاردانتر است
عیار دوستی
معیار دوستان دغل روز حاجت است
قرضی به رسم تجربه از
دوستان طلب
فاصله بیت
ما از تو جدائیم به صورت نه به معنی
چون فاصله ی بیت بود فاصله ی ما

ده دقیقه
سکوت به احترام دوستان و نیاکانم
غش و غش
گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها
دوست خوب
من
وقتی
مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود به زیر گل خواهد برد
ما باید
مادرانمان را دوست بداریم
وقتی اخم
می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند
ما باید
بدویم
دستشان را
بگیریم
تا مباد
خدای ناکرده تب کرده باشند
ما باید
پدرانمان را دوست بداریم
برایشان
دمپایی مرغوب بخریم
و وقتی
دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند
برایشان
یک استکان چای بریزیم
پدران
پدران
پدرانمان را ما باید دوست بداریم .
حسین پناهی
... و پناهی مرد .

خبر کوتاه بود و جانکاه . اما قاطع بود چون مرگ .این را از تیتر روزنامه های آن صبح خوانده بودم .اما مگر می شد باورش کرد ؟ ولی او مرده بود و سه روز قبل با آن وضعیت اسفناک .همچنانکه گیج و مبهوت ادامه خبر را می خواندم همه انچه از پناهی در ذهنم انبار شده بود ولوله ای درسرم بر پا کرده بود .
با او از کودکی آشنا شدم . از همان نخستین باری که چهره معصوم و کودکانه اش را در صفحه تلویزیون دیده بودم ، با لحن کودکانه و خیال برانگیزش مانوس شدم .هر چند آن روزها از تجربه های هنری و شاعرانه چیزی نمی دانستم و الان هم چندان پیشرفتی نکرده ام ـ اما از همان روزها حس می کردم که او هنرمند متفاوتی است .سبک بازی و صمیمیتش در مهاجران بسیار به دلم نشست . از آن روز ها همگام با گسترش تجربه های هنری او ، من نیز گاه و بیگاه خود را شریک آن تجربه ها حس می کردم .
البته همشهری بودن نیز خود باعث همدلی و همزبانی بیشتر با او می شد . شاید بتوان گفت حسین بازیگر به معنی مصطلح و دقیق کلمه نبود چون او کمتر چیزی را بازی می کرد .دنیای هنری او از زندگی واقعی اش جدا نبود .او چیزی را بازی نمی کرد .او خودش بود .آنچه بر پرده و یا صفحه تلویزیون از او می دیدی تصویر آرمانی دنیایی بود که او همواره در پی آن بود . دنیای گم شده کودکی .دنیایی آنسوی نا ممکن ها .در چشمانش که تنها یادگار دوران کودکی اش بود برق نگاه نافذ یک کودک بزرگسال را می دیدی که همچنان کنجکاو و مشتاق به همه چیز های اطرافش نگاه می کرد ، سراسیمه بود و مضطرب .
عاقبت هم نتوانست با دنیای پرزرق و برق شهر ،که پلکان تر قی اش بود کنار بیاید .خصوصا نا راستی ها و نا رفیقی های مرسوم و باند بازی های مشتی هنرمند گیشه باز و نان به نرخ روز خوری که نمی توانستند چیزی بجز نیشخند تمسخر نثار حسین و کار هایش بکنند .
بعد ها پناهی شاعر را هم شناختم و چه کشف لذت بخشی بود روزی که برای اولین بار مجموعه "من ونازی" او را یافتم . با اشتیاق و ولع همه کتاب را ظرف چند ساعت بلعیدم . کتابی که برگ برگ آن خبر از یک ذهن آشوب زده و حسرت کشیده داشت .هر کلمه و سطر آن مانند صاعقه از "برقگیر اعصابم "می گذشت .اشعارش فرم متعارفی نداشت ، سبک خاصی را دنبال نمی کرد در پی ساختن زبان ویژه ای هم نبود ، اما آشکارا شعر بودند .آدم را شدیدا به خود مشغول می کردند .ذهنت را بر می آشفتند ، آرامش می دادند ، هیجان را ارزانیت می کردند و مگر شعر قرار است با آدم چکار کند ...؟
برای اولین و آخرین بار اورا در بهار همان سال سیاه دیدم . سه ماه قبل از آن واقعه .... به خواهش بچه های هم استانیش در نمایشگاه فرهنگ استان ها در کوی دانشگاه تهران حاضر شده بود . و چه اشتیاقی داشت .مثل بچه ها ذوق زده شده بود .از اینکه می دید دانشجویان همشهر ی اش چقدر مجدانه در پی ریشه یابی دلایل محرومیت استانشان هستند . فعال و سر زنده اند . و مهمتر از همه پرسشگر و طلبکارند . یک ربعی با همان لحن و لهجه شیرین کودکی بزرگسال د، خردمندانه سخن گفت .مسائل اجتماعی را خیلی خوب تحلیل کرد . از گذشته گفت .اینکه چه بودیم و از حال که چه هستیم .
ما را باش که می خواستیم برای شماره بعدی مجله مان¤ مصاحبه مفصلی با او انجام دهیم و به اصطلاح ویژه نامه ای در نقد و معرفی آثارش منتشر کنیم .اما چه دیر به این فکر افتادیم . منتشر کردیم اما بدون مصاحبه ای که قرار شد بعدا انجام شود و هرگز عملی نشد .
روزنامه را کناری گذاشتم و به عکس او بر دیوار روبرویم خیره شدم ...
من حسینم ... پناهیم .
خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ...
وقتیم نبودم ، مال شما .
اگه دوست داری با من ببین
یا بذار باهات ببینم
با من بگو ، یا بذار با تو بگم
سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ...
* محله " گام اول " ویژه دانشجویان استان کهگیلویه و بویر احمد در دانشگاه تهران .
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی

اختلاف اهل ظاهر و اهل باطن نه تنها نزاع نمایندگان دوطیف فکری ، که رویارویی تمام تاریخ اندیشه درکشور ما بوده است .در ماجرای به دار کشیدن حلاج در تذکرةالأولیاء عطار امتناع شبلی عارف از صدور فتوای قتل حلاج و تسلیم وهمراهی او آنگاه که لباس اهل مدرسه برتن می کند حکایت روشنی است از اختلاف نگرش فقیهانه که حکم بر حسب ظاهر میکنند و عارفانی که ظاهر افراد را حجاب حقیقت حال آنان می دانند .
همین اختلاف نظرگاه است که فرقه فقها را به قشری مسلکی ، قانون اندیشی ، شریعت شناسی و حکم اندیشی کشانده وجماعت عارفان را باطنی ، ملامتی ، تسامح مدار و تساهل اندیش جلوه داده است . به نسبت دوری یا نزدیکی این دو طایفه از قدرت و حاکمیت سیاسی شرایط متفاوتی برفرهنگ و ادبیات و اجتماع ما حاکم بوده است . اما هر دو در یک چیز اشتراک نظر دارند و آن اهمیت نقش راهبری ولی یا امام یا به اصطلاح عرفا شیخ و قطب و اصیل دانستن شیوه وسلوک معنوی خویش است . هر چند هدایتگری ولی در عرفان فردی و بر حسب ظرفیت معنوی مریدان و سالکان است . در مقابل خواست فقیهان؛ عمل دقیق و موشکافانه ی پیروان به اوامر و نواهی شریعت و قوانینی است که خود بر اساس کتاب و سنت برای جماعت مسلمانان وضع مینماینددر اینجا.امر هدایت موقوف خواست پیروان نیست بلکه آنان مکلف به انجام تکالیف شرعیه ی خود می باشند .
فقیه خود را جانشین بر حق معصوم دانسته به نیابت از امام حکم خود را عین حکم شریعت می پندارد وعاملان به آن احکام را مؤمن واقعی و منکران را گمراه و بیرون از فرقه نجات یافتگان و مستحق عقوبت و سیاست دنیوی و اخروی می داند. هر چند حکومت صوفیان در هیئت صفویه و حکومت فقیهان در کالبد جمهوری اسلامی نمایان شده است اما پیوند و ارتباط این دو نحله فکری در هر دو شکل نظام ولایی به طرق گوناگون همواره حفظ شده است . با این حال در زمانه حاظر تعیین میزان دخالت فقه و عرفان در شئون مختلف زندگی مردم کار آسانی نیست .درست است که حاکمیت فعلی ما فقه محور و فقیه پرور بوده است و اغلب شیعیان صلاح دین و دنیای خود را در تقلید و متابعت فقها می دانند اما در عمل سهم فقه از میراث اخلاقی و ادبی و حتی معنوی موجود بسیار اندک است .حجم انبوه آثار ادبی – اخلاقی ، پند نامه ها ، سیر الملوک ها ، اشعار و امثال ، حکایات منظوم و منثور اخلاقی که همگی از آموزه های عارفان و صوفیان معروف وبه طور کلی میراث عرفانی متأثر شده اند بسی بیشتر از کتب معدود فقیهانی است که خواسته اند بر اساس گرایش علمی خود بنویسند . اغلب این فقها خواسته ونا خواسته یا تحت تأثیر همان آموزه ها ومشی اخلاقی غارفان بودند یا خود صاحب نظر در عرفان نظری یا عملی .آنچه از شیخ بهائی به جا مانده و بیشتر مخاطب عام داشته کشکول شیخ وچند منظومه اخلاقی- عرفانی او ست . از ملا احمد نراقی " معراج السعادة " است که مشحون از لطایف عرفانی وحکایات اخلاقی واشعار شیخ اجل سعدی شیرازی است ، از ملاصدرا است که حکمت متعالیه او وامدار عرفان ایرانی است ، حتی از امام خمینی است که حجم آثار و اشعار عرفانی او از حجم کتب فقهی او بسی بیشتر است . از لطایف تاریخ است که مبدع نظریه ولایت فقیه خود از طرف فقهای دیگر به صوفی مسلکی متهم می شود . کشف الأسرار ، مصباح الهدایة ، تفسیر سوره حمد ، چهل حدیث ، سر الصلوة و آن نامه ها و اشعار عرفانی همه و همه نشان دهنده گرایش قوی امام خمینی به عرفان است .

امروزه می توان رد پای این تأثیرو نفوذ را حتی در آثار سینمایی تولید شده به وسیله هنر مندان و دست پروردگان ایدئولوژی نظام سیاسی موجود نیز شاهد بود . آنچه امروزه از طرف وزارت ارشاد به عنوان سینمای معنا گرا ترویج وتوصیه می شود چیزی نیست جزروایتی تصویری از همان آموزه های عازفان بزرگی که سوانح زندگی وشرح حالات و سخنانشان از ورای فاصله قرن ها همچنان انسان مدرن امروزی را تحت تأثیر جذبه سحر آمیز خود قرار می دهد . آثار سینمایی کارگردانانی مانند داریوش مهرجویی (پری و هامون ) مجید مجیدی (رنگ خداو بچه های آسمان و باران) کمال تبریزی (یک تکه نان ، مارمولک و لیلی با من است ) علی حاتمی(مادر،دلشدگان ، سوته دلان) ابراهیم حاتمی کیا (روبان قرمز ، دیده بان ، مهاجر وبرج مینو ) که اگر تتبع کافی شود فهرستی بیش از این خواهد بود همه و همه نشانگر تأثیر عمیق و دیر پای عرفان در ذهن و زبان و اخلاق ما ایرانی ها ست .
جدید ترین فیلمی که در آن تقابل دو دیدگاه باطن گرایی و قشری مسلکی به وضوح قابل تشخیص است فیلم پر سر و صدای آقای مسعود ده نمکی به نام اخراجی ها است که اتفاقا نه تنها خود را از ذوب شدگان درولایت فقیه میداند بلکه زمانی بخاطر همین فقیهان - که اینک در فیلم خودبر شیوه های تربیتی آنان انتقادات فراوان وارد کرده است - بر سر و روی جوانان و دانشجویان و دگر اندیشان ودر یک کلمه( اخراجی های حکومت ) چماق می کشید وضرب و شتم آنها را از اهم واجبات خود می دانست . او و همفکران او که زمانی وزیر ارشاد دولت قبلی را به جرم روا داشتن تسامح و تساهل در حق همین اخراجی ها مورد شدیدترین حملات لفظی و قلمی وحتی فیزیکی قرار می دادد ، و نا بخشودنی ترین جرم خاتمی و دولت اصلاح طلب او را روا داری و مدارای او با مخالفان و دگر اندیشان می دانست اکنون خود در اخراجی هایش مروج تسامح و تساهل و رسوا کننده قشری مسلکی شریعت فروشان نکته دان می شود . شوخی روزگار را ببین که آن که روزگاری تشویق هنر مندان دگر اندیش ودلجویی از اهل موسیقی و سینما را ترویج اباحه گری ولاابالی گری می دانست و یقه از غیرت شریعت چاک می کرد و حدیث عاشقی را در سینما بی ناموسی مشتی اوباش و ایادی استکبار می پنداشت خود اینک مدعی است که:
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است عاقبت مارا بدان شه رهبر است .
وعاشقی را ولو مجازی کیمیای هستی می خواند . آنکه بزرگترین افتخارراحضور در جبهه جنگ می دانست و بدان جهت از عالم و آدم خود را طلبکار می دید اینک در مقابل فرمانده سختگیر و جزم اندیش فیلمش جانب لاتی را می گیرد که امتیاز را نه در ریش که درریشه آدم ها می داند .این البته اتفاق مبارکی است و باید به فال نیک گرفته شود . حق با شماست آقای ده نمکی ! هنوز هم کیمیای عشق می تواند مس وجود آدم ها را زر کند . اما آیا با خود اندیشیده اید که ما به ازای خارجی آن آمیرزای عارف مسلک طنبور نواز مسجد نشین کفاش و آن روحانی روشن بینی که حال را می دید نه قال را در ساختار اجتماعی - سیاسی جامعه امروز کجاست ؟ تکلیف این اخراجی ها را چه کسی مشخص می کند ؟


