تبليغاتX
از اوراد گل سرخ

برای استاد شفیعی کدکنی و کوچ اجباریش

شاعر شیرین سخنی را می شناختم که سال ها پیش  با خود عهد کرده بود مثل درختی که ریشه های کهن خود را در خاک استوار کرده بود ، تا نفسی در سینه دارد دل از آن خاک نکند و ترک  چمن نکند . او بی آنکه بداند از این چمنزار چه می خواهد و در این خاک پاک چه می کندسال ها سیلی باد و تازیانه ی باران و غرش رعد را به جان خرید و تا نفس داشت ماند واز آنچه می خواست سرود اما دوستانی هم داشت که آنها را بانگ بی تعطیل زاغان و هنگامه ی شوم شغالان به ستوه آورده بود و از دست بیداد زمانه آسمان وطنی را که فقط مرگ را در آن به مساوات تقسیم می کنند برای یافتن آسمان های دیگر ترک گفتند و زان سوی بلاساغون و جابلسا شارسانی فارغ از سرما و گشنامار را جستند 

در این میان شاعری هم بود  که با دیدن کوچ بنفشه های مهاجر ،جوی زمزمه در وجودش می جوشید که : « ای کاش آدمی وطنش را /مثل بنفشه ها /در جعبه های خاک / یک روز می توانست /همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست ./ در روشنای باران و در آفتاب پاک .» این سرود روشن شاید ترجمانی  دیگر بود از حکایت آن گونی که در کویر تفته ی خراسان یا هر کجای دیگر  از بسته بودن پای خویش شکایت داشت و چون آن طوطی مشتاق در قفس می خواند : همه آرزویم اما / چکنم که بسته پایم .

حکایت ریشه و خاک اگر چه حکایت آشنای درختان تناور این سرزمین بلا خیز است اما جور آسمان و ازدحام تبرها که درخت بی بر و با بر در چشمشان تفاوتی ندارد نیز قصه ی همیشگی ماست .  زندگی در این باغ باژ گونه براستی زیستن« در میان زخم و شب وشعله» است .

و دراین عصر زمهریری ظلمت /عصری که شاخ نسترن آنجا / گر بی اجازه برشکفد طرح توطئه است / عصر دروغ های مقدس / عصری که مرغ صاعقه را نیز /داروغه و دروغ درایان / می خواهند / در قفس . » باغ باژگونه تاریخ ما به خنده ی خاکستر و خون شبیه تر است تا جنگل سبز آرزوها . براستی در این شب چراغ مرده ی ملول از هوش افتابی کسی کاری برمی اید ؟از آفتابی که قرار است دردل من و شما بتابد در این زمان زمهریری زمخت چه توقع ؟ نه استاد عزیز ! ان شاعر خسته جان و همشهری نالان شما شاید سال ها پیش از این سرنوشت محتوم ما و شما را می دید که فریاد می زد : که می گوید بمان اینجا / که گویی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور / خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را .»

چقدر این واژه در شعر شما خودنمایی می کند استاد ! شب را می گویم  همان شبی که سالها بود بر آسمان وطن مرده ی ما سایه گسترده بود ویکی یکی ستارگانش فرو مرده بودند و ژرفای آن روز به روز بیشتر می شد .شب هولناکی که در آن گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد .در صحاری شب به نام گل سرخ چه ترانه ها که سرودید استاد و چه سد ها که بستند  در برابر نور ودر برابر آواز ودر برابر شور .  کلمات روشن تان را در جوی سحر و در روشنی باران می شستید ، آذرخشواره ی شعرتان را چون درفش کاویان بر سر می گرفتید تا برای میهنتان شعری بسرائید که مباد فردا کتیبه ای بنویسند با قطره ی مرکب ظلمت و با لهجه ی تاتار شهری که رفت از یاد /شهری که زیر شن ها مدفون شد چون شاعری نداشت . می خواستید کبریتی از پریدن شبتاب وام کنید و از شعله اش چراغ برافروزید که چه! که اینجا « مقصود از کلام /تدبیر حمل شعله ای بود در ظلام ؟  / آه استاد ! دیدی که باز هم / صد گونه گشت و بازی ایام /یک بیضه در کلاهش نشکست . دیدی که شوخ چشمی خزه چگونه رودخانه را فریب داد .«می نماید این که می روم ولی نمی رود .» دیدی که ان دلو پاره چگونه تا لب چاه بالا آمد و باز نگون سار وواژگون شد. دیدی که چگونه هر چه از جگر فریاد برآوردیم که آن مباد این باد ! چگونه طوفان سیاه و بی رحمی دوباره برخاست ؟« ...بادا که جابلقا /با آن طلسم پر طنین فردا /هستار گیتی را کند زیر درفش خویش/ فارغ ز گشنامار و بیماری و بی برگی / وز زمهریر و سوده ی سرما نامی نماند از بلاساغون و جابلسا./گفتیم و در این ارزو ها رفت . / بس روزها با سوزها بر ما/ حیف ان شقایق ها و عاشق ها .»

تو از رهایی باغ و بهار می گویی و زبان شکوه خار از تن نسیم گذشت . تو از سفرنامه ی باران و جسم چرکین زمین می گویی و هجوم نفرت و خشم در نگاه کویر خانه کرده است. تو از درخت و تنهایی اش در شب باران می گویی و عبور وحشت و شرم است در عروق درخت.

 آری استاد !

« اینجا نه شادی است ،/نه غم ،/نه عزا ، نه سور ...شهر همچنان خاموش است وروح بهاران از آن گریزان .کوچه ها سوت و کورند و هنوز هیچ مستی در ته کوچه ی بن بستی هیچ ترانه ای را با سوت نمی زند .چهره ها مثل همیشه در هم و دل ها همه از هم بیگانه اند موج موج خزر نیز همچنان سیه پوش سوکی تازه اند و آسمانش نیزچونان همیشه  سقف زندان بزرگی است به نام وطن . گرچه مثل شده ات که آسمان هر کجا همین رنگ است اما شما هر کجا هستید باشید آسمان مال شماست همواره بسرای که سرودن هستی توست و آفاق از چراغ صدای تو روشن است / خاموشیت مباد که فریاد میهنی .وطن برای ما شمائید استاد ! نه خاک و سنگی که اینک از هر سو بر سر وچشممان می بارد .بنفشه های کوچک وطن را با خود به هرکجا خواستید ببرید ریشه در خاک نه که در آسمان ها خواهند زد. فقط یادت باشد « چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی /به شکوفه ها به باران /برسان سلام ما را.

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 2:51 توسط حجت الله کرمی| |

به چه معنی می توان در ادبیات از سیاست سخن گفت ؟(بخش اول )

 

 

خلاف رای سلطان رای جستن

به خون خویش باشد دست شستن

اگر خود روز را گوید شب است این

بباید گفتن :آنک ماه و پروین !


بسیاری امروزه بر این باورند که سخن گفتن از سیاست و ورود به این عرصه ولو در عرصه نظر و تئوریجز برای اهل سیاست و آنانکه در این حوزه اجتماعی فعالیت می کنند جایز نیست . هرچند این سخن در بادی امر درست به نظر می رسد و با وجه تخصص گرایی در دنیای جدید تناسب دارد ، اما در کشور ما به این وجه از قضیه کمتر توجه داشته اند و اگر نهی و انکاری هست نه از روحیه علمی منکران که از سر حزم و احتیاط است . آنچه مسلم است سیاست برای ما ایرانی ها از آن نوع کلماتی است که عامه بیشتر معنایی منفی از آن برداشت کرده اند چرا که انچه به نام سیاست در این مملکت همواره رایج بوده چیزی غیر از تغلب و چیرگی با شمشیر و تسلط با قوه قهریه وحفظ قدرت با زر و زور و تزویر نبوده است ؛ دست کم حافظه‌ی جمعی ملت چیزی غیر از این را سراغ ندارد . با وجود تجربه های بسیار گرانقدر دو انقلاب مردمی ( انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی ) در ایران – که هردو با هدف آزادی خواهی و قانون گرایی سعی درمحدود کردن قدرت بی لجام استبداد داشتند ؛ اما حافظه جمعی مردم همچنان پر از وحشت و احتیاط در مواجهه با قدرت حاکم است . قدرت  دولت حاکم برای این مردم همواره لویاتانی بوده است که گرچه وجودی موهوم و افسانه ای پنداشته می شود اما سایه‌ی سنگین و هولناکش همیشه بر سر جامعه سنگینی کرده است .

اینکه در ادبیات ما زهد گرایی و دنیا گریزی اینهمه ترویج شده است و قدرتمندان و دنیاداران به شدت طرد و نفی شده اند  همه از نفرتی پیوسته با ترس و وحشت از هیولای قدرت و سیاست در ذهن و ضمیر ایرانی جماعت  حکایت می کند . گرچه حکما و اندیشمندانی چون فارابی ، غزالی ، خواجه نظام الملک ، سعدی و... هرکدام از نگرشی خاص سعی در تربیت حاکمان مطلق العنان و تهذیب نفوس قدرتمندان داشته اند و با انواع نصیحت الملوک ها خواسته اند حاکمان را به رعیت داری ورعایت جانب خلق و پاس خاطر مظلوم دعوت کنند و از بخشی مظالم کارهای آنان بکاهند، اما هیچگاه نتوانستند این ذهنیت را که سیاست هیولا است و سلطان، شیر نر خونخواره و رعیت خرگوشی ضعیف و بی پناه در برابر چنگال او، اصلاح کنند. چرا که در واقع سیاست چیزی غیر از این هم نبود :

در کف شیر نر خونخواره ای           غیر تسلیم و رضا کو چاره ای

اما امروزه با گسترش و اشاعه اندیشه ها‌ی مدرن در باب ماهیت قدرت و سیاست و جایگزینی مدل دموکراسی به جای استبداد در اقصی نقاط دنیا ( هرچند نیم بند و رنگ و رو رفته ) هیولای سیاست به شیری تربیت شده و رام که برای مردم از پشت قفس نعره ای می کشد و چنگ و دندانی نشان می دهد تبدیل شده ، شیری که می توان به راحتی با دم آن بازی کرد . هرچند بی آزاری این شیر اغلب نه از نجابت و اثر تربیت که از بی یال و دم و چنگال شدن اوست . و باید گفت شیر همیشه شیر است ولو در قفس .

در ایران البته هنوز شیرسیاست آنقدر چنگ و دندانش نریخته است که بتوان بی هول و هراس  حتی از پشت میله ها به او نزدیک شد . شاید هم این ترس فوبیایی ما از سیاست و اهل آن است که همچنان ما را عذاب می دهد . هرچند ایرانی جماعت همواره عادت داشته این ترس مزمن و بدخیم خود را پشت ظاهر زهد و بی اعتنایی به دنیا یا تمسخر و استهزاء سیاست مداران و یا حقه باز و شارلاتان معرفی کردن آنها و پاک و طاهر نشان دادن خود پنهان کند( چنین نگرشی به سیاست را می توان به وضوح و صراحت هرچه تمام تر در عارفنامه‌ی ایرج میرزا شاعر پس از مشروطه یافت ) . اما کیست که نداند بسیاری از همین منتقدان هفت آتشه و زاهدان از دنیا رسته وقتی دستشان به جایی رسید وپایشان در گره قدرت استوار شد در سواری گرفتن از همنوعان خود گوی سبقت را از دیگران می ربایند .

غریبه ای که از طریق ادبیات و فرهنگ مکتوب یا حتی شفاهی ما بخواهد خلقیات ما ایرانیان را بشناسد از این همه دورویی و ریا حیرت زده می شود . از طرفی اینهمه طعن و لعن سیاست در ادبیات و فرهنگ عامه و ضرب المثل ها و حکمت عامه و خاصه‌ی ما  و از طرفی دیگر دست و پا شکستن ها ومعلق زدن ها و رنگ و نیرنگ ها و تقلاها‌ی" مشتی ریاست جوی رعنا" برای ورود به این عرصه را چگونه می توان با هم جمع کرد ؟!...  (ادامه دارد )

 

نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 21:37 توسط حجت الله کرمی| |

سخنی درباب یرنامه ریزی درسی رشته ادبیات فارسی در دانشگاه ها


آن حلَه ی بریشم تو نرم شد چنانک
کرمی شدی میانه ی پیله
طوفان واژه های تو امروز
گر خاک در دهان شیاطین نیفکند
پس چیست شعر ، سحر قبیله ؟
(دکتر شفیعی کدکنی )

    این ترم هم علیرغم میل و پسند خود ، مجبور شدم در بدو سال تحصیلی جدید، دانشجویان نوآموز و ترم اولی ادبیات را که با چه ذهنیت و خیالی پا به عرصه ی کلاس گذاشته بودند ، ساعت ها در  بیابان و برهوت خشک شعر و اندیشه ی امثال فرخی و منوچهری  و... بچرخانم و آخر سر خسته و تشنه برگردانم و به نام ادبیات فاخر و « نمط عالی » و « سحرکلام » و چه و چه ... مشتی ابیات سرد و بی روح را که مضمونی جز مدح فلان سلطان غازی و فلان امیر عدل پرور و فلان وزیر عطابخش و ... نداشتند را با سریشم القابی از قبیل استاد زبان و ملوک الکلام وملک الشعرا و فحول الشعرا و ... به دیوار کوتاه ذهن و ضمیر این جوانان سرگشته بچسبانم .
    همیشه از بیم اعتراض و انتقاد های کوبنده آنها تا ثانیه های آخر را به متن خوانی و بیان ظرائف و طرایف ادبی و هنری این هنرمندان بی بدیل پرداخته ام تا مباد ساحت مقدس این بزرگان به نقد و اعتراض مشتی جوان تازه کار که گناهی جز تبعیت از هنجارها و پسندهای ذوق خویش ندارند -که احیانا با معاییر امثال شمس قیس ها همخوانی ندارد-  آلوده نشود.



    اشتباه نکنید ، نمی خواهم با نفی کورکورانه ی سنت ،خود را با کاروان شتابنده ی نوگرایان همراه کرده باشم . سخن این نیست که خواندن اشعار این بزرگان به کلی خالی از فایده است ، که هرگز این گونه نیست ؛ سخن این است که چگونه می توان این متون خشک و بی روح را به مخاطب امروز ارائه داد طوری که هم شناخت تاریخی از سابقه زبان و ادبیات حاصل شود و هم التذاذ ادبی  و هنری از این متون صورت گرفته باشد . آیا می توان از متونی اینچنین خوانشی نو و مناسب با پسند امروزیان عرضه کرد که نه آن فخامت و استواری کلام دستخوش تغییر و آسیب شود ونه جانب ذوق و پسند ادبی معاصر فروگذاشته شود . براستی جوان نوآموز ما- که احیانا شاعر هم هست -از قصایدی مثل : « فتح سومنات » ، «‌مرثیه ی محمود » ،( فرخی سیستانی ) یا « الا یا خیمگی » و « نعیق الغراب » ( منوچهری ) چه می تواند آموخت ؟ آیا به تعبیر استاد زرین کوب « شیرینی بیان و روانی و سهل ممتنع بودن کلام و موسیقی خوش آهنگ » ( با کاروان حله ، فرخی سیستانی ، ص 48 ) شعر فرخی می تواند یاری رسان هزاران مضمون و مفهوم روزمره ی  زندگی مدرن امروزی باشد ؟ گو اینکه خود استاد نیز معتقدند در دیوان اشعار شاعری مثل فرخی «آنچه خاطر این شعر دوست جوان روزگار ما را بتواند راضی کند بسیار نیست » ( همان ، ص 48 )

    پس دلیل اصرار بیش از اندازه ی برنامه ریزان درس ادبیات دانشگاه ها بر اینکه چنین متونی را به عنوان وحی منزل ، سرلوحه و پیش آهنگ دروس دیگر ادبیات قرار می دهند چیست ؟  چرا حجم متون کلاسیک و بعضا دشوار و خالی از فایده ی هنری و فرهنگی ـ البته نه همه ی متون کلاسیک - در نظام آموزشی ما بر حجم نوشته های سالم و بی نقص بزرگان ادب معاصر بسی بیشتر است ؟‍
    شاید از منظر زبان شناسی تاریخی ویا سبک شناسی و تاریخ ادبیات ؛ حذف چنین متونی فعلا منطقی به نظر نرسد -البته شاید - اما می توان آنها را با روش هایی نوین و بهنجار سامان دهی و برنامه ریزی کرد که بار ناهموار برخی از این متون بر دوش رشته ادبیات و دانشجویان این رشته سنگینی نکند چرا به جای ملاحظه تقدم و توالی تاریخی  این آثار و نگاه خطی به آثار ادبی  ، رده بندی کیفی یا موضوعی یا حداقل سبک شناختی با معیار های نقد ادبی جدید  صورت نمی گیرد ؟


    چرا مطالعه و تدریس ادبیات را از آثار ادبی معاصر شروع نکنیم . طبیعتا دانشجوی سال آخر ادبیات بهتر و بیشتر می تواند با متون کلاسیک ارتباط برقرار کند و از لطایف و ظرایف آنها بهره مند شود تا دانشجوی سال اولی که هنوز نه صناعات ادبی و معانی و بیان خوانده است و نه عروض و قافیه و نه سایر فنون مورد نیازبرای فهم این گونه متون . دانشجوی سال اول ادبیات هنوز درک و دریافت منسجمی و درستی از رشته ی خود ندارد و حتی بعضا توان لازم برای روخوانی صحیح متون کلاسک را کسب نکرده است و ذوق و طبع او برای فهم دقایق اینگونه متون پرورش نیافته است ؛ پس چگونه باید از او انتظار داشته باشیم که با این بخش از سنت ادبی خود ارتباط برقرار کرده و آنچه لازم است از این متون دریافت دارد؟ و مگر نه این است که سیر منطقی آموزش باید از آسان به  دشوار باشد ؟ پس چرا در رشته ی ادبیات چنین نیست ؟
    براستی این بی نظمی و شلختگی و بی سروسامانی در این رشته ی مظلوم تا کی باید ادامه پیدا کند ؟ و جواب سرگشتگی و پریشانی دانشجویان ادبیات از این بابت به عهده ی کیست ؟ چرا بعد از این همه سال از تأسیس و تدریس این رشته با وجود پیشرفت های چشمگیر هنوز اغلب دانشجویان فارغ التحصیل در سطوح مختلف این رشته توان نوشتن یک مقاله ی علمی سالم یا یک نقد کوچک بر شعر یا داستانی را ندارند ؟ و اصلا دروسی مانند نقد ادبی ، سبک شناسی ، روش تحقیق ،شیوه ی نگارش و ویرایش علمی و کاربردی ،  شعر و نثر معاصر و ... در این سیستم آموزشی چه جایگاهی دارند ؟ آیا دانشکده های ادبیات ما اصولا منتقد و نویسنده و شاعر هم تربیت  می کنند ؟یا صرفا وظیفه دارند گروهی نقال ادبی که کارشان صرفا انتقال یک سری محفوظات و محسوسات و لغات و اصطلاحات ادبی به این طرف و آن طرف است تحویل جامعه بدهند ؟ براستی آن عاشقانی که می خواستند « عشق را با خود به مدرسه و راهرو های کوتاه و تنگ دانشگاه  ببرند » 1موفق شدند یا همان دم در ذوقشان را به نگهبانی سپردند ؟2

------------------------------------------
  • من خود به اهمیت خواندن و آموزش متون کلاسیک واقف و معترفم اما چگونگی آموزش این گونه متون و همچنین شیوه های منسوخ ارزشیابی از این درس ها را نه تنها من معلم که بسیاری از اساتید مبرز نیز قبول نداشته ضرورت بازنگری و تغییر درست و علمی این شیوه ها را گوشزد نموده اند
1-اشاره به شعر زیبای « همزاد عاشقان جهان » مرحوم قیصر امین پور در دفتر «آیینه های ناگهان »
2- اشاره به طرحواره ی معروف مرحوم حسن حسینی « شاعری وارد دانشکده شد / دم در ذوقش را / به نگهبانی داد .»






نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 22:16 توسط حجت الله کرمی| |

سخنی در نسبت ماندگاری آثار ادبی و زبان

برخی سخنان / اشعار گاه از فرط تکرار چنان دست یافتنی و پیش پا افتاده فرض می شوند که نه تنها دیگر جنبه ی هنری خود را از دست می دهند و خاطری را بر نمی انگیزند  که حتی لحظه ای کسی را به تأمل وا نمی دارند ؛ ابیاتی از قبیل "توانا بود هر که دانا بود / ز دانش دل پیر برنا بود ". یا  « درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی / جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را » با وجود بلندی مفهوم و کمال رسایی و ایجاز  به دلیل تکرار و روایی فراوان ،  به نظر می رسد مخاطب امروز را چندان به خود نمی کشانند و حتی احساسی را در او بر نمی انگیزانند . در بلاغت و هنر نهفته در این ابیات به هیچ روی ردی و تعریضی و انکاری نیست بلکه بحث از کارکرد و تأثیر است و اینکه ماهیت هنر و ادبیات اصولا ضد تکرار و عادت است و به گفته سهراب سپهری « غبار عادت همیشه سد تماشا است »  اینکه برخی منتقدان عامل اصلی هنر و جوهره ی ادبیات را در ویژگی هنجار گریزی و هنجار آفرینی و یا به تعبیر حافظ « خلاف آمد عادت » بودن این آثار می دانند سخن بسیار دقیق وسنجیده ای است . این همه تأکید شاعران و منتقدان و نویسندگان و حتی مخاطبان بر نوآوری و نوگرایی در هنرهمه وهمه ناشی از توجه به این نکته ی دقیق است که  سخن تکراری و کهنه ولو در اوج بلاغت و زیبایی ؛ نمی تواند ذهن های دقیق و ذوق های تربیت شده را به خود بکشاند و ایجاد تلذذ ادبی کند . به این دلیل که مخاطب با هوش از هنرمند توقع تجربه های بکر و سخنان جدید و نکته های نو دارد. این نکته ایست که نویسندگان و هنرمندان نوآور و خلاق ، خود به حقیقت و اعتبار آن واقف بوده و هستند .

شاعرانی مثل  نظامی ، مولانا ، عطار ، سعدی و حافظ و... خود بر نوآوری در سخن اصرار داشته اند و در جای جای آثارشان این امتیاز را برای سخنان خود قائل بوده اند. و معتقد بودند ؛ شعرـ ونه لزوما سخن منظوم – باید از خاصیتی متفاوت با نثر برخوردار باشد و هنجاری فراتر از وزن و قافیه پشتوانه ارزش هنری آن باشد . اعتبار و روایی سخنان شاعران خلاق , صرفا در تکنیک های شاعرانه و یا ترفندهای زبانی محض نیست ؛ به عبارتی همه اینها هم هست و هم نیست . به تعبیر حافظ : « بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی / مقبول طبع مردم صاحب نظر شود » . درست است که بدون تکنیک های خاص شاعری و مهارت های ویژه ی زبانی نمی توان شعری جاودان و ماندگار خلق کرد ولی البته با وجود همه اینها هم  ممکن است توفیقی در کار حاصل نشود .

شمار شاعران زبان باز صاحب سبک و تکنیک در طول تاریخ ادبیات بسی بیشتر از چند شاعر نوآوری است که نام بردیم ، اما مهارت های زبانی و شعبده های کلامی تا کی می تواند عامل بقای یک اثر ادبی باشد ؟ آیا با توجه به ماهیت سیال زبان وحرکت و تغییر دائمی آن و سرعت رو به رشد تحولات اجتماعی – که زبان نیز جزئی از آن است - در آینده آن پیچ و خم های ظریف کلام شاعرانی از قبیل خاقانی و منوچهری وحتی حافظ قابل درک خواهد بود ؟ آیا ترفندها و مهارت های زبان به تنهایی می تواند ضامن بقای یک اثر ادبی باشد ؟ اصلا چرا راه دوری برویم ، همین امروز کدام بخش ازسنت ادبی ما قادر است با مخاطب امروز ارتباط هنری زنده و فعالی بدون ملاحظات زبانشناختی تاریخی  داشته باشد ؟ کدام بخش از این سنت ادبی اگر به زبانی غیر از زبان فارسی نقل و ترجمه شود ، همچنان می تواند برای مخاطب به منزله ی یک اثر هنری قابل توجه جلوه گر باشد ؟ وقتی حله ی ابریشمین و پر زرق و برق شعبده های زبان از دوش سخن بیفتد کدام کلام است که عریان نماند ؟ و براستی سخن برخی مدعیان امروزی نوآوری مصداق « جامه ای کهنه از بزازی نو» نیست ؟

------------------------------------------------------------------------------

 

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود / وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود ( مولانا )

پرده بگردان و بزن ساز نو / هین که رسید از فلک آواز نو ( مولانا )

نوبت کهنه فروشان درگذشت / نوفروشانیم و این بازار ماست

عاریت کس نپذیرفته ام / آنچه دلم گفت بگو گفته ام

شعبده ای تازه برانگیختم / هیکلی از قالب نو ریختم ( نظامی )

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر / سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر

غزل سرایی ناهید صرفه ای نبرد / در آن مقام که حافظ برآورد آواز

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ / بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

بس کن کاین گفت تو نسبت به عشق  / جامه ی کهنه است ز بزاز نو ( مولوی)

 

 

نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 15:33 توسط حجت الله کرمی| |

بیاد آنکه با صدایش شعر می سرود




نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 21:21 توسط حجت الله کرمی| |

 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

ومن چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام .

قیصر امین پور

و تو می توانی هنوز چهره رنجور او را در آئینه این شعر و این درد واره عجیب ببینی ...

 

من خواب دیده ام ...

 

در برگریز درد لگدکوب می شوی
سروی ، ولی تکیده تر از چوب می شوی

با گیسوان سربی و آن چهرهّ صبور
داری شبیه حضرت ایوب می شوی

قیصر نبود آن که برآمد به جُلجُتا
تو کیستی که یکسره مصلوب می شوی؟!

لبخند بر لبان تو پرپر نمی شود
از موج درد ، گرچه  پر آشوب می شوی

قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانهّ محبوب می شوی

مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیده ام...به خدا خوب می شوی!

دکترمحمد رضا ترکی

 

نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت 23:54 توسط حجت الله کرمی| |

 

 

عکس خانمی که با " لسان لین " برادران نیروی انتظامی مورد امر به معروف ! قرار گرفته است .

 

 

 عکس از وبلاگ خانم مسیح علی نژاد

 

شنيده ام كه يكى از آنها بر زن مسلمانى داخل شده و ديگرى ، بر زنى از اهل ذمّه و، خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره اش را ربوده است . و آن زن جز آنكه انّا لله ... گويد و از او ترحم جويد چاره اى نداشته است... اگر مرد مسلمانى پس از اين رسوايى از اندوه بميرد، نه تنها نبايد ملامتش ‍ كرد بلكه مرگ را سزاوارتر است .

                               نهج البلاغه / خطبه 27 

 

                     مسخ آنچنان شدیم ...  

            

                              مسخ آنچنان شدیم که گرید برای ما                       

        آن بیشه زاد سرخ نشیمن نیای ما

        از شاخ و دم نصیب کریمانه یافتیم 

        تا هیچ جانور ننشیند به جای ما

                          اینک به رغم داوری سخت باوران                 

          نازد به چار سم سیه دست و پای ما

                         تشریف یافتیم همانا که دوستان               

          تبریک می کنند به موئین ردای ما

                     با ریسمان وهن کشیدندمان به دشت           

         حرص چرا فشرد گلوی "چرا ؟ "ی ما

                  هنجار نعره یی ست که خیزد ز خنجری       

        دشنام ما چه فرق کند با دعای ما ؟

                        چونان که بر ستور ، به ما نیز برزدند              

         داغی ... سزا تر آنکه نگویم کجای ما !

              با شخم و شیر ، ماده و نر پیر می شویم      

        قصاب تا چه تیغ بر آرد سزای ما

                سیمین بهبهانی

 

 

 عکس از وبلاگ خانم مسیح علی نژاد

 

مطالب مرتبط : نگاه کنید به  حجاب و جنگ نشانه ها  از محمد سعید حنایی کاشانی

 

نوشته شده در سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 0:53 توسط حجت الله کرمی| |