تبليغاتX
از اوراد گل سرخ - نقد فیلم
/* /*]]>*/

اپیدمی ریا و تظاهر در سینمای ما

چند روز پیش فیلم دل شکسته را می دیدم فیلمی که بر خلاف ظاهر شیک و خوش بر و رویش و علیرغم بهره گرفتن از بازیگران حرفه ای و کاربلد سینمای ایران , دارای محتوایی بسیار نازل , سطحی , کلیشه ای و حتی تا حدودی مشمئز کننده است . با این همه باز برای یک بار دیدن فیلم بدی نیست . به این معنی که با وجود تمام ضعف های داستان و سطحی بودن محتوا باز روایت گر یک حقیقت است . حقیقتی به نام جامعه معاصر ایرانی . جامعه ای بیمار , شلخته , بی هویت و در عین حال سخت متظاهر , خود شیفته, منفعت طلب و سطحی نگر .مسلم است که بازگویی زشتی ها و نقص های یک جامعه به قصد نقد و تصحیح اشتباهات در عین اینکه مشمئز کننده و نفرت انگیز به نظر می رسد اماضروری و لازم است .اما مشکل از جایی آغاز می شود که کسی بخواهد این قیافه کریه و زشت را با انواع لوازم آرایش زیبا و خواستنی جلوه دهد . عین همان پیرزن جادویی که در خوان چهارم خود را به رستم عرضه می کند یا مثل خیلی چیز های زشت دیگری که ظاهرا زیبا وپسندیده معرفی می شوند .

داستان فیلم درباره دو دانشجویی است که ظاهراً هر کدام متعلق به یک  دنیای معرفتی و فرهنگی جداگانه ای هستند . یکی متعلق به تیپ جوانان مذهبی وبسیار معتقد به همین نظام ارزشی رسمی موجود با همه ادا و اطوار به خصوص و آشنا و تا حدی کلیشه ای آن و دیگری دختری نازپرورده , پررو, لوس واز خود راضی و متعلق به خانواده بزرگ مرفهان بی درد. کسی که این بی دردی در رفتار سبک سرانه و بی قید و بندش نمایان می شود. تا اینجا ی مسئله که بد نیست اما در ادامه نویسنده داستان این دو جوان متظاهر و دو تیپ مضحک را در تضادی مضحک تر و جنگ و گریزی ظاهرا اعتقادی اما در واقع زرگری می اندازد. لابد دو گوش بزرگ روی سر بیننده هایش فرض کرده و گرنه هیچ وقت حاضر نمی شد این گونه سطحی و آبکی به مسئله اختلاف طبقاتی چه در شکل زندگی و چه در محتوای آن بپردازد.تکه کلام های نخ نما شده و کلیشه ای قشر بچه مذهبی های سوسول تازه سر از تخم درآورده و یقه بسته ای از نوع ؛ سید و حاجی و سلام علیکم و رحمه الله و... وخواهر و برادر و یا حسین و یا زهرا گفتن های نابجا و بی مورد وتسبیح چرخاندن هایی که هر کدام به طرز بسیار اغراق آمیزی توی چشم بیننده می زند از یک طرف و قرو اداهای بچه پولدارهای تیتیش مامانی سانتی مانتالی که بلاهت از سرورویشان می بارد و انگار توی این دنیا کاری غیر از خور و خواب و خشم و شهوت بلد نیستند از طرف دیگر , آنچنان کلیشه ای و تصنعی از این آدم ها سرمی زند که حوصله هر مخاطب بیکار و سفیهی را هم سر می برد چه رسد به بیننده ی اشنا به این مسائل .

شخصیت های این فیلم هر کدام در نوع خود کلکسیونی از ادا و اطوارهای بیجا و اعصاب خورد کنی هستند که عرض کردم . از دختر و پسرهای دیگر این کلاس که همگی در همین دو دسته خوب و بد و سیاه و سفید قرار دارند تا استاد ظاهرا مشنگ الکی خوشی که از قضا عارفی است تمام عیار و پیر و مرشدی است جهان دیده و جبهه رفته وداغ شهادت بردل مانده تا مادر شاعر مسلکی سلوک کرده و سوخته جانی که در مدرسه عشق و عرفان بازنشسته شده و به فرزند خام خود مثل نگاه کردن عاقل اندر سفیه مینگردو یا پدر خر پول دخترک سبک سر قصه ما که انگار در عالم هپروت سیر میکند و هیچ نسبتی با جامعه ی اطرافش نداردو مثل فرانسوی های لارج آداب دان واتو کشیده مدام لبخند می زند و  تکه های با مزه می پراند. دوستان این دو شخصیت  هم مثل خودشان هستند طایفه ی این یکی پر است از جبهه رفته های خون دل خورده ای که به زور کاسه ی زهر را به خوردشان داده اند وحالا گوشه  ی عزلت گزیده اند و با شعر و آواز و گل وبلبل خودشان را سرگرم کرده اندودنیای دنی را به فرومایگان سپرده اند و سرداران بی یال و یراق کنج انزوا و خلوت انس هستند و با خاطرات خودشان زندگی می کنند .یا جانبازان در جوار مرگی که منتظر جامی از شربت شهادتند.و زن وبچه را به امان خدا و زنان ایثارگر راهب مسلک خود رها کرده اند .و قبیله ی این دیگری هم بروبچزالکی خوشی که مدام در جمع های مختلط باهمدیگر دل می هند وکیلویی قلوه دریافت می کنند.و لابد آتش تهیه دوزخ الهی اند.

تا اینجای داستان البته مقدمه چینی هوشمندانه ! و فضاسازی زیرکانه آقای کارگردان و قصه نویس بود تا به نوعی این دو موجود ناقص الخلقه یا بهتر بگوییم این دو تیپ فکری متضاد را سر راه هم قرار دهد و با در آمیختن فیلم های هندی-جنگی سینمای معناگرای معاصروداستان های پرآب چشم و عبرت انگیز عاشقانه و عارفانه ای چون لیلی و مجنون ناکام وشیخ صنعان پاکبازو فضای معنوی جبهه و جنگ که اتفاقا سر از تکیه و سینه زنی و نوحه خوانی با شعر مرحوم حسن حسینی در می آورد به اندازه کافی بیننده را بگریاند و بعد هم احتمالا التماس دعا و...البته عاقبت ماجرا که از همان اول معلوم بودبالاخره این پسر سربه زیر محجوب نماز خوان دائم الصوم مثل شیخ صنعان دل در گرو این دختر ترسا می دهد وبه تدریج  او را به وسیله عشق پاک خود به آئین ایمان و معنویت هدایت می کند و در هیئت عزاداران سیدالشهداء که همه اعوان و انصار و برادران و خواهران در آن حضور دارند پیاده به خاکبوس آن درگاه می کشاند.

آنچه در این فیلم خیلی معنا گرا و آسمانی به شدت خودش را به رخ بیننده ی فریب خورده ی هالو فرض شده می کشاند دم خروس تظاهر و ریایی است که امروزه بوی گند آن تمام مملکت اسلامی ما را فراگرفته است .تصویر جامعه ای که هیچ چیز آن سر جای خودش نیست . شما نمی توانی رفتارو کردار افراد را با توجه به طبقه و تیپ اجتماعیشان توجیه کنی و اصلا این دو با هم هیچ نسبت آشنا و مألوفی ندارند. در چنین جامعه ای استاد دانشگاهش از جبهه نبرد حق علیه باطل دکترا گرفته است و به جای پرداختن به کارهای علمی و سمینارها و همایش های تخصصی در مسجد و تکیه  ی محل با بقال سرکوچه یا دانشجوی بسیجی اش مشغول سینه زنی است , مرفه بی دردی که پنجاه سال از عمرش را لائیک زندگی کرده و نام امام حسین را فقط روی دیوارها ی شهر اتفاقی دیده , با شنیدن صدای عزاداران آقا دچار تحول عمیق روحی می شود ومانند بشر حافی پا برهنه به هیئت عزاداری می شتابد و از جوان بسیجی کذایی برای دخترش خواستگاری می کند.سرداران بازمانده از زمان جنگ هم هرکدام نیمچه عارفی شده به باغبانی و آبیاری فضای سبز می پردازند. دراین جامعه ی شلخته ی بی شکل و صورت واقعا موقعیت و موضع افراد معلوم نیست . به آنچه می بینی نمی توانی اعتماد کنی چون معمولا خلافش ثابت می شود . سینمای ایده آل چنین جامعه ای هم ظاهرا همین نوع سینما است . سینمایی که پرفروش ترین فیلمش "اخراجی ها " است که خودمضحکه ای عامه پسند از نوع سینمای آبگوشتی و فیلم فارسی است .گویی سه دهه تلاش جانفرسای هنرمندان متعهد و معرفت اندیش این مملکت در یک لحظه با باد فنا رفته است وسینمای ما بازگشت به عقبی وحشتناک را تجربه می کند. انگار همه دچار یک استحاله شده اند .هیچ چیز سر جای خودش نیست و مهمتر اینکه کسی دیگر خودش نیست .  به قول پدر دختره در همین فیلم ( مرحوم خسرو شکیبایی ) :" قبلا به این یقه ها می گفتند یقه آخوندی . اما امروز می گن یقه دیپلماتی . حالا معلوم نیست  آخوندای ما دیپلمات شدن یا دیپلمات های ما آخوند . "

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 2:53 توسط حجت الله کرمی| |